تبليغاتX
افکار
روحم سرمای سختی خورده. واسش جمعه وقت دکتر گرفتم.
Balatarin + نوشته شده در 16 Jan 2007ساعت 12:17 PM توسط انار

پشت این وبلاگ و اون وبلاگ الان یه ادمیه که ساعت دو نصف شب توی اتاق راه میره و بلند بلند گریه میکنه.

اینو دیدم.

نظر نذارین. این چند خط برای بحث نیست.

Balatarin + نوشته شده در 16 Jan 2007ساعت 1:55 AM توسط انار

مجبور شدم همه آفیسم رو مرتب کنم که عینکم رو پیدا کنم.
امروز اصلا احساس میکنم  قیافه ام شکل خانوم آلودگی شده.

پ.ن. این آقای آلودگی رو هیچ کس یادشه؟ یه تبلیغی چیزی بود که توش هی میخواستن آقای آلودگی رو از بین ببرن و من هی غصه میخوردم.

پ.ن. من نمیدونم چند نفر از شماهایی که این وبلاگ رو میخونید اون وبلاگ من رو هم میخونید. فقط خواستم بگم من و چند نفر از خواننده ها قرار گذاشتیم واسه انگیزه دادن و کمک به همدیگه سه شنبه ها یه دور هم جمع شدن وبلاگی داشته باشیم. اینجا میتونین بیشتر بخونین. من امشب اولین پستش رو نوشتم و دلم خواست اینجا یه خبری بدم که اگه کسی هست که دلش میخواد وزن کم کنه یا ورزش بره و فکر میکنه این کار کمکش میکنه دعوته که  بیاد سر بزنه.

Balatarin + نوشته شده در 15 Jan 2007ساعت 10:49 AM توسط انار

خدا پدر و مادر اونی که این سایت bia2.com رو درست کرده بیامرزه. من الان که ساعت ۵ صبحه میتونم با افتخار خدمت شما خوانندگان آدم حسابی و عزیز اینجا عرض کنم که ساعت کار بنده خیلی شیک با ساعت کار جغد یکی شد. من یکی از مبارزات زندگیم این بوده که عین آدم صبح پاشم و شب بخوابم. متاسفانه دائم عنانش از دستم در میره...چه کنیم دیگه...هرکی یه جوره. بیخیال...الان بالاخره نسخه اول مقاله رو فرستادم واسه اساتید عزیز حالم خوبه...اما اگر دی جی آرش نبود نمیشد امشب...و صد البته ۱۸تا تیکه سوشی که ساعت ۱۰ شب خوردم!

 

بیایین یه عکس هم میذارم اینجا که گسل های نزدیک تهران رو ببینید خوشحال بشید! البته کار یه مطالعه ایه که اینا انجام دادند. بگم که رفرنس داده باشم. متاسفانه اینجا خوانا نیست. دیگه سرویس مجانی رو نمیتونم ایراد بگیرم.

من برم خونه بخوابم. گفتم دیشب یه نفس ۱۳ ساعت خوابیدم؟ ۱ نصفه شب خوابیدم ۲ بعد از ظهر از خواب پاشدم.

 

 

Balatarin + نوشته شده در 14 Jan 2007ساعت 4:59 AM توسط انار

یکی از خواننده های من از من خواسته این متن رو اینجا بگذارم شاید کسی پیدا بشه از بچه هایی که در ایران هستند بتونند بهشون کمک کنند. خواهش میکنم ایشون رو اینجا روانشناسی نکنید. اگر دکتر خوبی میشناسید یا مشاور حقوقی خوب یا تجربه ای در مورد مشکل ایشون دارید حتما اینجا بنویسید یا بگین که باتون تماس بگیرن خودشون. ممنونم. داستانشون در مورد تجاوزیه که بهشون در ۶ سالگی شده. گفتم که اگه نمیخواهید نخونید.

" من می خواستم این نوشته را به یه جائی بفرستم ولی نمی دونستم کجا تا بقیه بتونن بخونن و راهنمائی ای اگر دارند به ایمیل من بفرستند لطفا ً اگر شما جایی را سراغ دارید نوشته من را برایشان بفرستید .
 
من توی یه خانواده کاملا ً غیر طبیعی و مشکل دار بزرگ شدم , خانواده پدری من و پدرم از نظر روحی دچار بیماری افسردگی و شاید نوعی بیماری به اسم اختلال شخصیت اسکیزوئید و بیماری دوقطبی بودند چون علائم هر دو بیماری را داشتند . خاطرات دوران کودکی من جیغ زدنهای مادرم و فحشهای پدرم است من با این وضعیت به سن 6 سالگی رسیدم و در این سن یکی از آشنایانم به من تجاوز کرد (حالا من 19 سالم است و 13 سال از آن ماجرا گذشته است) من ماجرای این تجاوز را در ذهنم حذف کرده بودم چون مغزم ظرفیت پذیرش آن را نداشت , تا همین چند هفته پیش که کم کم جرئت کردم به آن روز فکر کنم و اثری که این مسئله روی زندگی ام گذاشته بود .

