تبليغاتX
افکار
وطن که میگن باید این نارنگیه باشه که من دارم میخورم...نمیدونم چی داشت که مزه هرچی نارنگی خوشمزه از بچگی خورده بودم یادم آورد.

 

پ.ن. ناهار گوشت کوبیده با ترشی و نون سنگک تازه. جای همه خالی.

Balatarin + نوشته شده در 17 Jan 2006ساعت 0:55 AM توسط انار

تا قطع نشده تند تند بگم: رفتنه به پژوهشگاه زلزله پیاده رو پر برف بود و من از کنار خیابون داشتم میرفتم. اینی که میگم تو کوچه ارغوانه یعنی یکی از بهترین محله های تهران. خلاصه یهو یه چیزی از پشت خورد به کوله پشتیم...تا اومدم به خودم بجنبم دیدم جسارته نصف کون و پای من تو دست این راننده پرایده است که داره رانندگی میکنه! خداییش کار همون امام زمانه که تصادف نمیکنند اینها ...در آن واحد یه دستشون به فرمونه و یه دستشون به پرو پاچه ملت!

برگشتنه هم یه پرایدی دم در خونه از ماشین پیاده شد(نخیر همون قبلیه نه) سئوال که خانوم شما میتونم بپرسم مجردین یا متاهل؟ من شاخم در اومد که برای چی میپرسی؟ آدم که وسط خیابون یقه مردم رو نمیگیره ازشون این سئوالها رو بکنه...خلاصه برای امر خیر میخواست. گفت تو کتابخونه دیدمتون و خیلی روم تاثیر گذاشت و اصلا نا امید شدم و الان که دوباره تو خیابون دیدمتون دیگه به خودم چرات دادم...خلاصه که ما ردش کردیم ولی خداییش اینجا گشتن برای اعتماد به نفس خیلی خوبه...از عمله و آدم حسابی همه جوره معلومه هنوز تو بورسی. خلاصه اینم از ماجرای امروز.

 

Balatarin + نوشته شده در 16 Jan 2006ساعت 9:37 AM توسط انار

اندر اوضاع اینترنت همان که مال خونه دائم قطع میشه. با اینترنت شرکت هم یه فایل پی دی اف گرفتن یه ربع طول میکشه(حد اقل!) سرزمین آفتاب فیلتره. زنانه ها فیلتره. روزآنلاین فیلتره. باز خوبه سایتهای خبری انگلیسی بازه. به گمانم رو کالیبر ملت شریف حساب باز کرده اند که نمیرند خبر انگلیسی بخونند. اینجا همه میگند از سه شنبه تحریم رو قراره شروع کنند. من که هرچی خبر ها رو زیر و رو کردم همچین خبری ندیدم. یعنی به این قطعیت و شدت ندیدم. فکر کنم یکسره کرده اند خیال خودشان راحت شه. اوضاع بورس همچنان خرابه.

اینجا همه به من گفتند صدات بزرگ شده. فکر نکنم هیچ وقت این بلوغ دست از سر من برداره.

 

پ.ن. از اینجا تونستم صورت حسابهای آنلاین رو بدم. یادته فکر میکردیم ممکنه از ایران  کار نکنه سرویسش؟

Balatarin + نوشته شده در 14 Jan 2006ساعت 4:14 AM توسط انار

الان دارم از حفظ تایپ میکنم. یعنی حروف مروف نداره این کامپیوتره. الان سر کار مامام اینام. مهمترین خبر اینه که دارم فکر میکنم که آیا این چیزهایی که اینجا هست میارزه به موندنش و اون چیزایی که آمریکا هست می ارزه به موندنش. یه مقادیریش دلایل دوری و از این دسته که معلومه و یه مقدارهاییش دلایل کاری و رضایت شغلی.

