تبليغاتX
افکار

حالم چطوره؟ دو روزه یکی از اینا رو تموم کردم...شما فکر میکنید حالم چطوره؟(راهنمایی: شماره ۱۲)

* تیتر مطلب رو از واسو گرفتم. یه چند هفته بود میدیدم تنها که میشه توی حال مسواک زدن و راه رفتن و بی ربط و با ربط هی میگه "شما چه فکر میکنید؟" (با یه لحن حماسی) آخرش گفتم بابا فلانی این چیه جریانش؟ معلوم شد واسه listening فارسیش رادیو فردا گوش میده و از قرار معلوم اینا هم یه بخش به این نام دارند که واسو فعلا فقط همون تیترش رو میفهمه....یه مدت هم گیر داده بود به "پرندگان پرواز میکنند". خلاصه اگه از رادیو فردا کسی اینجا رو میخونه لطفا یه بخش آموزش فارسی بذارین و زوجی رو از نگرانی برهانید!

پ.ن. اینجا قراره این آخر هفته برف بیاد.

پ.ن.۲. من نمیدونم شماها اینجوری هستین یا نه اما من هر یه لینک جدیدی که میگیرم قند توی دلم آب میشه. بعضی وقتا هم هست که یه وبلاگهایی رو خیلی دوست دارم بهم لینک بدن اما اصلا انگار یارو نمیدونه تو وجود خارجی داری چه برسه به اینکه لینک بهت بده. شما ها اینجوری نیستید؟ وقتایی که اینجور وبلاگها بهم لینک میدند اونوقت خیلی دیگه احساس میکنم در امر خطیر وبلاگ نویسی موفق بوده ام! حالا این روزها وبلاگ جادی برام اینجور شده. گفتم اینجا بگم که دل درد نشم. اگه بازم چیزی یادم اومد لیست میکنم. شماها هم اگه میخواهید لیستتون رو بنویسید که دل درد نشید.

پ.ن.۳. همین الان چایی جهید گلوم و همه اش رو ریختم رو خودم. شانس آوردم ولرم بود وگرنه کلی الان باید پول دوا دکتر سوختگی میدادم.

 

Balatarin + نوشته شده در 17 Nov 2006ساعت 2:30 PM توسط انار

این پست محتوا نداره. گفتم بگم که شاکی نشید !

۱. شما فکر کن چه جوری میشه که یه مدل ریاضی رو تیکه تیکه اش که میکنی برنامه همه اش رو بخونه و دیتا رو بفهمه بعد همونا رو که پشت هم کپی پیست کنی توی فایل دیگه نتونه بخونه. عین این میمونه که من سه تا کلمه رو جدا جدا بتونم بخونم اما وقتی بذاریشون پشت هم دیگه نتونم بخونم! روانم ریخته به هم!

۲. امروز دارم به این نتیجه میرسم که اصلادکترا گرفتن که هیچی از لیسانس به بالا کار احمقانه ایه. حالا شماره یک اگه کار کنه احتمالا نتیجه ام عوض میشه اما فعلا چون دیروز از یه مصاحبه جوابم کردند و تحقیقات عالیه هم به هیچ جا نرسیده اعصاب ندارم.

۳. اشتباه کردیم. خانواده متوجه نبودند به خدا...۱۸ سالگی شوهرمون میدادند . هم وزنم کمتر بود. هم پوستم بهتر بود. هم انقدر مزخرفات تحصیلی تو کله ام نبود...فکر هم آزاد بود واسه مسائل عالیه زناشویی نه مثل الان که سرم که رو بالشت میره تازه یاد مشکلاتم میفتم و اینکه میخواستم دنیا رو عوض کنم اما فعلا باید دنبال کار بگردم و سقف خونه هم چکه میکنه.

۴. من اسباب کشی کردم از زیر زمین به طبقه زیر شیرونی. حالا این یه پنجره داره به پشت بام که نورگیر باشه اما وقتایی که بارون میاد پنجره چکه میکنه. زیرش کاسه گذاشته بودم بعد عین احمقا هی هر روز میامدم میدیدم توی کاسه خالیه و دورش خیس! مونده بودم این چرا همچینه...امروز بعد از اینکه پنج دقیقه بهش زل زدم دیدم کاسه اش چینیه و کم عمق...آب که از اون بالا میاد میخوره ته کاسه و میپره بیرون. حالا یه لیوان گذاشتم زیرش اما به گمونم با این بارونی که از صبح آمده لیوانه پر شده و خونه رو آب برداشته باشه. البته مرنو خان نیست که علاقه به آب تازه داره کاسه خودش رو ول کرده بود و دو روزی بود آب بارون میخورد صبحها.  شانس آورده باشم امروز هم رفته باشه سروقت لیوانه.

