تبليغاتX
افکار

۱. شما اسم واقعی نویسنده این وبلاگ رو میدونید؟(خداییش راست بگید لطفا)

۲. به نظرتون این وبلاگ چطوره؟ ارزش خوندن داره؟ مرتب بهش سر میزنید یا گاهی؟ چه جور مطالبش رو بیشتر دوست دارید؟ روزمره ها؟ ترجمه ها؟ بحث و نظرها یا اصلا مطالب راجع به گربه ها؟ اینا رو میپرسم واسه اینکه احساس میکنم خواننده هام رو دارم از دست میدم. طبعا هر از گاهی که من سرم شلوغ میشه٬ مثل الان که دنبال کار میگردم٬ این وبلاگ هم دچار رکود میشه. اما میخوام بدونم شمایی که وقت میگذارید و میایید این وبلاگ رو به چه چیزش میشناسید. چه چیزیش خوبه؟ چه چیزیش چرنده؟ اصلا وبلاگ خوب به چه وبلاگی میگین؟

ممنونم.

 

Balatarin + نوشته شده در 22 Oct 2006ساعت 10:34 PM توسط انار

آهای اهالی کانادا:

میشه لطفا سریع یکی به من بگه اگه یکی از طریق دانشجویی بیاد کانادا از روز ورود تا زمانی که پاسپورتش رو بدن دستش چه مراحلی رو باید طی کنه و چقدر طول میکشه؟

ممنونم

Balatarin + نوشته شده در 20 Oct 2006ساعت 8:18 PM توسط انار

باورم نمیشه این دور رو قبول شدم! مصاحبه رو میگم. اگه از من میپرسین میگم گند زده بودم! حتی یه خورده هم از حرصم اشکم توی راه برگشت در اومد. واسه اینکه خودم فکر میکنم که از پس کارشون برمیام و حرصم در اومده بود که سر امتحان دادن باید رد بشم نه مصاحبه حضوری. حالا دو دور دیگه مونده. یعنی تقریبا یه پروسه دو ماهه دیگه. اما خیلی خوشحال شدم که این مرحله امتحانش رد شد. من تو امتحان دادن خیلی خوب نیستم. گفتم زودی بگم که شماها هم خبر دار بشین. ممنون از همه ایمیل ها و نظرهاتون:)

Balatarin + نوشته شده در 19 Oct 2006ساعت 2:9 PM توسط انار

۱. از بس این چند وقت پای کامپیوتر بوده ام چشمام دائم میسوزه.

۲. یه مصاحبه کاری مهم دارم چهارشنبه. فردا باید برم نیویورک. بدیش اینه که امتحانه کتبیه. اگر مصاحبه درست و حسابی بود فکر کنم انقدر نگران نمیشدم. البته کوزه میگه واسه اینه که اولین مصاحبه "مهم" که داری...بعدش دیگه اون هیبتش میریزه واست. سوزش چشمام هم کمک نمیکنه. باید تا روزش سعی کنم یه استراحت حسابی بهشون بدم.

۳. یه تست امتحانی رو که داده بودند (اخه سئوالاش تستی چهار جوابیه) گند زدم دیدم دارم دیوونه میشم از استرس...پاشدم رفتم عین خر ورزش کردم. تونستم واسه اولین بار توی ۳۰ دقیقه مرز دو مایل رو رد کنم حالم بهتر شد. بعدش هم سی دقیقه دوچرخه که قشنگ عین جنازه بشم. از حرص و دلشوره حداقل خوش هیکل بشم باز خوبه...اگر هم کار بهم ندادند میرم اینجا کار میگیرم. واسه اونایی که نمیدونند...اینجا جی جی خونه نیست. رستورانه اما تمام گارسن هاش دخترای با وجنات هستن.

نیم ساعت بعد:

با آقامون حرف زدم حالم یه کمی بهتر شد. الان من برم که چشمام استراحت کنه. هرچی انرژی مثبت دارین واسم بفرستین لطفا. این سئوالای چهار جوابی توی قبر هم فکر نکنم دست از سر من برداره. میبینی نکیر شب اول قبر با یه صفحه سوال میاد و منکر هم داره زمان میگیره. انرژی مثبت یادتون نره ها! امتحانم چهارشنبه ۱.۵ بعد از ظهره.

