خودم اول از همه جواب میدم. برنامه خاصی برای زندگیم نداشتم. خانواده اصرار کردند.هنوز فارغ التحصیل نشده هم پذیرشم دستم بود پاشدم امدم. الان فکر میکنم بهتر بود اگر چند سالی ایران کار کرده بودم. بیشتر شناخت داشتم و تصمیم را بیشتر خودم گرفته بودم. تا همین الان دلبسته اینجا نشده ام اما از برگشتن هم میترسم. میترسم پشیمان شوم. شمایی که با دلی آرام و قلبی مطمئن زدید بیرون دلایلتان چه بود؟ شمایی که با دل آرام مانده اید دلایلتان چیست؟
تکمیل: ببینید من خودم یکمی این بحث رو باز کنم شاید شما هم به حرف آمدید.
چرا میترسم برگردم؟
من بالا نوشتم که در شرایطی که از ایران آمدم تجربه ام از اجتماع محدود به دانشگاه بود و خوابگاه. خداییش خوابگاه ما عین سرباز خونه بود و من مطمئنم به نسبت یک دانشجویی که تهران درس میخوند من تماس بیشتری با واقعیت جامعه ایران داشتم. اما با محیط کاری ایران تماسی نداشتم و پشت به پشت لیسانسم هم آمدم اینجا. یعنی خرداد تمام کردم و مهر اینجا سر کلاس بودم. الان ۵ سال است که آمده ام. حد اکثر تا یکسال دیگر دکترایم تمام میشود. ۲۸ ساله خواهم بود و طبیعتا فکر میکنم که حالا با بقیه زندگیم میخواهم چکار کنم. اوائل که آمده بودم همیشه فکر میکردم که چه خوب است که مجرد هستم. واقعیتی است که ما زنها در جامعه ایران بیشتر تحت فشار هستیم و بالطبع وقتی این فشار برداشته میشود عین فنر از هم باز میشویم. کنار آمدن با این تغییرات زیاد اگر ازدواج کرده باشی سخت تر است. هم برای خودت که نه تنها باید همه این تغییرات را بفهمی و با آن کنار بیایی بلکه باید با احساس عدم امنیت یک نفر دیگر هم کنار بیایی. شوهرت قاعدتا به نسبت تو تغییر کمتری میکند چون فشار کمتری داشته و ممکن است اصلا نفهمد تو چه مرگت است! برای مردها شاید جریان این باشد که موقعیت شغلی بهتری داشته باشند٬ رفاه اجتماعی بیشتری داشته باشند اما برای ما زنها موضوع این است که یاد بگیریم به خودمان تکیه کنیم. یاد بگیریم که کار کردن وظیفه هر انسانی است٬ یاد بگیریم که نترسیم از بلند پروازی.
به هر جهت الان بعد از این پنج سال من میفهمم که آن آدم سابق نیستم. یاد گرفته ام که هدف بچینم و برای رسیدن به آن برنامه ریزی کنم. انقدر رویم زیاد شده که بیایم برای چهارتا "شریفی" توضیح بدهم چکار میخواهم بکنم و ازشان کار بکشم!(غیر شریفی ها میدانند این یعنی چه!) یادگرفته ام که خودم را سرزنش نکنم. ترسم را مدیریت کنم...حالا یک ترسم این است که نکند رفتن به ایران باعث شود که من متوقف شوم. یعنی انقدر فشار جامعه زیاد باشد که این روند رشد متوقف شود. البته یک احتمال هم هست که من وقتی برگردم آن آدم سابق نیستم و بالطبع آن اندازه فشار هم تحمل نخواهم کرد یا حداقل مدیریت بیشتری خواهم داشت. نکته دیگر هم همانست که اینجا میگویند با آدمهای با هوش و موفق معاشرت کن تا باهوش و موفق شوی...ما آدم باهوش و موفق و با انگیزه در ایران زیاد نداریم یا اگر هم داریم سیستم به جای تشویقشان به صورت ترمز عمل میکند. من میترسم که نتوانم انقدر آدم خوب و با انگیزه به عنوان الگو و معاشر پیدا کنم که ازشان یاد بگیرم. مساله بعدی تشکیل خانواده است. اگر من تصمیم بگیرم ایران بروم "پ" نخواهد آمد. شما فکر میکنید یک خانوم ۳۰ ساله یا بیشتر که تحصیلات خوب دارد و گرین کارتش توی جیبش است و موقعیت کاری خوب هم در ایران دارد چقدر میتواند مردی را گیر بیاورد که احساس عدم امنیت نکند و نخواهد او را محدود کند؟ اینجاست که من گاهی فکر میکنم انهایی که خانوادگی آمدند هم مزایایی داشتند. مساله دیگر جامعه به شدت دینی ایران است. مساله بعد هم کلیت جامعه که فقیرتر است. رفاه کمتر است. زندگی سخت تر است. در سلسله مراتب دنیا کلی پایین تر است. اینها همه تغییرات بزرگی هستند. برای اینهاست که میگویم ایکاش تجربه کار در ایران را داشتم...حداقل یک ایده ای داشتم که در چنین جایی کار کردن یعنی چه...ممکن است سخت باشد اما من حاضر باشم سختی هایش را تحمل کنم. اما الان اصلا نمیدانم چطور است.
