هشدار! این یک پست پیزوری از یک بلاگر خسته است. گفته باشم که شاکی نشید!

۱. دلم برای گپ زدن باهاتون تنگ شده بود گفتم بیام بگم و برم. این روزا سرم شلوغه و فیزیکی هم خسته ام. دو سه هفته دیگه ممکنه یه ذره بهتر بشه. همین! دلم براتون تنگ شده بود گفتم بیام سلام کنم. اهل شعر هم نیستم یه ذره بنویسم صفحه پر بشه! شماها خوبین؟ تو رو خدا یه کم از خودتون بگین دلمون باز بشه. ژرفا جون نقشه هات رو تحویل دادی؟ هاله رو که میدونم بد مریض شده. مصاحبه ای رو که علیرضا گذاشته بود خوندین؟ نرگس جون با کاوه خرید عروسی رو شروع کرده اید؟ آبی جان حالا "سرزمین غربت" کجا رفته بودین به سلامتی؟ حامد جون ایران هستی هنوز وقت میکنی به اینجا سر بزنی؟ سرزمین رویایی وبلاگت دوباره ارور داد. برات ضبطش کردم. میفرستمش. پرگلک جون هردفعه تو اینجوری شاکی میشی من نگرانت میشم ها! "سر هرمس مارانای بزرگ" ..ایندفعه درست گفتم؟ آلوچه خانوم خیلی وقته از کلاس زبانت ننوشتی ها. لالایی جون٬ دوست خوبم٬ خیلی غصه خوردم با این چند تا پست آخرت...ایشالا الان که اینا رو میخونی بهتر شده باشی. ویولت جون اون دردونه رو از طرف من ماچش کن که هردفعه ازش مینویسی من ذوق مرگ میشم. خانوم شین عزیز٬ ممنون که منو به لیست وبلاگهات اضافه کردی. حرف اضافه کردن شد...لوا جونم٬ به خدا یه روزی به زودی میشینم لیست بلاگ رول رو به روز میکنم! سیاه٬ علی٬ بابک٬ مهدی٬...میگم کاش اینورا بودین همه تون. میبخشین اما اگه بخوام دونه دونه اسم ببرم یک عالمه میشه. من همه اون وبلاگهای اون بغل رو مرتب میخونم. علاوه بر اون اگه آتش یا روشنک یا مینا یا نسترن یا خیلی های دیگه که مرتب کامنت میذارین یه مدت پیداشون نشه حواسم میره که کجایین...خانوم حنا٬ وبلاگ توپوق...دیگه بس میکنم وگرنه تا صبح باید بگم.
۲. دلم میخواد واسه عید برم ایران.
پ.ن. میبخشید اما عکس این گربه هه خیلی با مزه بود نتونستم نچسبونم.
وقتایی که اینجا ترجمه میذارم یعنی دلم برای حرف زدن باهاتون تنگ شده اما نمیدونم چی بگم. اگر اینجا بودید میرفتیم این کافی شاپ این بغل قهوه گرون بد مزه میخوردیم و من یه خورده غرغر میکردم. بعد یک عالمه پشت سر بقیه وبلاگستان غیبت میکردیم و آخرش هم چون من حالم بهتر شده بود شما شروع میکردید حرف زدن و من گوش میدادم واسه اینکه من معمولا به جز وقتایی که حالم خوب نیست بیشتر گوش میدم.
استرس چیست؟
استرس فشاریست که بدن ما در هنگام تطابق با محیط دائما در حال تغییر اطرافمان تحمل میکند. استرس اثرات فیزیکی و احساسی دارد و میتواند احساسات مثبت یا منفی ایجاد کند. به عنوان یک اثر مثبت استرس میتواند ما را به تحرک وا دارد٬ هشیاری ما را بیشتر کند و دیدگاههای جالب و جدیدی برایمان به وجود آورد. به عنوان یک اثر منفی میتواند احساس بی اعتمادی٬ سرخوردگی٬ عصبانیت٬ یا افسردگی را به وجود بیاورد که به نوبه خود میتواند مشکلاتی مانند سردرد٬ دل پیچه٬ کهیر و جوش٬بیخوابی٬ زخم معده٬ فشار خون بالا٬ مرض قلب٬ و سکته را باعث شود. در زندگی در حالی که به مرگ عزیزان٬ تولد یک کودک٬ ترفیع شغلی٬ یا یک رابطه تازه خو میگیریم دچار استرس میشویم. در حین این پروسه عادت کردن به شرایط جدید بسته به عکس العمل ما استرس میتواند باعث کمک یا عقب افتادن ما شود.
چگونه میتوانم استرس را از زندگیم حذف کنم؟
همانطور که همه ما دیده ایم استرس مثبت به جذابیت و انتظار (anticipation) زندگی اضافه میکند و یک مقدار معینی استرس در زندگی هرکس باعث پیشرفت میشود. مهلت های تحویل کار٬ رقابت ها٬ رویارویی٬ و حتی احساس نا امیدی و غم باعث عمق و غنای زندگی میشوند. هدف ما به جای حذف کردن استرس از زندگی باید یاد گرفتن مدیریت آن باشد و اینکه چطور از آن برای کمک به خودمان استفاده کنیم. استرس کمتر از حد لازم عامل پریشانیست و ممکن است باعث شود بیحوصله و افسرده شویم. از طرف دیگر با استرس بیش از حد ممکن است احساس کنیم که "گیر افتاده ایم و راه فرار نداریم". کاری که لازم است بکنیم این است که یاد بگیریم مقدار بهینه(Optimal) استرس برایمان کدام است. مقداری که برایمان انگیزه ایجاد میکند اما زندگیمان را تحت الشعاع قرار ندهد.
