امروز به گمانم مسموم شده ام. حوصله ندارم. گفتم بیام یخورده با شماها حرف بزنم دلم باز بشه. گفته بودم براتون که من تا پنجم دبستان کفشام رو لنگه به لنگه میپوشیدم؟ نمیدونم چه چیز غامضی بود که من اصلا نمیفهمیدم. تازه از اون بهتر٬ کلاس اول که بودم توی خودم خرابکاری میکردم. یه دفعه اش که قشنگ یادمه...معلمه از کلاس انداختم بیرون گفت از این پشت تکون نمیخوری! منم عصبی شدم و خلاصه تنگم گرفت...حالا از یه طرف میخواستم برم بدوم یه جایی گیر بیارم از اون طرفم از فکر اینکه این در باز بشه و من پشتش نباشم چی به سرم میاد جرات تکون خوردن نداشتم. خلاصه دیدم درد بی آبرویی از بلایی که این معلمه میتونه سر من بیاره کمتره و گلاب به روتون...تا آخر زنگ آخر هیچکس طرفم نمیامد! یه دفعه دیگه اش هم معلمه منو فرستاد برم دفتر کلاس رو بدم دست مدیرمون. منم دفتر به دست رفتم دفتر مدرسه و مدیره مثلا اینجوری بود که "یه دقیقه دم میز صبر کن حرفم تموم بشه..." همون یه مدت کافی بود که جذبه مدیر و ناظم و اونهمه آدم کله گنده اونچنان منو بگیره که یه جوری جیشم گرفت که جلوی چشمم رو نمیدیدم. خلاصه رخصت که داد مثل شصت تیر دویدم طرف دستشوییها اما بد مصب انقدر حیاط مدرسه بزرگ بود که دیگه تا به دستشویی رسیدم همه جیشها رو تو شلوارم کرده بودم. خلاصه اوضاعی بود این کلاس اول. با معدل بیست دائم من پشت در کلاس بودم. آها یه عادت دیگه هم داشتم این بود که مشقام رو نمینوشتم. صبحها قبل از مدرسه رفتن تند و تند...خلاصه یه روز مامانم شاکی شدو منو همونجوری بدون مشق فرستاد. داشتم تو کلاس تمومش میکردم که معلمه اومد و دختره دوتا میز جلوتر فوری پاشد که اجازه خانوم! فلانی داره مشقاش رو الان مینویسه...هیچی دیگه دوباره پشت در! یه دفعه هم یارو میخواست دیکته بگه من سرش رو که گفت شروع کردم بقیه درس رو از حفظ نوشتن و گوش ندادم اصلا چی میگه...همه اش غلط و غلوط شد طبعا. یعنی به اونی که اون دیکته گفته بود نمیخوند...بهم داد ۵ و دوباره گوشه کلاس. خداییش چه سنگ بنایی بر تحصیلات من گذاشته اند ها!
من به عنوان اناربانوی وبلاگستان یلدای خوبی رو آرزو میکنم. تشریف بیارین اینجا یه نظر بذارید که ایشالا همه سال نظردونیتون آباد باشه.
بعضی از شما شاید وقتی من توی ماه آوریل خبر سایت بانک اطلاعاتی تحصیلات تکمیلی رو نوشتم خواننده اینجا نبودید. همه بچه هایی که خارج از ایران هستند حتما تجربه ایمیل گرفتن از دانشجوهای داخل ایران رو دارند که ازشون در مورد پذیرش تحصیلی یا ویزا سئوال داشته اند. انگیزه ایجاد این وب سایت گرد آوری اطلاعات لازم واسه اون دسته از دانشجویان ایرانی بود که در ابتدای کار هستند٬ دارند روی این مساله فکر میکنند و الزاما کسی رو هم نمیشناسند که این راه رو رفته باشه. وقتی من توی این وبلاگ تقاضای کمک کردم خیلی ها بهم ایمیل زدند و الان٬ نه ماه بعد٬ باعث افتخارمه که بگم اولین فاز این پروژه به صورت کار صد در صد داوطلبانه آماده شده.