اما چرا به برگشتن فکر میکنم؟
من ژانویه پارسال بعد از ۴ سال و نیم برگشتم ایران. دیدم که آن حس تعلق داشتنی که به آنجا داشتم هیچ وقت در اینجا نداشته ام و میترسم هرگز پیدا نکنمش. خانه آنجا بود نه اینجا. هیچ کدام از رفتارهای مردم روی اعصابم نرفت. اتفاقا کار اداری هم داشتم٬ متلک هم شنیدم٬ دست ملت هم به پر و پاچه ام رفت٬ از ترافیک و آلودگی دو هفته سردرد بودم اما اینها هیچ کدام اذیتم نکرد. هیچ وقت فکر نکردم "چه جای مزخرفی!" شاید تنها فکری که میکردم این بود که "حیف از این مردم!". من کلا آدم ایده آلیستی هستم. دنبال این هستم که کاری بکنم که حد اقل خودم فکر کنم یک فرقی ایجاد کرده ام. فقط پول در آوردن برایم انگیزه کاری کافیی نیست. (لازم است ولی کافی نیست) نکته این است که رابطه من و آمریکا رابطه یک طرفه است. من به آمریکا احتیاج دارم اما آمریکا به من احتیاجی ندارد. اما رابطه من و ایران دوطرفه است. کار کمک به آدمها را میشود از هرجایی کرد و به هر انسانی کمک کرد..قبول دارم. اما آدم باید کاری را که از همه بهتر میتواند انجام دهد بکند و من مردم ایران را میشناسم و یک ایرانی هم به من بیشتر از یک خارجی اعتماد دارد. من هر کاری را که بخواهم در آفریقا و ...بکنم عین همان کار در ایران بیشتر بازدهی دارد. علاوه بر این رابطه من با ایران یک رابطه شخصی است. به قول معروف چراغی که به خانه رواست...دلیل بعدی هم خانواده ام هستند. من آدم خانگی ای هستم. خیلی آدمها برایشان شاید مهم نباشد اگر خانواده شان را زیاد نبینند. من که ایران رفتم دیدم که هیچ وقت هیچ وقت در طول این چهار سال انقدر باطنا خوشحال نبوده ام که آن سه هفته ای که کنار خانواده ام بودم. این را خودم هم انتظار نداشتم اما واقعیتی بود. آخریش هم اینکه هیچ رقمه با این بچه های نسل دوم ایرانی-آمریکایی نمیتونم کنار بیام. یک چیزی است به نام هویت که اینها ندارند. خودشان حتما فکر میکنند دارند اما به نظر من آنقدر عمیق نیست. اینکه بگویند کی هستند. ایرانی ها میدانند که هستند حتی اگر در دنیا خیلی "کس" حساب نشوند. آمریکایی ها هم میتوانند بگویند اما اینها نه. حداقل نمونه خوبش تا به حال به تور من نخورده.
بیشتر از این نمینویسم که خیلی طولانی نشود. گفتم بحث را شروع کنم تا شما هم ادامه بدهید.
پ.ن.۱ این پست را خواندید؟ نظر گذاشتید؟
پ.ن.۲. اگر هم بخواهم برگردم حداقل چند سالی اینجا کار خواهم کرد اما اینکه بخواهم اینجا زندگی کنم را نمیدانم.
