من متن انگلیسی این بروشور رو به صورت فایل پی دی اف اسکن کرده ام. اگر میخواهید بگویید تا برایتان ایمیل کنم. اینجا نگذاشتم چون خیلی سنگینه.
این ترجمه یک بروشور از مرکز بهداشت دانشگاه است. مطلب کمی طولانیست. اگر میخواهید ببینید ارزش خواندن دارد یا نه پیشنهاد میکنم بخش "حقوق اولیه در یک رابطه " را در پایان مطلب بخوانید و ببینید آیا در روابط شما این حقوق رعایت میشود یا نه.
سو استفاده احساسی چیست؟
سواستفاده رفتاریست که طراحی شده برای کنترل و مطیع کردن انسانی دیگر به وسیله استفاده از ترس٬ تحقیر و توهین لفظی یا خشونت فیزیکی. سو استفاده احساسی نوعی از سو استفاده است که به جای فیزیکی احساسی باشد و میتواند شامل هرنوع سو استفاده لفظی٬ انتقاد دائم٬ یا تکنیک های ماهرانه تر مانند ارعاب٬ کنترل(manipulation) یا همیشه ناراضی بودن باشد.
سو استفاده احساسی مانند شستشوی مغزی میباشد چرا که به طور سیستماتیک اعتماد به نفس٬ احساس ارزشمند بودن٬ اعتماد به قضاوت شخصی٬ و خود بینی(self-concept) قربانی را خدشه دار میکند. چه این کار به صورت سرزنش کردن و تحقیر مداوم٬ و به صورت ارعاب یا در پوشش "راهنمایی"٬ "درس دادن" یا "نصیحت" باشد نتیجه یکی است. در نهایت٬ دریافت کننده سو استفاده تمام شناخت از "خود" (sense of self)و بقایای ارزشهای شخصی را از دست خواهد داد. سو استفاده احساسی تا اعماق شخصیت فرد نفوذ میکند و جراحت هایی به جای میگذارد که ممکن است بسیار عمیق تر و پایدارتر از جراحت های سو استفاده فیزیکی باشند.
۱. خدایا عظمتت رو شکر در این شب عزیز که فردا ۲۸ ساله میشم ساعت دو نصف شب نشسته ام توی آفیس دانشگاه تحقیقات عالیه میکنم...هرچی هم بیشتر تحقیق میکنم کمتر جواب میگیرم...خدایا صبر ایوب رو هم اگر با این برنامه نوشتن و تحقیق دکترا میسنجیدی فکر نمیکنم قبول میشد. دمت گرم به خدا که فردا چه تولدی داریم...وایلد! به قول این خارجی ها. تا بوق سگ که اینجام...صبح باید برم با استاد گرامی چونه پول بزنم...عصر هم بمونم خونه که مامور میاد اینترنت رو وصل کنه...صفایی میکنیم...حداقل کاش شب برم از مغازه بغل خونه یه بستنی کم چربی٬ کم کالری٬ کم شکر بگیرم بخورم دلم باز بشه. (تبلیغ این بستنی ها رو زده دم در و من الان یه چند وقته فکر میکنم اینا که هیچی نداره مزه داره؟)
۲. فردا درست ۵ ساله که آمریکام.
۳. این مصاحبه باآقای احمدی نژاد خیلی بد بود. یعنی انقدر مصاحبه کننده بی ادب بود که پاک رفته بود روی روان من. تمام امروز من نظرات مردم رو توی CBS دنبال کردم. به نظر میاد برای اولین بار رییس جمهور مردمی یه چیزی نگفته که از فردا همه بخواند کاسه چه کنم دستشون بگیرند. در واقع به نظر خیلی ها تاثیر مثبت داشته و اتفاقا اینکه طرف خیلی هم بی ادب بوده و رییس جمهور ما با ادب و متین و خوش صحبت و کلی هم حرفهای گوگولی مگولی در مورد عشق زده به نظرشون خوب و قابل احترام اومده بود. اگر نظر بیطرف بنده رو بخواهید مصاحبه خیلی بدی بود ...معلوم بود که طرف اصلا نرفته در مورد ایران تحقیق کنه که بتونه دوتا سئوال جوندار بپرسه...هرچی پرسید همون چیزای کلیشه ای بود که هر آمریکایی به ذهنش میاد...خیلی بی ادبانه بود...و واضحا مصاحبه کننده بیطرف نبود. حالا اگر نظر ایرونی بنده رو بخواهید میگم این یکی از بیخ گوشمون گذشت. خدا به خیر کرد. پیشنهاد میدم آقای رییس جمهور به مشاورشون برای این مصاحبه یه پاداش اساسی بدن که این یکی حسابی سهامشون رو جابجا کرد.