عمه ام حسابی مریضه. سرطان لنف دارن. وقتی دیدمش فقط چشماش اون ته ته ها عین قدیم بود. اما بقیه هیچ فرقی نکردن. عموم یه کمی پیر تر شده اما خوب ماشاالله نزدیک نود سالشه. شهر در مجموع فرقی نکرده اما یه چیزی خیلی آدم رو آزار میده و اون سرعت زندگیه که آدم احساس میکنه اینجا پایینتره. اونجا روشنه و اینجا نیست. حرف رفتن همه جا هست.

یه چیزی که خیلی مایه تعجبم بود محبوبیت احمدی نژاد بود. رفته بودم مرکز امار. اول که فکرمیکردم بدون آشنا جواب سلامم رو هم ندن. برعکس! چقدر مودب. حسابی تحویل گرفتند. آخرش هم با سلام وصلوات هرچی داشتند زدند روی سی دی و دادند دست من  و ما اومدیم.(البته یه چیزهایی رو اصلا سرشماری نکرده بودند که خوب چاره ای نبود) داشتم تشکر میکردم که کمکم کردند و وب سایتشون چه خوب شده که برگشت گفت به خاطر آقای احمدی نژاده. پرسیدم چطور...ظاهرا ناشناس زنگ میزنند و اداره جات رو چک میکنند و بعد میگند از دفتر احمدی نژاد هستند. میگفت همه ازش میترسند. یکی دیکه مغازه پوشاک داشت میگفت کارم گیر کرده بود و رییس اداره پوشاک باهام بد شده بود و کارم رو راه نمیانداخت. بهم گفتن مدیر بازرگانی از مدیرهای احمدی نژاده(به عنوان حسن!) رفتم پیشش. حالا این آدم کلی صنف زیر دستشه...رییس بخش پوشاک رو تو برف کشید با پرونده من اونجا و دعوا که این آقااگه پرونده اش مشکل نداره چرا کارش رو راه نمیندازی. اون یکی راننده آژانس هم میگفت خانوم محبوبیتش داره زیاد میشه. معلومه میخواد برای مردم کار کنه اما اگه نکشنش. از سیاست خارجیش پرسیدم...همونطور که حدس میزدم قبح حرفاش و در واقع وخامتش برای اینایی که داخل ایرانند مشخص نیست. به آژانسیه میگم شما تو راجع به این انرژی هسته ای چی فکر میکنی میگه خانو م برای مردم چه فرق میکنه ؟ گرفتارند! خیلی ها هم روی لجبازی هم که اینا نمیشه به ما زور بگند و خودشون دارند چرا ما نداشته باشیم حمایت میکنند.

من الان باید برم. دوباره مینویسم.

 

 

 

 

Balatarin + نوشته شده در 13 Jan 2006ساعت 11:28 PM توسط انار

امروز رفتم دندون پزشكي. شهر و هوا و خيابونها و مردم همه يك رنگند...طوسي.
Balatarin + نوشته شده در 9 Jan 2006ساعت 12:42 PM توسط انار