پ.ن.۳. من این را هم اضافه کنم. یک دلیل دیگر که به بازگشت فکر میکنم این است که اصلا نمیتوانم خودم را با خانواده ام اینجا تصور کنم. تصویر بچه هایی که اینجا مدرسه بروند٬ مجسم کردن خودم که بخواهم اینجا زندگی کنم٬ در کوچه پسکوچه های اینجا خانه ام را بسازم٬ خاطره بسازم...این را اینجا نمیتوانم تصور کنم. تصویرش جور در نمی آید. نمیدانم چطور بگویم... نمیتوانم تصور کنم بچه هایم را که در کوچه های نیویورک بازی میکنند. مساله دوست داشتن و نداشتنش نیست اصلا...فکر کنم همه مان وقتی به آینده فکر میکنیم درست یا غلط یک تصویری برای خودمان داریم. تصویر من از خانواده ام با کوچه پسکوچه های اینجا جور در نمی آید.
مرتبط:
۱. یادم رفت میخواستم چه کار کنم! (نارنجستان آبی)۲. بازگشت به ایران: مشکلات و پتانسیل ها(Iranian Studies Group at MIT)-انگلیسی ۳. Staying Aroad (حامد قدوسی-انگلیسی) ۴.موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست. (حامد قدوسی) ۵. چرا از ایران آمدم بیرون-۱ و (۲)(خانوم حنا) ۶. چرا از ایران آمدید؟ مگر اینجا همیشه خارجی نیستید؟(وبلاگ حبه-سیاه) ۷. دو سال پیش خودم: مهاجرت از دید زنانه (۱)و (۲)و هرکجا هستم باشم. گفتم شاید دیدن روند این تغییرات برایتان جالب باشد. شاید برایتان آشنا باشد. ۸. چرا ایران مانده ام؟(نارنجستان آبی) ۹. چرا از ایران آمدم؟ آیا روزی باز خواهم گشت؟ (لوا ـ وبلاگ بلوط) ۱۰. چرا؟ (علی در تگزاس- نظرش رو در بین نظرها اول بخونید بهتره) ۱۱. چرا از ایران آمدم بیرون (غوغای ستارگان) ۱۲. چرا از ایران آمدم؟ (۱)و (۲)و (۳)(بابک) ۱۳. محل تولد: ایران-تهران(ژرفا) ۱۴. هزینه و فایده ماندن و برگشتن( حامد قدوسی- یک جمع بندی خوب) ۱۵. اگر همه آنهایی که توانایند بروند چه خواهد شد؟( هم اتاقی) ۱۶. چرا میخواهم از ایران بروم (فریادی آزادانه) ۱۷. ایران٬ مهاجرت٬ بیمها و امیدها (سایه) ۱۸. چرا در ایران نماندم؟ (۱)و (۲) و (۳)(مامان غزل) ۱۹. چرا باید میماندم؟ (جایی برای زیستن) ۲۰. دختر ۱۵ ساله من (ژرفا) ۲۱. ماندن یا رفتن (آینه) ۲۲. من ایرانیم (کیوان- ۳۵ درجه) ۲۳. مهاجرت (۱) و (۲) و (۳) (شایان مشاطیان) ۲۴. اصول چهارگانه رابطه "مهاجر" و "ايران" (سلمان) ۲۵. خوشبختند آنان که در یک جهان زندگی میکنند (سیبستان- این مطلب مدتی قبل نوشته شده بود اما فکر کردم آوردنش در کنار موضوع مهاجرت ضروریه.) ۲۶. خورشید هرکسی کجاست؟ (اسکارلت) ۲۷ . چرا درمانده ایم؟ (یاد داشتهای پراکنده) ۲۸. مهاجرت نه! فرار (سرزمین رویایی) ۲۹. زندگی و تحصیل درکانادا: روند٬ مزایا٬ مشکلات (از مونترال) ۳۰. چرا از ایران خارج شدم؟(مسافری در کویر) ۳۱. از کجا آمده ام٬ آمدنم بهر چه بود؟ (وبلاگ صورتی) ۳۲. چرا رفتم؟ چرا برگشتم؟ چرا دوباره میروم؟ (لالایی) ۳۳. مهاجرت- قسمت دوم (سرزمین رویایی) ۳۴. مانیفیست مهاجرت (سلمان) ۳۵. چه کشوری برای زندگی بهتره؟ (سلمان) ۳۶. طبقه بندی یک ایرانی بی معرفت در"غربت" (۱)و (۲)و (۳) (لیلی بهبهانی) ۳۷. چرا برنمیگردم؟ (ناشناس) ۳۸.چرا میخواهم بروم؟ (سخن از آزادی ناتمام است) ۳۹. مهاجرت و اعتماد به نفس (قوی سیاه) ۴۰. پاره هایی از اختلافات فرهنگی (۱)و (۲)و (۳) (قوی سیاه) ۴۱. مهاجرت (۱) و (۲)و (۳)(نیک آهنگ کوثر) ۴۲. چرا آمدم؟ (یک قطره) ۴۳. اگر بروم دیگر برنمیگردم(طلا) ۴۴.زبان دوم (علی در تگزاس) ۴۵. جوابیه(زینب ژیان پناه) ۴۶. شهر جواهر سازها (از مونترال-توضیح بهزاد در نظر خواهیش رو هم بخونید) ۴۷. چرا از ایران آمدم؟ (۱)و (۲) (شیرین) ۴۸. در جواب سئوال انار(۱)و (۲)(بارانه) ۴۹. چرا از ایران آمدم؟ آیا برمیگردم؟ چرا؟ (سارا-یاد روزهای خوب)۵۰. مهاجرت(جان) ۵۱. من هرگز مهاجرت نمیکنم. من فرزند مهاجرتم(روزنگار خانوم شین) ۵۲. حواشی مهاجرت(اول دنیا) ۵۳. مهاجرت( زندگی من) ۵۴. به کجا چنین شتابان؟ (روزنگار خانوم شین) ۵۵. مهاجرت: زندگی در جزیره سرگردانی (قهوه چی) ۵۶. در باب مهاجرت و انتخاب (سرما خوردگی) ۵۷. مهاجرت, رفتن یا ماندن مساله این است (از مشهد تا بریزین) ۵۸. آیا ارزشش را داشت؟(1) و (2) (حامد قدوسی)
خواهش میکنم اگر مرتبط با این موضوع پستی نوشته اید به من اطلاع بدهید که لینکش را اضافه کنم. دلم نمیخواهد هیچ مطلبی را از دست بدهم. کافیست برای من ایمیل بفرستید یا در صفحه نخست برایم نظر بگذارید و آدرس مطلبتان را بدهید.
من الان ۳ ماه بیشتره که تحقیقم یه جا گیر کرده و پیش نمیره. قراره دسامبر که ۵ ماه دیگه است فارغ التحصیل بشم اما کلی عقبم. باید دنبال کار بگردم اما هنوز تحقیقم اونقدر به جایی نرسیده. کار وب سایت یواش پیش میره. اونایی که براشون متن رو میفرستم مثل خودم سرشون شلوغه و نمیرسند سریع جواب بدند وقتی هم جواب میدند من به زور وقت دارم بنشینم سر کاری که کرده اند که کار جلو بره. الان یه عمره میخوام شبها ۱۰ بخوابم و صبحها ۶ پاشم اما همیشه ۱۲-۱ میخوابم و ۸ زودتر هم نمیتونم پاشم. اونوقت موقعهایی که اینجوری میشه حالم از خودم به هم میخوره. بدم میاد از اینکه دیر از خواب پاشم. هر روز به خودم میگم که امروز کمتر وقت سر وبلاگ میذارم اما بازم میام میخونم. مرنو خان و پسر خاله اش قراره ۱۵ روز دیگه برند خونه خواهر جان چون من باید اسباب کشی کنم و خونه جدید حیوون نمیشه داشت. یعنی تا موقعی که فارغ التحصیل نشم و کار نگیرم باید ازشون دور بمونم..این یکی رو اصلا نمیدونم چه جوری باید تحمل کنم. اونایی که تنها هستند و حیوون دارند میدونند من چی میگم...از فامیل به آدم نزدیک تر میشند اینها و خوب من اصلا یک دلبستگی عمیقی دارم به این دوتا. علاوه بر همه اینها ظاهرا من همیشه بی پولم. اصلا بلد نیستم پولم رو چه جوری اداره کنم که کم نیاد. حالم به هم میخوره از اینکه دائم هشتم گرو نهمه...یعنی مانی منیجمنت اسکیل هیچی! اه اه...بازم حالا دوباره حسابم به هم ریخته...هیچی کار نمیکنه و من اصلا نمیفهمم چه جوری من قراره تا ۵ ماه دیگه به این زندگی سامون بدم. قول داده بودم که در مورد این حرفهایی که با لوا زدیم یه پست بنویسم که انقدر اعصاب ندارم که نمیتونم تمرکز کنم.حالا شما برین لطفا بخونین و اونجا نظرتون رو بگید. من سعی میکنم تا یکشنبه یه پستی بنویسم. خیلی خلقم تنگه.