پ.ن. به این هم لطفا رای بدین. من رفتم دادم. برق بلاگ رولینگ هم اومد دلمون باز شد به خدا.

Balatarin + نوشته شده در 16 Oct 2006ساعت 9:44 PM توسط انار

چقدر برای خودتون حق خرج کردن قائلید؟ چقدر از پولی که خرج کارهاتون میکنید ضروریه؟ چقدرش خرج تفریحه اما فکر میکنید حقتونه؟ هیچ وقت شده با عذاب وجدان پول خرج کنید؟ من مدتیه که جواب این سئوالها خیلی گیجم کرده.  دوتا فاکتور هست: ۱. خرج رفاه به نسبت در آمد خود آدم ۲. خرج رفاه به نسبت در آمد بقیه. فکر کنم اولیش معلومه. اگر نداری خوب نمیتونی خرج کنی. یعنی یه سقفی رو از اون جهت معلوم میکنه. اما اون دومی چی؟ با چه فاکتوری میسنجین که کی دارین ولخرجی میکنین؟ به قول روزبه خیلی ها به انوشه انصاری اعتراض کردند که با این پول چه خرجها که نمیشه کرد اما اگر یکی به خودشون بگه چرا دی وی دی پلیر میخرین ناراحت میشند. خوب اگر به همین ادمها بگیم با خرج دی وی دی پلیر ۱۰۰ دلاری شما سازمان ملل میتونه ۳۳۰ تا آدم گرسنه رو سیر کنه بازم به نظرتون ولخرجی نمیاد؟ اگه بگم روزانه ۲۵۰۰۰ انسان بر اثر گرسنگی و فقر میمیرند و این یعنی فقط ۷۶ تا دی وی دی پلیر چی؟ نکته اش رو میبینید؟ اینکه برای من نوعی ۱۰۰ دلار چیزی نیست اما برای انوشه انصاری ۲۰ میلیون دلار. فرق من و اون در آمد خودمونه...یعنی به نظر میاد آدمها به جای اینکه یک سقف عددی برای خرج رفاه در نظر بگیرند یک سقف درصدی درنظر میگیرند. این سقف درصد هم بقیه دنیا رو درنظر نمیگیره...قدرت خرج کردن خود آدم رو در نظر میگیره. اما تا کجا این درسته؟ این سئوال منه. چقدر درسته که هر پولی که جایی به دست میاد از دست کس دیگه ای گرفته شده؟ چقدر ما آدمها در مقابل خودمون و خانواده مون مسئولیم و چقدر در مقابل این آدمهایی که برای سه میلیون کلیه میفروشند. من به پول ایران ماهی نزدیک دو میلیون در امد دارم...من یک دانشجو هستم. همه دانشجوهای آمریکایی که بورس دارند همین در آمد را دارند. من در مقابل کلیه این آدم چقدر مسئولم؟ در مقابل این گربه خودم که برای یک شب مریضیش مجبورم ۳۰۰ دلار خرج کنم چقدر؟ بعدا که خانواده داشتم در مقابل آنها چقدر؟ اینکه من میتوانم در آمد خوبی داشته باشم چقدر برای من حق خرج کردن ایجاد میکند وقتی میدانم ۱۵۰ هزار دلار میتواند روی زندگی یک میلیون ادم تاثیر داشته باشد؟

پ.ن.مصاحبه ملکه رانیا با برنامه معروف اپرا. من خودم خیلی دوست داشتم گفتم شاید برای شما هم جالب باشه.