اما قبل از اینکه برین و ببینیدش من میخوام یه چیزهایی بگم. بقای یه همچین پروژه ای منوط به دوتا فاکتوره: به روز بودن٬ و استقبال کاربرها. خواهش من هم از شما در این دو مورده.
این مطلب طولانیه اما اگه کمبود اعتماد به نفس دارین به نظر من ارزش خوندن داره.
اعتماد به نفس دیدگاهی است که به فرد اجازه میدهد تا از خود تصویری مثبت و واقعی داشته باشند. افراد بااعتمادبه نفس به تواناییهایشان اعتماد میکنند٬ به طور کلی حس میکنند که برزندگیشان کنترل دارند٫ و باور دارند که در یک طیف منطقی قادر به انجام کارهایی که میخواهند و برنامه ریزی میکنند هستند. داشتن اعتماد به نفس به این معنی نیست که فرد قادر به انجام همه کاری هست. افراد با اعتماد به نفس انتظارات واقع گرایانه دارند. حتی وقتی که بعضی از انتظاراتشان برآورده نمیشود دیدگاه مثبتشان را حفظ میکنند وخودشان را قبول دارند.
آنهایی که اعتماد به نفس کمتری دارند برای اینکه در مورد خودشان احساس خوبی داشته باشند به مقدار زیادی به تایید دیگران وابسته هستند. آنها معمولا از ریسک کردن اجتناب میکنند به خاطر اینکه از شکست میترسند. معمولا انتظار موفق شدن ندارند. معمولا خودشان را دست کم میگیرند و اگر تشویق یا تحسین بشوند آنرا کوچک جلوه میدهند یا رد میکنند. برخلاف این افراد آدمهای با اعتماد به نفس ریسک رد شدن از طرف دیگران را قبول میکنند به خاطر اینکه به تواناییهای خودشان اعتماد دارند. آنها خودشان را میپذیرند و این حس را ندارند که باید خودشان را وفق بدهند تا پذیرفته شوند.
اعتماد به نفس الزاما خصوصیتی نیست که در همه ابعاد زندگی فرد تبلور داشته باشد. معمولا افراد در بعضی از جنبه ها اعتماد به نفس دارند (مانند درس یا ورزش) اما در بعضی از جنبه ها اصلا اعتماد به نفس ندارند(مثل تیپ و قیافه یا روابط اجتماعی).
۱. من که واسه خودم کار پیدا نمیشه اما واسه شماها هی کار پیدا میکنم. اوپک یه شغل طراحی وب سایت دارند. اینم لینکش. گفتم شاید به درد کسی بخوره.
۲. امروز یه عده ایرونی های دانشگاه نشستیم دور هم معلوم شد نصف جمع وبلاگ منو میخونند. خودمو مسخره کرده ام با این "ناشناس" نوشتنم! اما خداییش تنها دلیلش اینه که اگه فک و فامیل گوگلمون کردند نیاد بالا.
۳. امروز دیدم با گرین کارت اگه سازمان ملل کار بخواهی بگیری باید امضا بدی که از همه مزایای کارمندهای سازمان ملل صرف نظر میکنی. کسی دقیق این جریان رو میدونه چیه؟
۴. یه جزوه خوب خوندم راجع به اعتماد به نفس. که اصلا اعتماد به نفس چیه. اگه حوصله کنم ترجمه میکنم. از وقتی گفتین که خیلی نمیخونین به اون صورت دست و دلم نمیره به ترجمه دیگه.
پ.ن. من اسم و آدرسمو توی بلاگرولینگ گم کرده ام. یه تریلی آدم هستند که میخوام لینکهاشون رو به روز کنم یا اضافه کنم که نمیشه. اون لینک وبلاگ جدید رو هم نمیتونم توی بلاگ رولینگ بذارم که نشون بده آپدیت کردم. دیگه خودتون قدم رنجه کنید گاهی سر بهش بزنید.