پ.ن. دیدین خورشید مینویسه؟خوشحال شدم.
میشود به عنوان بخشی از برگذار کنندگان مراسم رفع ابهام کنید که آیا راست است که خانوم شیرین عبادی و آن جمع نوبلیست ها چهار روز به تجمع مانده حمایتشان را از حرکت قطع کردند؟ آیا راست است که فرح دیبا از این تجمع حمایت کرده بوده؟ اگر راست است آیا برگذار کنندگان میدانستند؟
پ.ن. من در این پست سئوالی کرده بودم که پاکش کردم. نه به دلیل اینکه فکر میکنم نباید شفافتر میبود بلکه همانطور که سایه گفت مخصوصا به منی که ایران نیستم نمیرسد از کسی که ایران است درمورد فعالیتش اینطور علنی بپرسم. حداقل در این شرایط. اما امیدوارم یکی از کسانی که این چند وقت برای برگذاری تجمع فعالیت میکردند جواب این سئوال بالا را بدهند.
پ.ن.۲. من فکر کردم این مطلب ارزش خواندن دارد. تیتر نداشت. همینجا آوردمش. نمیدانم مرز "غرغر" با "پیشنهاد و نقد" کجاست اما فکر کنم تا تمرین هم نکنیم یاد نمیگیریم. من اصولا آستانه انتقاد پذیری خیلی از فمینیست های وبلاگستان را خیلی بالا ندیدم. چه آنهایی که ایرانند و چه آنهایی که خارج نشینند...بخواهید مثال هم میزنم اما فکر نکنم لازم باشد.(لینک از سایه)
---------------------------------------------------------------------------------
وسط اینهمه اتفاقات و حرفهای جدی گفتم این را ببینید مثل من دلتان باز بشود. ممنون از آیدا برای لینکش. انقدر خوشم آمد دلم نیامد همینجوری بگذارمش توی لینک دونی.
اصل متن اینجاست.
۱. خیلی نگران پرگلک و فرناز هستم. ظاهرا این تجمع امروز حسابی شلوغ شده و کلی رو گرفته اند.
۲. باخت ایران رو توی یه رستوران مکزیکی درحالیکه تنها ایرانی بین یک عده آمریکایی و مکزیکی هستی دیدن هیچ جالب نبود. حسابی کوفتم شد غذا. گوینده واضحا طرفدار مکزیک بود اما از همه بیشتر اونجایی حرص من رو در آورد که میگفت " نمیدونم الان ایرانی ها وقتی این دوتا مجسمه یادگار زمان هیتلر رو دو طرف ورزشگاه میبینند چه فکری میکنند!" ...چه ربطی داره اصلا؟!
۳. مسابقه ۵ کیلومتر رو روز یک شنبه من و "پ" رفتیم. من تو ۴۴دقیقه دویدم. یعنی همش رو که نمیتونم بدوم. نصفش رو راه رفتم. یه تیشرت مجانی هم بهمون دادند. شماره ام رو هم که میدند که بچسبونیم جلوی بلوزمون میخوام نگه دارم. یادگاری از اولین مسابقه ام که خداییش با آمادگی بدنی کم من جرات میخواست رفتنش. اون خانوم ۷۰ ساله هم بود. غلط نکنم از پارسال تا امسال هم کلی تمرین کرده بود برای اینکه تقریبا همه راه جلوی من بود و من فقط دائم خوانندگان عزیز این وبلاگ میامدند جلوی چشمم و برای اینکه نیام بنویسم که به اون خانومه باختم حواسم بود گمش نکنم. تا ۵۰۰ متر آخر که تند کردم و ده دقیقه زودتر رسیدم . توی گروه سنی خودم (۲۵ تا ۲۹ سال ) چهارم از پنجم شدم و کلا ۲۱۶ام از ۲۴۰ نفر. متوسط سرعتم هم ۱۴ دقیقه برای هر مایل بوده. توی ۱۱۰ زن شرکت کننده هم ۹۱ ام شدم. حالا میخواهیم برای یکی دیگه تو ۱۵ ام ماه جولای اسم بنویسیم. اگه بتونم این رکورد شخصیم( ۱۴ دقیقه برای هر مایل ) رو بهتر کنم خیلی خوشحال میشم.