Balatarin + نوشته شده در 15 Oct 2006ساعت 2:12 AM توسط انار

اگه یک عالمه کار دارین یکی از مهمترین نکته ها اینه که هر کاری رو که شروع کردین ول نکنید تا تمومش کنید یا به یه جایی برسونید که وجدانا بدونید تنهایی نمیتونید از این بیشتر جلو ببریدش. اگر مثل من باشید و هی دلشوره بقیه کارها رو بگیرید و از این کار به اون کار بپرید هیچ وقت هیچ کدوم کارها رو تموم نمیکنید و بعد از یه مدت شما میمونید با وقتی که صرف شده اما هیچ نتیجه ای نداشته چون هیچ کاری رو به پایان نرسونده اید و در نتیجه دلشوره تون هم چند برابر میشه و احساس بی عرضه بودن هم میکنید...چرا؟ چون لابد "فقط یه بی عرضه همه روز رو کار میکنه و بازم همه کارهاش مونده!" ...اما این مشخصه آدم بیعرضه نیست...مشخصه آدمیه که توجهش و focusاش کمه روی کاری که الان جلوشه. سعی کنید بیشتر از هرکاری روی همین چیزی که توی دستتونه تمرکز کنید. اگه براتون سخته دو ساعت مداوم کار کنید از ده دقیقه شروع کنید. بعد کم کم بیشترش کنید.

از این به بعد برای این نکات شماره حساب میدم پول واریز کنید! اینجوری نمیصرفه! من کلی نمره بد و پروژه تحویل نداده و دکترای زیادی طول کشیده تلفات داده ام تا اینا رو یاد گرفته ام!

پ.ن. این وبلاگ ما هم یا قیفش نیست یا قیرش. یه روز بلاگفا کار نمیکنه یه روز نظر خواهی یه روز هم بلاگ رولینگ!

Balatarin + نوشته شده در 11 Oct 2006ساعت 6:50 PM توسط انار

ایناهاش! خواهش میکنم کامنتهایتان را با نوشتن درست بگذارید. با نوشتن صحبت کردن نگذارید. مانند این جمله ها. تشکر میکنم....اوکی؟ واسو داره فارسی رو عمدتا با نوشتن یاد میگیره و اگه نظرها رو با لحن مکالمه بگذارید براش سخت میشه فهمیدنش. یه جوری نظر بگذارید که به من احتیاج نداشته باشه واسه فهمش. بازم ممنونم. فارسی را پاس بداریم!

پ.ن. این هم آفیسی من دیشب که ساعت ۱۰ رفتم خونه داشت رواندایی با دوستش حرف میزد. الان که فردا صبحه برگشته ام هنوز داره حرف میزنه...ماشاالله بدتر از ما پرچونه اند! خیلی سخته با بکراند زبان رواندایی تمرکز کردن.

پ.ن.۲. کامنت عطا واسه واسو باعث شد یاد یه چیزی بیفتم. نوشته بود نری هند دوست دختر بگیری...میخواستم بنویسم آدم میره هند زن میگیره نه دوست دختر...یاد شعر بچگی هامون افتادم...اتل متل توتوله٬ گاو حسن چه جوره؟...(اه یادم رفت بقیه اش رو با صدای این پسره!)...یک زن هندی بستون٬ اسمش رو بذار امغزی٬ دور کلاش قرمزی...خاک برسرم شد! ظاهرا از قدیم باب بوده برند هند زن بستونند! چطور من تا حالا به این توجه نکرده بودم؟ بقیه اش رو شماها یادتونه؟

Balatarin + نوشته شده در 6 Oct 2006ساعت 8:57 AM توسط انار

من نمیدونم باید از اینکه یه سایت وابسته به آموزش و پرورش توی روز روشن مطلب وبلاگ منو میدزده و رنگ و وارنگ و گوگولی مگولیش میکنه و میذاره توی وب سایت فخیمه  خوشحال باشم یا ناراحت. راستش بدم نمیاد که فکر میکنند مطلبش به درد بخور بوده اما اینکه آموزش و پرورش از وبلاگها  مطلب برداره یه خورده نگران کننده است.

Balatarin + نوشته شده در 5 Oct 2006ساعت 4:28 PM توسط انار

من فکر کردم کوه میکنم ساعت ۷.۵ اتوبوس میگیرم میرم باشگاه. زنگ زدم به این خانوم گل  چاق سلامتی کنم معلوم شد از پارسال تا حالا یک عالمه وزن کم کرده (چون من خودم زدم تو کار کم کردن وزن مهمه) صبحها ساعت ۵ پامیشه میره ورزش که ۸ سر کار باشه و تازه عصر میره دانشگاه. هر روز هم وبلاگ آپدیت میکنه٬ شوهر هم کرده٬ میرزا قاسمی هم بلده! از خجالتم امروز ساعت ۶ بدون غر پاشدم...به خدا باشگاه ۷ باز میکنه زودتر پاشم فایده ای هم نداره. ولی از رو رفتم بد جور!