پ.ن. اینم کادوی تولد این وبلاگ به شما. دلم نیومد این عکس مرنو خان رو نشونتون ندم! تازه تازه از دوربین در اومده ها! مال همین دو روز پیشه. دیگه سوسکه و گربه هاش دیگه!
اینم عکس بچه گی هاش. فکر کنم اینجا سه ماهشه. گفتم بغل هم جالبه دیدنش.من بالاخره وبلاگی رو که میخواستم واسه رژیم و ورزش و اینا درست کنم کردم! لینکش هم اون بغله: داستان ورزشکار شدن یک انار. اگه دوست داشتین سر بزنید و اگه شماها هم تجربه ای دارین ما را از نظرات گهربارتون بهرمند بفرمایید.
پ.ن. گربه ها یه چند ماهی قراره مهمون واسو باشند. جاشون اینجا خیلی خالی شده. اگه حیوون خونگی داشته باشید میدونید من چی میگم و اگه نه که فایده نداره من هرچی شرح بدم.
توی نظرات پست قبل یه نکاتی بود که من فکر کردم ارزش داره توی یه پست جداگانه توضیح بدم:
۱. من سعی نکردم که برای همه زنهای ایرانی راه حل ارائه بدم چون اصلا در چنین جایگاهی نیستم. سعی کردم بگم به نظر من چه کار و دیدگاهی بهتره.
2. چیزی که من سعی کردم بگم اینه که زن ایرانی میانگین اگر در تختخواب منفعله به دلیل اینه که اصولا در همه ارکان زندگی جنسیش منفعله و اونم باز اینه که در همه ارکان زندگی منفعل بار میاد. آدم منفعل منفعله. من وقتی ایران بودم بزرگترین چیزی که یاد گرفته بودم مدارا بود. اگه توی خیابون یکی بهم متلک مینداخت مدارا میکردم...اگه توی دانشگاه یکی حقم رو میخورد مدارا میکردم...وقتایی که دوست پسرم از هیکل و قیافه و رفتار و زندگیم ایراد میگرفت مدارا میکردم...وقتایی هم که به خواستش تسلیم میشدم و مثلا میذاشتم وقتی دوست ندارم ببوستم(یا هرچی دیگه!) باز هم داشتم مدارا میکردم. من آدمی بودم که اگر با استانداردی مخالف خودم مواجه میشدم یا در بهترین مواقع بی صدا از کنارش میگذشتم یا اصلا استانداردم رو تغییر میدادم. به نظر من همه این موارد از یه الگوی رفتاری طبعیت میکنه و برخاسته از یه ذهنیته. اگر اون ذهنیت انفعالی تغییر کنه روی همه ارکان زندگی خودش رو نشون میده و تختخواب آدم هم از این امر جدا نیست.
۱. به نظرم نوشته با اینکه میخواست این پیام رو برسونه که باید زنها از بدنشون لذت ببرند و در رابطه جنسیشون منفعل نباشند اما خود نوشته این هدف رو نقض میکرد. حتی لوا هم اینو از یه مرد یاد گرفته بود. کاش برامون مینوشت که نقش خودش به جز پیدا کردن یه مرد خوب چی بوده.
۲. اینکه با عدم آگاهی یه رابطه خوب برات ایجاد بشه به نظر من شانسه.من فکر میکنم توی رابطه های بین دوتا آدم اگر هردو طرف به بلوغ روانی لازم نرسیده باشند اصلا توانایی ایجاد یه رابطه خوب رو ندارند. آدمی که به بلوغ ذهنی لازم نرسیده باشه حتی اگه یه آدم خوب هم ببینه بینش درک و ظرفیت پذیرش اون آدم/رابطه رو نداره. توانایی ایجاد یک رابطه رو نداره. این درک و بینش هم خیلیش قبل از وارد شدن به رابطه و با خودشناسی به وجود میاد. شناختن اینکه کی هستی و چی میخواهی. به نظر من سکس هم به عنوان بخشی از رابطه از این قانون مستثنی نیست.