۵. شانس بیارین من تحقیقم کار کنه وگرنه فعلا همین بساطه.

پ.ن. بیایین اینهمه من غر زدم اینو بخونید بخندید: قوانین مردوونه. چه کار کنم دوستتون دارم دیگه. دلم نمیاد زیاد غر غر کنم سرتون:)

Balatarin + نوشته شده در 14 Nov 2006ساعت 2:34 PM توسط انار

وبلاگ آلوچه خانوم داره مرتب آپدیت میشه. نمیشه یه حساب پی پل باز کنند؟ مبلغش رو به دلار و یورو حتما راحت تر میشه جمع کرد. حالا شما اگر ایران هستید و دسترسی دارید همت کنید لطفا. جای دوری نمیره.

Balatarin + نوشته شده در 13 Nov 2006ساعت 3:43 PM توسط انار

دو زمان هست که این بحث برام پیش اومده. اولیش رابطه جنسی قبل از ازدواج: اگر بحث خدا و پیغمبر و دین رو فاکتور بگیرید حرف اصلی این بوده که ادم باید یه چیزی رو هم نگه داره واسه بعد از ازدواج. خوب یه حرفی که میشه در مقابل این استدلال زد اینه که بهتر نیست همه جوره طرفت رو بشناسی و بعد تعهد ازدواج بدی؟ یه جای دیگه هم که این بحث "بذاریم بعد از ازدواج" پیش میاد همخونه شدنه. اینجا با هم همخونه شدن قدم مهمی توی رابطه دو نفره. معمولا یه قدم قبل از ازدواجه. البته همیشه هم اینطور نیست. مثلا خیلی وقتا میتونه دلایل مالی داشته باشه...چرا باید دوتا اجاره خونه داد وقتی دو نفر عملا دارن با هم زندگی میکنند؟ اما وقتی میبینی دو نفر همخونه شده اند میتونی نتیجه بگیری خیلی تو رابطه شون جدین. سئوالی که خیلی وقتا من میشنوم (مثلا توی ایران بحثش بود و اینجا با بعضی ها) و همیشه هم نمیتونم جواب بدم اینه که اگر قراره دو نفر قبل از ازدواج رابطه شون کامل باشه و همخونه باشند و همه اینها دیگه ازدواج برای چی؟ هدفشون از ازدواج چیه؟

من چیزی که به ذهنم میرسه اینه که اصولا ازدواج یه قرارداد اجتماعی-اقتصادیه که آدمها درست کرده اند برای اینکه بقای جامعه رو تضمین کنند. اینهمه مزیتهای اقتصادی و اجتماعی به خانواده ها داده میشه که آدمها تشویق به تشکیل خانواده بشند. از احترام و توقع اجتماع بگیر تا اینکه مثلا تو آمریکا مالیاتت کم میشه. من فکر میکنم یکی از دلایل خوب برای ازدواج برخورداری از همه این مزیتهاست. یعنی اگر دو نفر واقعا آمادگی دارند که بقیه عمرشون با هم باشند عقل سلیم حکم میکنه که رسمیش کنند...اگه خواستند یه سفر برند با هم ویزا بگیرند...اگه خواستند بچه بزرگ کنند...خونه بخرند.