اینو دیدین؟ من که روده بر شدم! این جدی مال فیلمه؟ لینکش رو ژرفا گذاشته بود.

من از این پست پایینی قصد نصیحت نداشتم ها. اینا رو من خودم این چهار پنج سال خون دل خورده ام تا یاد گرفته ام. گفتم بگم شاید به کار کسی بیاد.

Balatarin + نوشته شده در 5 Oct 2006ساعت 10:16 AM توسط انار

مهم ترین شرط برای تموم کردن کارها اینه که شروعشون کنید. اگر مثل من باشید که از ترس شکست خوردن خیلی وقتا کار رو به تعویق بندازین میدونین این چقدر مهمه.

اگر یه کار سخت در پیش دارین سعی کنید روزانه زندگی کنید. بیخودی به آینده دور و اینکه آخرش چی میشه فکر نکنید. به جاش سعی کنید روی کارهایی که امروز میخواهید انجام بدید تمرکز کنید. اینطوری یهویی میبینید چقدر جلو رفتین.

شما یه انرژی محدودی دارین و این انرژی باید صرف بشه. دو تا راه دارین: یا انرژیتون رو صرف غصه خوردن و ترسیدن از کارتون بکنید یا اینکه صرف انجام کار. انتخابش با خودتونه...اگر خیلی سخته با نکته بالا ترکیبش کنید...امروز میخوام چیکار کنم؟ کار انجام بدم یا غصه بخورم و بترسم؟

اگر استرس توی زندگیتون زیاد دارید حتما سعی کنید کمی ورزش کنید. ورزشی که به عرق کردن بندازتتون خیلی کمک میکنه. غذای سبک و سالم هم بخورید. به جای سه وعده غذای سنگین ۵ وعده غذای سبک بخورین.

سعی کنید خودتون رو با بقیه مقایسه نکنید. به جاش سعی کنید بهترین کاری رو که از دستتون بر میاد بکنید. اینجوری مطمئن باشید پشیمون نمیشید. آدمها نقطه شروعشون با هم فرق میکنه....راه اومده از جایی که هستید مهم تره...اونی که آدمها رو میسازه اون راه طی شده است.

اگر تنهایید و داره اذیتتون میکنه شاید داشتن یه حیوون خونگی کمکتون کنه. حیوون خونگی به آدم علاقه بی قید و شرطی نشون میده که ممکنه تو رابطه با ادمها نداشته باشید. علاوه بر اون مسئولیت یه موجود دیگه توی زندگیتون قشنگه. برای من تجربه خوبی بود.

اگر بازم یادم آمد مینویسم. شما هم نکته ای به ذهنتون میاد بنویسید.

تکمیل:

خواب کافی و منظم! کم خوابی یا نامرتب خوابیدن یکی از بدترین کارهاست. اگه به اندازه کافی بخوابید بدن و ذهنتون آرومتره...بیخودی برای انرژی گرفتن شکلات و شیرینی و غذای اضافه نمیخورید٬ ذهنتون هشیارتره و در نهایت بیشتر کار انجام میدید. به جای اینکه از خوابتون بزنید سعی کنید راههای پیدا کنید که توی ساعتهای بیداری بازدهی بیشتری داشته باشید.

سعی کنید تواناییهاتون رو اندازه بگیرید و به اندازه مسئولیت قبول کنید. دوتا کار تموم شده از ۵ تا کار نصفه خیلی بهتره. وقتی به اندازه تواناییتون مسولیت قبول کنید و تمومش کنید مردم هم بیشتر روتون حساب میکنند و اعتماد به نفس خودتون هم بیشتر میشه. اونوقت کم کم میتونید روی بیشتر کردن تواناییتون کار کنید. این پست حامد هم راجع به همینه. خوندنش رو توصیه میکنم.

حواستون باشه که هیچ خصوصیت خوبی یک روزه به دست نمیاد. با خودتون صبور باشید.