۴. من کانادا رفتم. دم مرز کانادا اصلا اذیت نکردند. اول رفتیم اتاوا. خیلی قشنگ بود. چقدر ساختمونهاش زیباست واقعا. عین خونه عروسک میمونه. شهر تمیز و آروم بود. راستش برای من زیادی آروم بود. البته با سه روز که نمیشه نظر داد اما به دل من زیاد ننشست. بعدش هم یه شب کینگستون بودیم که آیدا رو ببینیم. اونم خیلی شهر کوچیک و آرومی بود. کلا این قسمت کانادا که من دیدم به نظرم مثل ادامه آمریکا اومد اما یواش تر. خیلی چیز متفاوتی از آمریکا به نظرم نیامد. همون روش زندگی٬ مغازه های شبیه اینجا...و واضح بود که پول تو آمریکا بیشتره. حالا خیلی دلم میخواد برم مونترال و تورنتو و کبک رو سر فرصت ببینم. خیلی امیدوارم که اونا متفاوت از آمریکا باشند. برگشتنه هم مشکلی نبود. ظاهرا با گرین کارت امنه رفت و آمد.
پ.ن. ساعت ۵:۳۰ صبح. این مسئول نظافت دانشکده اومده کله اش رو کرده از لای در تو میگه تو خونه نرفتی؟! برم ببینم میتونم یه عکس کیک تولد برای خودم پیدا کنم بگذارم اینجا...
پ.ن.۲.

پ.ن. ویدیوی مصاحبه آقای احمدی نژاد رو میتونید به صورت کامل اینجا ببینید.
"پ" بعد از کلی که به من گفت وبلاگ زدن وقت تلف کردنه و ترک کن و انقدر وبلاگ میخونی و مینویسی که چی...دیروز زنگ زد که انار جان وبلاگ زدم! یادش به خیر اون اولا هم که هنوز دوست نشده بودیم یه روز چقدر نشست داد سخن داد که آدم با دخترا نباید بره خرید بعد درست فرداش زنگ زد به من که "میایی با من بریم خرید؟" هنوز که هنوزه هر از گاهی به روش میارم! حالا این شما و اینم وبلاگ آقای ما. برین خدا وکیلی تحویل بگیرید که انشاالله ورژن فارسیش رو هم زود بزنه و دیگه حسابی آلوده بشه.
پ.ن.۱ واسو اسم غیر رسمی "پ" هست که ظاهرا بعضی ها تو فامیلشون صداش میزنند. چون خودش اسمش رو توی وبلاگش واسو گذاشته و بعضی ها هم گفته بودید اسم براش بزاریم از این به بعد من اینجا واسو صداش میکنم.
پ.ن.۲. الان نگاه کردم دیدم این چند تا پست آخر همش راجع به "پ" بوده. فکر کنم این یعنی اینکه بقیه زندگانی هم به شدت عقبه و هم شلوغ و واسه همین من از دم دست ترین موضوع مینویسم. روزهام و "پ". میبخشید خلاصه. بازم میگم: میتونید هر ۱۰ تا پست رو جمع کنید یکجا بخونید.
پ.ن.۳. با این اوضاع ویزاها و ملت که اخراج شده اند به نظر شما امنه من پاشم برم کانادا؟ البته من گرین کارت دارم اما اصلا حوصله دردسر ندارم. مونده ام چه کار کنم.
میگن درخواست کمک وقتی که کمک لازم داری هم از مهارتهای مدیریته:
ما الان توی مرحله ترجمه کردن مطالب وب سایت برای بخش آمریکا هستیم(یعنی مطالب جمع شده) و من میبایست یک سری سئوالات رایج رو ترجمه میکردم. من نصفش رو ترجمه کردم اما ۵ صفحه مونده که باید ترجمه بشه. میخوام ببینم کسی هست که مایل باشه و وقت داشته باشه توی ترجمه کمک کنه. برای هر نفر حدود حداکثر یک صفحه ترجمه است از یک سری سئوالات رایج برای اپلای کردن به آمریکا و حدود ۵ تا داوطلب میخوام. خیلی ممنون میشم اگر کمکمون کنید. میخوام طوری باشه که من ظرف دو روز بتونم ترجمه رو تحویل بگیرم ازتون. بازم ممنون از کمکتون.