اما توی بعد شخصیش هنوز مطمئن نیستم چرا باید ازدواج کرد. اگر برای وظیفه ما در مقابل جامعه برای تنازع بقا باشه که خوب اینهمه آدم دارند میزاند...من یکی فرقی ایجاد نمیکنم. تازه اینهمه بچه بی سرپرست توی دنیا هست. یکی میگفت آدمهایی که تحصیل کرده اند و امکانات خوب دارند بیشتر وظیفه شونه که ازدواج کنند و به نوبه خودشون آدمهای متعهد تحویل جامعه بدند...اینم راستش خیلی قانع کننده نیست. یه دلیل خوب و قانع کننده میتونه احساس نیاز باشه به تشکیل خانواده واسه اینکه هر آدمی به یه ساپورت سیستم نیاز داره و یه خانواده خوب بهترین ساپورت سیستم آدمه. آدم تو جوونی میتونه از زندگیش در کنار یه آدم خوب بیشتر لذت ببره و تو روزگار پیری تنها نمیمونه. یه دلیلش هم شاید این باشه که یه ادم خوب پیدا کرده ای و نمیخواهی از دستش بدی. یا اینکه جامعه بهت فشار میاره. یکی میگفت فرق اصلی دوست بودن با یکی با رابطه کامل و همخونه و همه چیز با ازدواج اینه که توی دوست بودن همیشه یه راه فرار واسه خودت باز گذاشته ای...در پشت سرت رو نبسته ای...اما وقتی ازدواج میکنی اون دره واسه همیشه بسته است...میتونی از رابطه بری بیرون اما باید یه در جدید باز بکنی....بستن اون دره کار سختیه و باز کردن یه در جدید از اونهم سخت تر. واسه اینه که ازدواج تعهد مهمیه.

خلاصه هنوز واسه من سئواله...واسه چی باید تشکیل خانواده بدیم؟ دقیقا چه فرقی تو زندگیمون ایجاد میکنه؟ واسه چی باید ازدواج کرد؟

تکمیل: یه چیز دیگه هم که بعضی وقتا واسه من سئواله اینه که اصلا نرماله این تعهد یک عمر با یک نفر بودن؟ تو طبیعت چند تا موجود دیگه هستند که همچین کاری رو میکنند؟ یعنی برای تمام عمرشون تعهد میدند که با یه نفر باشند؟ یا واقعا این چیزیه که دلمون نمیخواد اما برای مزایای دیگه (چه اقتصادی چه فشار اجتماعی ) به قول معروف باهاش کنار میاییم؟ یا کنار نمیاییم و هزار و یک سرزنش میشنویم؟ چقدر این "خواستن" غریزیه و چقدرش شرطی شدن توسط اجتماع و فرهنگ؟

مرتبط: از کجا مطمئن شدید طرف خودشه ؟(اینو باید بعد از این پست مینوشتم قاعدتا!)

۱. هدف از ازدواج (پنداره) ۲. حالا چرا ازدواج؟ (پا برهنه بر خط)

 

Balatarin + نوشته شده در 4 Nov 2006ساعت 9:49 PM توسط انار

بالاخره نفهمیدم من دین و ایمون داشتن رو قبول دارم یا ندارم. به خودم باشه میگم خدا رو قبول دارم فقط واسه اینکه لازم دارم یه چیزی باشه که هر وقت از دست احمدی نژاد یا بوش عصبانی میشم یا مامانم اونور دنیا مریض میشه سرش غرغر کنم. اما دین داشتن رو قبول ندارم. یعنی فکر میکنم دین داشتن دیگه ضرورتی نداره و آدم برای اینکه زندگیش میزون (از نظر روحانی) باشه حتما لازم نیست معتقد به یه دین خاصی باشه و طبق اون عمل کنه. به مغز و قلب خودم بیشتر اطمینان دارم.

حالا اینو گفتم....به مجرد اینکه یه جای کارم گیر میکنه یا خسته ام یا حوصله ام سر میره از اینهمه بدو بدو گوشی رو بر میدارم و به بابام میگم بابا جون نماز میخونی منو یادت نره (این نماز خوندن بابای منم یه داستانیه تو مایه های خدا پرستی من!). یه خانومی هست که واقعا ما رو از بچگی بزرگ کرده. دیشب زنگ زده بود به من که گوشی رو دم گوشت نگه دار برات آیت الکرسی بخونم...منم نگه داشتم. کلی هم خوشحالم کرد این کارش. بعدش داشتم فکر میکردم مثل منی واقعا چقدر دین رو قبول دارم؟ اینکه من از این ادمها میخوام برام دعا کنند یعنی من دین رو ته دلم قبول دارم؟ خودم به این نتیجه رسیدم که نه. به دو دلیل: اول اینکه من خودم نمیرم سراغ این چیزها. یعنی خودم برای خودم نمیتونم کتاب دعا باز کنم یا آیه و سوره بخونم. برای هیچ کس دیگه هم نمیکنم. دوم اینکه من فقط به کسایی میگم که میدونم بهش اعتقاد دارند. یعنی در واقع به هرکس جوری میگم به فکرم باشه که میدونم براش عمیق ترین و درونی ترین راهه. مثلا به مامانم همیشه میگم واسه من تمرکز دادی؟ حالا شما بگو این تمرکز دادن دقیقا چیه من خودم هم نمیدونم اما میدونم که مامان من که مدیتیشن میکنه وقتی میگه واست تمرکز دادم یعنی که تو خیلی واسم مهمی و دیگه اینجوری بیمه ات کردم. دقیقا معادل نماز خوندن بابامه و آیت الکرسی خوندن اون خانومه.