۴. کارتون "ماشینها" ی پیکسار رو هم دیدم. اگه مثل من عشق کارتون هستید که حتما خوشتون میاد اما کلا هم خوب بود. "پ" هم که زیاد اهل کارتون نیست خیلی خوشش اومد. تیکه های خنده دار زیاد داشت. من عاشق اون یارو شدم که ایتالیایی بود و مغازه لاستیک فروشی داشت...صداش و لهجه اش خدا بود. حالا برین ببینید خودتون قضاوت کنید.
۵. سه شنبه پیش مرنو خان دو سالش شد. به عمر آدمها الان ۲۰ سالشه. سال اول ۱۵ سال و بعد هر سال ۵ سال اضافه میشه.
UNIFEM بخشی از سازمان ملل است که با فراهم کردن منابع مالی و کمکهای حرفه ای از استراتژی های قدرت بخشی به زنان و عدالت جنسیتی حمایت میکند. یکی از اهداف چهارگانه این سازمان دستیابی به عدالت جنسیتی در قالب دولتهای دموکراتیک در زمانهای جنگ و صلح میباشد.
حالا برای چی من همه اینها رو گفتم؟ امروز داشتم فکر میکردم که این حرکت زنان ایران یک پابلیسیتی اساسی میخواد تا توجه جلب کنه. خانوم نیکول کیدمن هنرپیشه معروف هالیوود سفیر UNIFEM هست درست مثل آنجلینا جولی که سفیر UNHCR است. ممکنه من و شما از این هنرپیشه ها خوشمون نیاد اما واقعیت اینه که اینا آب بخورند هم به لطف رسانه ها از صد تا بیانیه برندگان صلح بیشتر انعکاس جهانی پیدا میکنه. داشتم فکر میکردم ایکاش از طریق نمایندگی سازمان ملل در ایران توجه این آدمها و شاید آدمهای دیگه رو به این مسائل بشه جلب کرد. شاید اونوقت نیکول کیدمن هم یه کار موثرتر از ضیافت شام اداره کردن پیدا کنه. مثلا اگر بیاد به عنوان نماینده سازمان ملل روز ۸ مارس تو ایران چه ایرادی داره؟ نیروی انتظامی ممکنه جرات کنه سیمین بهبهانی رو بزنه اما اونو فکر نمیکنم. تازه حتی اگر هم بهش ویزا ندند باز هم صداش بلند میشه که. خلاصه در همین راستا رفتم تو سایت سازمان ملل تو ایران و دیدم ما اصلا ظاهرا نمایندگی UNIFEM رو تو ایران نداریم. حالا من فکر میکنم قدم اول اینه که یه جوری این سازمان پاش به ایران باز بشه. نمیدونم از کجا میشه شروع کرد. شاید لازم باشه یه پتیشن بنویسم و امضا کنیم. شما چی فکر میکنید؟
۲. زنستان شماره ۶ به بازار آمد. این شماره: قانون دربرابر زنان
۳. در این نظر سنجی شرکت کنید. متن پایین نظر سنجی را بخوانید. من فکر میکنم این حداقل وظیفه تک تک ماست که بدانیم.

پ.ن.۱. فهمیدم چی به سر کمرم آورده ام. ربطی به دویدن نداشت. دو روزه این حرکتی رو که توپ ورزش رو میگیری دستت و میبری به چپ و راست شروع کردم. برای اون کناره های کمر خیلی موثره فقط باید مثل این خانومه صاف و مستقیم بشینید. اگر مثل من بدنتون به عقب متمایل بشه آنچنان فشاری به کمرتون میاد که نگو! باز خوبه فهمیدم ربطی به دویدن نداشت.