پ.ن. یک عالمه ایمیل جواب نداده دارم که یک دنیا شرمنده ام. این شنبه و یکشنبه میشینم جواب میدم. من و "پ" سه شنبه صبح راه میفتیم و اتاوا رو حتما میریم برای ویزای اون. بیشترش رو باید ببینیم من چقدر کارهام عقبه اما از لطف همگی ممنون به خدا. شرمنده کردید.
این چند روز اسباب کشی داشتم و انقدر حمالی کرده ام که تمام دست و پام از خستگی کبود شده. آدم فکر میکنه مگه چقدر آشغال میشه توی یه خونه جمع بشه! خوبه مادر من فکر جهاز جمع کردن واسه من نبوده وگرنه چقدر میخواستم خنزر پنزر بار خودم کنم؟ یکی نیست بگه تو اینهمه استکان رو میخواهی چه کار آخه؟ میتونم واسه کل دانشکده مهمونی عصرانه چای راه بندازم! این وسط هم راستش از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان من از این فامیلای مامانم که شامل خاله ها میشه میترسم و جرات نمیکنم آشغالهاشون رو بندازم دور. اون موقع که بالتیمور بودم اون خاله بزرگه دوتا صندلی پایه شکسته توی اون خونه امانت پیش خواهر بزرگ گذاشته بود که من تقریبا داشتم مینداختم دور که خدا رحم کرد و خواهرجان جلوگیری کرد...از اون بد تر یه چمدون قرمز واقعا پاره(کور شم اگه دروغ بگم!) که ده دفعه سراغش رو گرفتند...از قرار معلوم اون خاله توی کالیفرنیا به این خاله توی نیویورک قرض داده بوده و من نمیدونم چه جوری سر از خونه من در آورده بود....نیست که ظاهرا خودشون هم از هم حساب میبرند...هیچ کس نمیذاشت ما این قراضه رو بندازیم دور تا اینکه یادم نیست کی بالاخره بردش کالیفرنیا. ایندفعه که اسباب کشی داشتم خودم دیگه حساب کار دستم اومده بود. بابا بزرگم ایندفعه با یه چمدون دستی اومده بود که غلط نکنم همونی بوده که ناصرالدین شاه باهاش فرنگ رفته بود...انقدر قراضه بود که با چسب اینو بسته بودند که در نره از هم...حالا اگه فکر میکنید من انداختمش دور که اشتباه کردید..."پ" میگفت آخه این چیه؟ گفتم اگه میخواهی کل فامیل مادر من بریزند سرت بریزش دور...تا قیام قیامت تو هر عزا و عروسی به روت میارند. چه کنیم دیگه؟ بچه از الان با فامیل آشنا بشه بهتره. بدونه چه کار داره به سر خودش میاره!
این ماه خیلی کمتر از اونی که فکر میکردم روی تحقیقم کار کردم و الان از دلشوره دلم داره میاد توی دهنم.یک عالمه کار نکرده دارم. داوطلبی٫ اجباری٬ دلشوره...میبخشید اما الان نه وقت دارم وبلاگ بنویسم و نه تمرکزش رو.
من و "پ" ممکنه هفته دیگه توی خطه اتاوا-تورنتو یا مونترال باشیم. کجاها بریم خوبه؟
از خوانندگان این وبلاگ کسی هست که برنامه روتین دویدن داشته باشه؟ میشه از روتینتون برای من بنویسید؟
نرگس جانم٬ امیدوارم خواننده این وبلاگ باشی. خیلی خواستم برایت پیغام بگذارم اما نظر خواهیت تقریبا هیچ وقت برای من باز نمیشه. نمیدونم اون ۱۱۴ نفر چه جوری تونستند بازش کنند اما من نتونستم! به هرحال ازدواجت رو تبریک میگم. به عنوان آدمی که همیشه سعی کرده مسیر زندگیش رو با فکر انتخاب کنه برات خیلی احترام قائلم و از ته دل امیدوارم خوشبخت بشی.
پ.ن. از مامان نیلو خبر ندارید؟ یهو پستهای فوریه به بعدش پریده و اصلا هم آپدیت نمیکنه درصورتیکه قبلا هر روز آپدیت میکرد. نگران دارم میشم.