 

Balatarin + نوشته شده در 3 Oct 2006ساعت 9:32 PM توسط انار

"لوطی" رو من چی ترجمه کنم به انگلیسی؟

Balatarin + نوشته شده در 2 Oct 2006ساعت 8:29 PM توسط انار

۱. ببخشید من یه پستی دیشب اینجا گذاشتم بعد که خودم هم نگاه کردم دیدم تکرار مکرراته. اینکه نمیدونم میخوام سیتیزن بشم یا نه یه موقعی و اینکه اینجا خیلی خوبه اما عین زندگی توی هتل ۵ ستاره میمونه...بالا بری پایین بیایی اون صفای خونه رو نداره. برش داشتم چون حوصله خودم ازش سر رفت چه برسه به شماها!

۲. واسو (همون "پ" سابق) ده روز دیگه داره میره هند. ظاهرا یه چیزی دارن به نام دیوالی که یه چیزی تو مایه های نوروز ماست. حسابی مهمه و البته پر از بخور بخور و فک و فامیل دیدن. باید بگم یه پست برامون بنویسه راجع بهش. خلاصه داره میره که واسه دیوالی خونه باشه و من کلی درخواست داده ام باید واسه من سوغاتی مخصوص بیاری و هله هوله خوشمزه هم یادت نره...حالا شماها اگه هند رفتین  بهم بگین چی سوغاتی بخوام خوبه؟ من خودم اوندفعه که رفتم ایران براش یه گلیم کوچولو آوردم. حالا قرار پولاش رو جمع کنه بده من براش فرش بیارم که بندازه توی خونه پز بده دوست پرژین داره...حالا ایشالا قراره تا پولش واسه اون جمع شد پول خونه هم داشته باشه که فرش تبریز رو نندازه توی خونه اجاره ای! بعد هم ایشالا یه دونه بچه فیل میاریم هم بازی این گربه ها بشه که مولتی کالچرال کامل بشه محفل!

۳. گفتم اون روز نشوندم واسو رو فارسی یادش بدم؟ دیدم این بچه هرچی هم یاد بگیره تا مفاهیم کلیدی رو ندونه فایده نداره. نشوندمش گفتم امروز سه تا کلمه کلیدی میخوام یادت بدم: ناموس٬ غیرت ٬ آبرو. ناموس رو گفتم هرچی مونث تو فامیله میشه ناموس. بعد از اون هم همسایه و آشنا و هرکی که  میشناسی...غیرت همون حسادته...اگر مردها حسودی کنند و insecure بشند میشه غیرت. مثلا من لباس باز بپوشم بده یا مثلا اگر تو کوچه مردم به من نگاه کنند ...خلاصه هرچی که ربط به ناموس داره اون سرش به غیرت مربوطه. آبرو هم که یونیورسال...زن و مرد نداره...چند تا حالت براش پیش میاد...یا میره یا میریزه. مثلا اگر بچه ات خوب درس نخونه٬ شوهر خوب نکنه٬ جلوی مهمون پذیرایی نکنی آبرو میره.

در این راستا به چند  کشف فرهنگی نایل آمدیم:

۱.  واسو از ایده ناموس خیلی خوشش اومد...یه دو سه روزی راه میرفت میگفت " ناموسم٬ چطوری؟"

۲. وقتایی که من لباس باز میپوشم واسو میگه "Anar jaan cover up! my gheirat is gone"  و ما خوشحال میشیم که واسو با فرهنگ ما آشنا شده. البته متاسفانه دو دقیقه بعد غیرتش یادش میره و ذوق میکنه که لباس من بازه...دارم روش کار میکنم.

۳. آبرو رو خیلی پسندید. ظاهرا یه چیزی دقیقا معادلش توی فرهنگ هندی هم هست. (اگه نبود من تعجب میکردم)...دیگه الان قشنگ یاد گرفته خودش متذکر میشه هروقت "is gone آبرو"

اون روز به من میگه این بد و بیراههای تو خیلی همشون girly هستند. من باید برم یه چند تا فحش manly یاد بگیرم. هی هم ادای من رو در میاره "اوا!" و " خاک تو سرم!"