۳. من وقتی به زندگی خودم نگاه میکنم میبینم که شخصیت جنسی ام کاملا به طور هماهنگ با بقیه شخصیتم نمود داشته. اگر در زندگی جنسیم بلد نبودم نه بگم در بقیه حالات هم آدم متفاوتی نبوده ام. منظورم از نه گفتن هم حتی توی چیزی به سادگی اینکه به طرف بتونم بگم توی فلان جمع از من توقع فلان جور رفتار رو نداشته باش. میخوام بگم نمیشه از هیچ آدمی توقع داشت در زندگی جنسیش آدم فعالی باشه وقتی در بقیه ارکان زندگیش ازش خواسته نشده از انفعال دربیاد. توی تختخواب یا وقتی هورمونهای ادم میزنه بالا هیچ تحولی توی شخصیت آدم داده نمیشه. آدمی که توی زندگی جنسیش بلد نیست به خواسته هاش احترام بگذاره احتمالا توی ابعاد دیگه هم کم و بیش همینجوریه. واسه همینه که من اعتقاد دارم که اولا اگر یه آدمی توی تخت آدم حسابی نبود باید بهش حسابی شک کرد و دوم اینکه واسه اینکه زندگی جنسی بهتری داشت باید بزرگ شد....از نظر شخصیتی باید رشد کرد و به بلوغ رسید.
۴. دانش٬ دانش٬ دانش. دانستن ذهن رو باز میکنه. من وقتی اومدم آمریکا یهو فهمیدم چقدر نمیدونم و به خاطر این ندونستن چقدر چرندیات رو قبول کرده ام. به نظر من برای داشتن یه زندگی جنسی سالم دانستن خیلی مهمه. بیولوژیک و آناتومی قطعا مهمه. مثلا اگر زوجی بدونند که دستگاه تناسلی زن یه فرق اساسی با مرد داره و اونم اینه که حساس ترین نقطه اش در حالت دخول معمولی لمس نمیشه دیگه براشون این فکر پیش نمیاد که حتما یه ایرادی دارن که زن با دخول معمولی به ارگاسم نمیرسه. اما من میخوام بگم فقط این دانش کافی نیست. باید بیشتر از این باشه واسه اینکه رفتارهای جنسی ما به تختخواب محدود نمیشه. یاد گرفتن در مورد خیلی از رفتارهای جنسی و روابط انسانی در نهایت به یه رابطه بهتر ختم میشه. آدمی که میدونه خودش رو بهتر میفهمه...از کنش و واکنش های خودش گیج نمیشه و میتونه این دانش و آرامش رو به یارش هم منتقل کنه. در مقابل هر انتقاد و واکنشی رو شخصی نمیگیره و میتونه انعطاف و پذیرش بهتری داشته باشه.
۵. قبول دارم که آدم در رابطه رشد میکنه و این اصولا یکی از خصوصیات یک رابطه خوبه. رابطه جنسی هم هم مثل هر رابطه دیگه ای هست و نمیشه نقش مهم یه پارتنر خوب رو ندیده گرفت. اما من شخصا اعتقاد دارم پارتنر خوب یه فاکتور ثانویه است و فاکتور اولیه خود آدمه. آدم اگه این دوتا رو قاطی کنه میتونه خیلی فشار روی پارتنر بذاره واسه چیزهایی که در اصل وظیفه خودش بوده که یاد بگیره و با اینکه سخت تره اما به تنهایی یاد گرفتنش لذتش بیشتره و در نهایت هم اعتماد به نفس بیشتری میده.
پ.ن. بلاگ رولینگ باز خراب شده؟