شماهایی که هنوز مجردید چه جوری دارید دنبال یار غارتون میگردید؟ اگه فکر میکنید پیداش کرده اید معیارتون چی بوده؟
پ.ن.۱. گفتم تا تابستون درسم تموم نمیشه؟ قرار بود تا ژانویه تموم بشه اما ظاهرا آخرش این دکتر منو میگیره به جای اینکه من دکترا بگیرم.
پ.ن.۲. اونایی که برای سایت کار کرده بودید (شامل بچه هایی که ترجمه کرده بودند) باید از من یک ایمیل گرفته باشید. اگر گرفته اید که لطفا جواب بدید. اگر هم نگرفته اید لطفا یه خبر بدین تا براتون بفرستمش.
مرتبط:
۱. جواب به انار(دی ناز)
۱. استفراغ ۱۳ ساله (بلوط)/ خیلی خوبه که بعضی ها جرات میکنند از این تجربیاتشون بنویسند. یادمه فرناز(امشاسپندان) هم یک دفعه نوشته بود. من خودم نمیتونم بنویسم. درباره اش حرف زده ام اما اینجا نوشتن برای من خیلی زیاده...شاید برای اینکه بیشتر از یک روز و یک سال بود. فقط برای شماهایی که مادرهای جوونید...مواظب بودن شماها کافی نیست. آدم باید به بچه اش مستقیم بگه که اگر کسی به بدنت دست زد و ناراحتت کرد اشکالی نداره که اعتراض کنی و حتما بیا به ما بگو..ما همیشه طرف تو هستیم...اینو باید آدم مستقیم به بچه اش بگه. من توی ۹ سالگی مجبور شدم با این دست و پنجه نرم کنم...خیلی از خواننده های اینجا ممکنه حتی زودتر. همیشه که شما دور و اطراف بچه تون نیستید...یه جوری مسلحش کنید که بتونه در غیاب شما هم از خودش محافظت کنه. خوندن اینا هم شاید بد نباشه: سو استفاده جنسی در کودکی٬ درمان یافتن از سو استفاده جنسی در کودکی. من نمیدونم اما شاید بتونین یه نظر بگذارید اینجا که اگر هرگونه تماس جنسی مخالف میلتون داشته اید اولین بار در چه سنی بوده و اگر پدر و مادرتون چه کار میکردند ممکن بود این اتفاق نیفته یا شما بهتر بتونید مدیریت کنید. فکر کنم حداقل برای آینده خودمون و اون پدر و مادرهای جوون خوب باشه. مجبور نبستید با اسم و رسم بنویسید یا شرح بدید چی شد. میدونم سخته البته. فکر کنم بیشتر به اون عوامل فرهنگی که فکر میکنیم کم داریم باید تاکید کنیم و سن کمی که خیلی ها دارند. من خودم شخصا فکر میکنم باید منو مینشوندند و میگفتند که ممکنه کسی جوری بغلت کنه یا بهت دست بزنه که خوشت نیاد...اگه اینجوری شد بیا فکر کنیم که چه جور جمله هایی میشه به طرف بگی که دست از سرت برداره و بعد با هم فکر میکردیم که من چه جوری به مامان و بابا بگم و بهم اطمینان داده میشد که اگر هر اتفاقی افتاد تقصیر من نیست حتی اگر اون طرف همچین چیزی رو بگه....من فکر میکنم خیلی زود اینو باید شیر فهم کرد.
پ.ن. من یه چیز هم اضافه کنم. سو استفاده جنسی از طرف هر آدمی که بر کودک قدرت داشته باشه میتونه صورت بگیره. این آدم لازم نیست حتما خودش یه آدم بزرگ باشه. میتونه فقط چند سال بزرگتر باشه. مثل حالتی که برای من بود و توی داستان بلوط. زخمش فرقی نمیکنه. واسه همین چیزهاست که بچه ها باید مسلح و آگاه باشند. نمیشه که گفت بچه های فامیل با هم بازی نکنند. طرف هم نرند. با هم نباشند.
مرتبط: ۱. باید میرفتم مدرسه(یوتا) ۲. ما و برایانا کوچولو (بلوط) ۳. همه فاحشه های شهر من (There is no response) ۴. یک داستان واقعی (مرد فمینسیت) ۵. خرده ریزهای روانی (هزار و یک روزنه) ۶. کودک آزاری (۱) و(۲) (سرزمین آفتاب) ۷. چرا نمیتوان بیان کرد؟ (جوانه ها) ۸. اعتماد (دخترم غزل)۹. ریش در می آورم پس قربانی نیستم(روزانه های باستیل) ۱۰. از قربانی تا متجاوز (روزانه های باستیل)
اینا رو دوست داشتم. اما ربطی به مطلب بالا ندارند:
چراغم خارید!(پیاده رو)/ وطن (علی در تکزاس)/ نیلوفر رضایی(نارنج)٬ اصل لینک از آلوچه خانوم.
American Association of University Women
پ.ن. من اشتباهی کرده بودم که ظاهرا این فقط به درد اونهایی میخوره که لیسانسشون رو توی یه دانشگاه آمریکایی گرفته باشند. شرمنده!