Balatarin + نوشته شده در 2 Oct 2006ساعت 10:13 AM توسط انار

در ناخودآگاه من، درست‌ يا غلط، دوستانم آدم‌هاي قوي و بي‌نياز را مي‌پسنديدند و من براي تامين نياز اصلي‌ام که دوست‌داشته‌شدن بود، بارها از نيازهاي فرعي گذشته بودم. اما آيا اين درست بود؟ آيا واقعا يك دختر آهنين قوي که هرگز به دوستانش يا علاقه‌ي آن‌ها يا هيچ چيز ديگري از سوي آدم‌ها نياز نداشت، از خود «من» با همه‌ي نيازهايش و آن‌چه مي‌خواست و آن‌چه حاضر بود در رابطه تقديم کند، دوست‌داشتني‌تر بود؟

خواهشا یه سر بزنید و نظر بگذارید. این خیلی بحث خوبیه. حیفه که باز نشه.

Balatarin + نوشته شده در 26 Sep 2006ساعت 8:24 PM توسط انار

من چون میخوام از زیر کار کردن در برم اومدم اینجا افاضات کنم:

۱. این لیستها بعضیاش خیلی با مزه بود. من اگر انقدر کار نداشتم حتما یکی نوشته بودم. اما بعدش فهمیدم جریان تنبیه/نصیحت این کوروش خان ضیابری بوده بی خیال شدم. چرا؟ فکر کنم واسه اینکه دلیلی نمیدیدم بخوام جزو اونایی باشم که میخوان یه درسی به کسی بدن. آدم حتی واسه اینکه یه درسی به کسی بده یا باید برای طرف خیلی اهمیت قائل باشه یا خودش خیلی عصبانی باشه از طرف. من هیچ کدوم نبودم پس دلیلی نبود.

۲. کار بچه ها به نظرم خیلی جالب نبود اما از اون غیر جالب تر توجیه اونایی بود که گفتن بچه رو چرا مسخره میکنید؟! ۱۶ ساله بچه نیست. ممکنه برای قانون قتل و سو استفاده جنسی و سکس بچه باشه اما انقدر بچه نیست که مسئولیت گفتار و رفتارش رو قبول نکنه. برای سرزمین رویایی نوشتم: بابای من حرف خیلی خوبی میزنه. میگه سعی کنید جاتون رو توی جامعه بشناسید. چون جامعه بابا و مامان آدم نیست و آدم رو برمیداره درست میذاره سر همونجایی که حقتونه. اونوقت اگه خودتون جاتون رو ندونید خیلی بهتون سخت میگذره. من از یه آدم ۱۶ ساله انتظار دارم که بدونه چه وقت و چطور باید یه خواهش ساده تقاضای لینک رو از ملت داشته باشه. انتظار لینک از همه داشتن عین اینه که یکی تو مدرسه از همه - آشنا و غریبه- انتظار داشته باشه جشن تولد دعوتش کنند. مهمونی دعوتش کنند. خیلی تقاضای زیادیه که این آدم بفهمه که دنیا اینجوری کار نمیکنه؟ اگه شما لیست افتخاراتتون رو بزنید روی سر در وبلاگتون عین این میمونه که هرکی باهاتون حرف میزنه بخواهید پز معدلتون رو بدید....شماها ۱۶ سالتون بود عقلتون نمیرسید این کار بدیه؟ نمیدونستید که آدمها با هم معاشرت میکنند به خاطر خودشون و نه افتخاراتشون؟ که افتخارات آدم با خود آدم فرق میکنه؟ توی جامعه همه با آدم مهربون نیستند که! هرکی یه حد تحملی داره. ظاهرا من هنوز تحمل دیلیت فشار دادن رو داشته ام...بعضی ها دیگه نداشته اند... اما مشکل اصلی رفتار کوروش بوده. رفتاری که با توجه به سنش ازش انتظار میره بدونه صحیحش کدومه. اگر نمیدونه مشکل جامعه نیست. مشکل خودشه. بهتره یاد بگیره. امروز مجازیه و اینجا اما پس فردا تو دنیای واقعی.

خوب من برگردم سر کارم!

Balatarin + نوشته شده در 26 Sep 2006ساعت 2:21 PM توسط انار