من تهرانم! ساعت ۵ صبحه. از در هوا پيما كه اومدم بيرون منظره يه آقاي گنده با انيفرم سبز كميته همچين تكونم داد كه برگشتم دوباره نگاش كردم. هيچ كاري هم نداشت ها. اولين چيزي كه توجهم رو جلب كرد يه پوستر بزرگ مربوط به ايدز بود..الفباي ايدز..زمان ما از اين خبرها نبود. رسيدم اونجا كه چمدونتو ميگيري. چقدر اين مسؤلين حمل چمدون ها مودبند. از اون دفعه يادم بود كه رفتنه چند نفري ريختند سرم كه بيا كمكت كنيم و چرا كم انعام ميدي..اين دفعه خيلي مودب، سلام خانوم كمك لازم ندارين؟گفتم نه هيچ كاري نداشتند بهم. يه نفر هم وايساده بود معلوم بود مديرشونه. گمرك گه اصلا هيچ كاري نداشتند. چند ساله نبودي؟ چهار سال و نيم. خوش اومدي....قلبم داشت ميامد تو دهنم وقتي داشتم دنبال بابا ميگشتم. اول من ديدمش. انگار يه باري از رو دوشم برداشته اند وقتي ديدم هيچ فرقي نكرده. هيچ فرقي نكرده. حتي تپلي تر هم نشده. از در اون اتاق شيشه اي كه اومدم بين مردم...بازوي بابا كه اومدم دورم يهو نميدونم از كجا اين اشكا جوشيد و اومد بالا...ذخيره چهار ساله بود فكر كنم...بي خجالت بلند بلند گريه ميكردم. دستام رو گرفته بودم جلوي صورتم و بلند عر ميزدم...نميدونم درد چي بود. اسم نداشت. بابا هم گريه اش گرفت.  ديگه چي؟ هوا خوب بود. خيابونا خلوت بود. شماره ماشينا خيلي شيك شده. بغل پلاك ماشينا پرچم هم داره. آدم خيال ميكنه ماشين تشريفاته. خونه مامان برام چايي ريخت و نون و پنير و سبزي...حرف كه ميزديم سه تايي اما يه جاهايي فهم جمعي سكته ميزد. ديدي مثلا يه كلماتي رو تو و رفيقت ميدونين يعني چي اما بقيه ممكنه ندونن...لحن حرف زدن..جوري كه جمله هات رو ميسازي...گاهي وقتا من دوباره بايد از بابا يا مامان ميپرسيدم اين يعني منظورت چيه؟ اما كلا خوب بود. تلفن چيز خوبيه. آدمها در جريان زندگي هم ميمونند. خونمون جزييات اساسش خيلي عوض شده. تخت من ديگه نيست. اما برام يه كمد خالي كرده اند. خيلي قشنگتر شده خونه. اينترنت هم دي اس ال دارند و بي سيم. سرعتش هم معقوله. ظاهرا شبا ارزونتره.  ديگه من فعلا همينا رو ديده ام...اوه و آخرين چيز اين كه يه كمي آدم اعتماد به نفس فارسي حرف زدنش كم شده. يه كمي.

 پ.ن. اينا رو ننويسم دق ميكنم. ساعت ۱۱.۵ زنگ زده خونه ما. با بابا حرف زده. فلاني هستم. اجازه بدين بيام دنبالتون بريم فرودگاه. بابا تنهايي اومد. بابا طفلكي گيجه كه اين لابد ۴ ساله در عشق ما سوخته. ميگه بابا جان بيخودي اميدوارش نكني ها! من نميدونم چرا به همه رفتاراش مشكوكم. عشق !!!تو گاردم. مطمئنم جالت تهوع ميگيرم اگه بخواد مثل قديم باشه. اگه زيادي با ادب باشه فكر كنم يه كلفت اساسي بارش كنم كه مجبور بشه از تو لاك بياد بيرون. ختم كلام. ادبش فقط حرصم رو در آورده.  دلايلم هم فقط حسيه.

 

Balatarin + نوشته شده در 7 Jan 2006ساعت 8:36 PM توسط انار

حوصله ام سر رفته. بد جور. میترسم اصلا صبوری لازم رو نداشته باشم.
Balatarin + نوشته شده در 2 Jan 2006ساعت 5:0 PM توسط انار

روی مبل لم داده ایم. تلویزیون داره میدون اصلی نیویورک رو نشون میده. توپه قراره با شمارش معکوس بیاد پایین. ۱۰ ۹ ۸..۳ ۲ ۱...سال ۲۰۰۶ روشن میشه. همه جیغ و داد میکنند و من اولین فکری که به ذهنم میاد اینه که چقدر از این سال میترسم. به این عدد ۲۰۰۶ خیره شده ام و جز جنگ عراق و فرمایشات اخیر رییس جمهور به ذهنم نمیاد. امیدوارم سال خوبی باشه. برای من قراره مثل سگ شلوغ باشه اما امیدوارم برای دنیا سال آرومی باشه.