فکر کنم آدمها برام مهمند و اینکه بدونم به فکرم بوده اند و توی عمیق ترین لحظاتشون منو یادشون بوده بهم دلگرمی میده. نمیدونم والا! بعضی وقتا هم فکر میکنم ماها بد شانسی آوردیم توی یه حکومتی بزرگ شدیم که انقدر دین رو به زور به خوردمون داد که مجبور شدیم بیاریمش زیر ذره بین و آنالیزش کنیم و مجبور شدیم ببینیم چه چیز اشکال دار و ناکاملیه....اینو میگم واسه اینکه میبینم اینجا همه دور و اطرافیانم یه دین کوچولویی دارند که واسشون خوبه و جزئی از فرهنگشونه و موقع عزا و عروسی و سختی یادشن و در عین حال اینقدر هم درگیری با دین ندارند که من دارم. به خدا حسودیم میشه به این آرامش ذهنیشون.

Balatarin + نوشته شده در 30 Oct 2006ساعت 10:13 AM توسط انار

من اصلا از این به بعد نمیدونم وبلاگ بنویسم یا خجالت! بابا شرمنده  کردید. خجالتمون دادید. به خدا مونده بودم چی بنویسم بعد از اون پست که لیاقت ۱۰۷! تا نظر رو در جواب یه سئوال ساده داشته باشه. ممنونم. خیلی ممنونم.

من به یک سری نتایج رسیدم. اول اینکه تمام خواننده های عزیزم همین اطرافند و کافیه من یه مطلب نیمچه حسابی بنویسم که ظهور کنند. دوم اینکه خواننده هام به دو بخش کاملا مجزا تقسیم شده اند...یه بخش روزمره ها رو خیلی دوست دارند و یه بخش بحث ها رو. سوم٬ ترجمه ها رو عده کمی دوست داشتید اما من چون خودم فکر میکنم اونایی که میذارم برای کسی میتونه مفید باشه فکر کنم به نصیحت خودتون به حرفتون گوش ندم و کماکان هر از گاهی براتون بذارم. شما هم میتونید کماکان نخونیدشون! چهارم٬ اسم نویسنده این وبلاگ رو فقط خواجه حافظ شیرازی نمیدونه که من خودم براش ایمیل خواهم زد تا انشاالله به شفافیت کامل در این وبلاگ دست پیدا کنیم.

بازم ممنونم. زود میام دوباره. فقط خواستم تشکر کرده باشم.

پ.ن. من فکر میکردم شبها خوابم نمیبره مال اینه که استرس دارم...هر روز صبح همچین پا میشدم که انگار یه لشگر آدم روم راه رفته. تمام تنم درد میکرد...تا صبح هم چند دفعه از خواب پا میشدم.... این چند وقته که به خاطر مصاحبه کاری رفته ام در نیویورک در هتلهای شیک درجه یک خوابیدم تازه فهمیدم بدخوابیدنم مال فقره. شب مصاحبه تا خود صبح عین سنگ خوابیدم...فهمیدم وقتی تخت راحت باشه٬ اتاق سرد نباشه و پنج صبح هم صدای کامیون و تراکتور از خیابون نیاد (چون طبقه ۱۸ ام برجی) اونوقت استرست هم خود به خود از بین میره. بسوزه پدر بی پولی.

پ.ن.۲. داشتم این پست بالا رو مینوشتم که این پسرخاله مرنو خان که این بغل دست من خوابیده بود دستش رو یواشی دراز کرد و گذاشت روی دست من و همینجوری خوابید. این توی قاموس گربه ها یعنی گرفتن دست من موقع خوابیدن و یعنی اوج مرام و ابراز "دلم برات تنگ شده بود"....حالا وقتی این از یه گربه ای بیاد که روز معمولی به زور میذاره یه دست به سرش بکشی انوقت میتونین تجسم کنین من چقدر بهم چسبید. کی میگه گربه محبت حالیش نمیشه؟

Balatarin + نوشته شده در 26 Oct 2006ساعت 11:25 PM توسط انار