پ.ن.۲. غلط نکنم بلاگفا یک کدی نوشته که تا وبلاگی آپدیت بشه یه نظر تبلیغی بره تو نظردونیش. هر دفعه با کلی ذوق میام نظر اول رو میخونم میبینم تبلیغ گل و بلبل و آهنگ و خلاصه وبلاگ یک بابای ناشناسیه...نکنید بابا!
پ.ن.۳. اینم سایت مسابقه یکشنبه! از اینجا پیداش کردیم. اگه تو آمریکا هستید خیلی سایت خوبیه.
یه چندین مدتیه که "پ" اصرار داشت بریم یکی از این مسابقه های دو که برای امور خیریه راه میندازند شرکت کنیم. من هر دفعه چون میدانستم نمیکنیم یا الکی ذوق و تایید میکردم یا اگه حوصله نداشتم با یک "اهن " سر و تهش رو هم میاوردم. دو شب پیش هم دوباره بحثش پیش آمد که من این دفعه نمیدانم از ذوق تیشرتش بود٬ به خاطر گواهینامه که نوشته بودند فقط اگر بتوانی به خط پایان برسی بهتان میدهیم بود... یا اینکه امر بهم مشتبه شد که دو ماه باشگاه رفتن از من ورزشکار ساخته**..خلاصه تا بیام بفهمم چی شد دیدم اسمم را برای *۵ کیلومتر برای ۱۰ روز دیگر نوشته ام...حالا من در عمرم بیشتر از ۳ کیلومتر ندویده ام و اونهایی که دویده اند میدانند که بین ۳ تا ۵ مقادیر عظیمی فاصله است که ژنتیک کالیبر ایرانی هم کمکی نمیکند....خلاصه سرتان را درد نیاورم...رفتم محض تمرین فرداش رو ترد میل ۵ کیلومتر دویدم در ۵۰ دقیقه. آمدم رکوردهای سال پیش رو نگاه کردم دیدم فقط یک خانوم پیری در گروه سنی بالای ۷۰ سال از من بیشتر طول داده. حالا عزا گرفته ام که اگر این خانومه از پارسال تا امسال تمرین کرده باشه یا اصلا مرده باشه و نیاد من چه خاکی به سرم کنم که قراره آخر بشم؟
* از ۵ کیلومتر کمتر ندارند وگرنه من که جونم زیادی نکرده.
** یک احتمال دیگر هم که میدهم این بود که به شدت باید میرفتم دستشویی و میخواستم زود تلفن را قطع کنم...
۲. با خواهر کوچیکه امروز حرف میزدم. دانشگاه تهران درس میخونه. گفتم دانشگاهتون چه خبره؟ حسابی شلوغ شده؟ در کمال تعجب من گفت که نه بابا! فقط یه روز دو سه ساعت شلوغ بود...بعد که من گفتم تو اینترنت کلی خونده ام چقدر این شلوغی ها کشته داده و مردم مفقود شده اند... خودش نکته خوبی گفت..میگفت الان مثل زمان خاتمی نیست که مردم از این شلوغی ها و تلفات خبر دار بشند. خبرش تو جامعه درز نمیکنه. شده مثل زمان رفسنجانی یا قبلش...واسه همین هم عامه مردم خیلی حساس نمیشند. اون موقع حداقل خبرش پخش میشد...شاید هم درست نگه اما برای من جالب بود. بعد هم میگفت اکثر مردم کوچه و خیابون طرفدار احمدی نژاد هستند...حالا شماهایی که ایران هستید باید بگید اگه کسی این خبرها رو از اینترنت نخونه از رسانه های عادی داره چی میشنوه؟ واقعا آدمهای عادی که پای اینترنت نیستند چی میبینند؟
۳. اینجا عین جهنم شده...دیروز فکر میکردم آدم چقدر زود به رفاه عادت میکنه. اولین سالی که اومده بودم تو گرمای بیشتر از این( اون سال اصلا خشکسالی بوذ) با شلوار جین بلند و بلوز نسبتا کلفت و کفش کتونی گرمم هم نبود که هیچی دائم هم سردم میشد چون انقدر روسری سرم کرده بودم که عادت نداشتم گوشام باد بخوره و تو چله تابستون سرم هی یخ میکرد...الان بعد از ۵ سال با یه لا تیشرت و شلوار برمودا و صندل از بس گرمم میشه اصلا از کار و زندگی می افتم و همه جام عرق سوز میشه...لوس شده ایم.