Balatarin + نوشته شده در 1 Jan 2006ساعت 8:29 PM توسط انار

من نمیدونم بقیه زنهای دنیا چه جورین؟ انقدر که من سر خودم غر چاقی و لاغری میزنم اونها هم میزنند؟ با عث تاسف نیست که حتی در مخیله من هم نمیگنجه که چه جوری میشه یه نفر از همین بدنی که داره راضی باشه؟ هر روز نخواد خودش رو با مردم مقایسه کنه و غصه بخوره؟ من معمولا توی بقیه ابعاد زندگیم اینجوری نیستم. خودم رو با بقیه مقایسه نمیکنم. برای خودم هدف میچینم و خودم را با اونها میسنجم. خودم با خودم رقابت میکنم نه با بقیه دنیا. آدم که نمیتونه با همه دنیا رقابت کنه...همیشه یکی هست که از آدم بهتره. نمیدونم چه جوری میتونم بدنم رو بپذیرم. با همه خوبی هاش و بدیهاش. این گذشت و پذیرش رو نسبت به آدمهای دورم دارم. در خیلی موارد نسبت به خودم دارم. انتظار بی عیب و کامل بودن ندارم. دائم بقیه دنیا رو به رخشون نمیکشم اما در مورد ظاهر اندامم بی رحمم. من الان یه 15 کیلو اضافه وزن دارم. اما احساسم در مورد خودم همونه که وقتی اصلا اضافه وزن نداشتم. همیشه فکر کرده ام که چاق و بی ریختم. حتی فکر کنم الان هم جوری که خودم رو میبینم با اضافه وزن خیلی بیشتریه. چند وقت پیش به این نتیجه رسیدم که من هیچ وقت تو زندگیم احساس نکرده ام که آدم جذابی هستم. میدونستم زشت نیستم اما هیچ وقت احساس نکردم جذابم. به نظرم خیلی وحشتناک اومد. بعضی وقتا فکر میکنم که شاید نا خود آگاه زیباییم رو انکار میکنم چون از موقعی که یادم میاد برام فقط باعث درد سر بوده. باعث شده آدمها به حریمم تجاوز کنند و بخواند خودشون رو بهم تحمیل کنند. از متلک و احساس عدم امنیت تو خیابون بگیر تا مسائل ریز تر. اما اگر هم این باشه خیلی عمیقه. نمیتونم رد فکرش رو توی اون صفحه پشت ذهنم بگیرم. گاهی هم فکر میکنم شاید نا خود آگاه زیباییم رو انکار میکنم چون نمیخوام مردم اونو به عنوان مشخصه اصلیم ببینند. راستش نمیدونم. اصلا نمیدونم. تنها چیزی که میدونم اینه که خیلی خودم رو اذیت میکنم. نمیدونم تا کی بشه اینجوری ادامه داد. مشکل اینه که من تا وقتی تو ذهنم چاق و زشت و بد هیکلم حتما شکل یه آدم بد هیکل لباس میپوشم و رفتار میکنم و راه میرم. چون تو ذهنم تصویرم همون شکلیه. نمیدونم چی کار میشه کرد. میفهمم که به خاطر بی انصافی رسانه ها همه مون کم و بیش دچار این مشکلیم اما فکر کنم مال من یه کم زیادی شده دیگه.
Balatarin + نوشته شده در 28 Dec 2005ساعت 3:58 AM توسط انار

بابا هوش! بابا همه اینجا موساد و سیا رو خورده دارن!...معترفم که اولا سادگی از خودم بود که لینکهای سایتهای دیگه رو گذاشتم اینجا و دوما خیلی خوشحالم که اینجایین!

حالا از این به بعد لطفا تظاهر کنین اسم منو نمیدونین تا موقعی که من یه اسم مستعار خوب پیدا کنم. یکی برای خودم و یکی برای گربه خان. همین گربه خان چطوره اصلا؟

 

Balatarin + نوشته شده در 22 Dec 2005ساعت 3:36 PM توسط انار