ادامه مطلب
Balatarin + نوشته شده در 13 Jan 2007ساعت 2:30 PM توسط انار

امیدوارم بتونم این پست رو خوب بنویسم. من خیلی خیلی روی نظراتی که برای پست قبل گذاشتید فکر کردم. اینکه چرا ما زنها وارد این مسابقه قدرت با مردها شدیم. حرفهایی که زدید در مورد تکامل٬ در مورد اینکه شرایط عوض شده اما انقدر سریع بوده که روند تکامل ما زنها و مردها ازش عقب مونده و نفهمیده ایم که الان شرایطمون یکسانه. که دیگه هردو میتونند نان اور باشند و طبیعیه که هردو بخواند. و اینکه یه دلیل اینکه زنها وارد این مسابقه قدرت شدند این بود که رفتار مردها مجبورشون کرد. و وارد بازی شدند که قوانینش رو خودشون ننوشته اند. و اولین کشفی که کردم این بود که دلیل تنهاییم بخشیش همینه. که احساس میکنم مجبور به انتخابی شده ام که دوست ندارم اصلا انتخاب کنم. من دوست ندارم بین قدرت و احترام اجتماعی داشتن و خانواده داشتن یکی رو انتخاب کنم. یادم اومد که همیشه به خودم میگفتم دلم میخواد ۱۳ تا بچه داشته باشم. یادم اومد که چقدر بچه ها رو دوست دارم و چقدر یه چیزی به اسم خانواده برام مهمه. دلم یهو تنگ شد برای بچه هایی که ندارم! و بحث زنانگی رو کردید....چقدر من این بخشش رو دوست داشتم. یادم اومد که همین دو ماه پیش رفتم یه کارگاه سه روزه از طرف یکی از بهترین و حرفه ای ترین کمپانی های اینجا و بعد توی وقت شام یکی از کارمندها که سرش کمی گرم شده بود شروع کرد بهم کمپلیمان دادن که خوشگلی و از این حرفها و چقدر من معذب شدم. فکر هم نکنین حرف بدی زد. اما یاد تک تک آدمهای اونجا اورد که من زنم...که این زنه...یادم اومد که همه شب حواسم پرت اون لحظه بود و انقدر از دست اون ادمه عصبانی بودم که شب اومدم توی اتاق هتل گریه کردم...همین تجربه هاست که باعث میشه زنها صبح زنونگیشون رو خونه بذارند و بیان بیرون. و یه قیافه ای بگیرن که طرف اگه چیزی هم میخواد بگه جرات نکنه. واسه اینکه میخوان به عنوان خودشون جدی گرفته بشن... و دلم برای اون بخشی تنگ شد که مجبوره خوشگلیش رو قایم کنه و سایز و انحناش همیشه باعث غصه اش بشه و فکر کنه که حالا حالاها بچه ای نداره. اگه این بخش زن بودن منه باید بگم من خیلی دلم براش تنگ شده بود. اما اینم به این معنی نیست که دلم قدرت نمیخواد. دلم احترام نمیخواد. دلم همه اینها رو میخواد و الان که فهمیدم تا حدی که این احساس تنهایی از کجا میاد بهتر میتونم باهاش کنار بیام و حداقل دائم یاد خودم بیارم که خودم رو مجبور به انتخاب نکنم. که هدف این باشه که بتونم هر دو رو داشته باشم. که حد اقل خودم به خودم فشار نیارم که باید انتخاب کنم و مواظب باشم که کسی هم این برداشت رو برام ایجاد نکنه.

اما نکته ای که خیلی برام مهم بود و فهمیدنش رو هم مدیون ماهی هستم اینه که منی که اینهمه سنگ برابری به سینه میزنم و از نگاه جنسیتی مینالم خودم به خودم نگاه جنسیتی دارم. خودم باور ندارم که میتونم. وقتی خوندم که ماهی میگه من وقتی وارد کاری میشم اگر هم اتفاقی میفته و موفق نمیشم فکر نمیکنم که به خاطر زن بودنم بود. فکر میکنم به خاطر این بود که به اندازه کافی خوب نبودم. میگه من خودم اعتقاد دارم به هرجا میخوام میرسم...همینه! فرق اصلی من با یه ادمی مثل ماهی همینه. در شرایط اطرافمون نیست. در چیزهایی که روزمره باهاش دست و پنجه نرم میکنیم نیست. در نگاهمون به اون مساله است و مهمتر از اون در نگاهمون به خودمون. من توی مغز خودم هنوز خودم رو به عنوان یک زن آنالیز میکنم نه یک آدم. وقتی من به خودم اینجوری نگاه میکنم حالا همه جور دیگه ببیننند مهم نیست. دنیای من داخل ذهن منه. من که از ذهن خودم نمیتونم بیشتر ببینم. چیزی که باید عوض بشه دنیای ذهن منه. اگه من باور کنم که مهم نیست واقعا دیگه مهم نیست. چون من مهم نمیبینمش. من اگه به خودم باور داشته باشم به عنوان یک انسان و خودم رو جنسیتی آنالیز نکنم دیگه برام اصلا مهم نخواهد بود که بقیه چه میکنند. واسه اینکه دیگه روی من نفوذ نخواهد داشت....چطور تا حالا ندیده بودم که هنوز خودم و مردها رو باطنا یکی نمیبینم؟ چطور ندیده بودم که هنوز خودم دارم بزرگترین فیلتر جنسیتی رو توی زندگیم اعمال میکنم؟ چرا دارم اینجوری میکنم؟

جوابم به خودم این بود که واسه اینکه هنوز نتونستم نگاهم رو از گذشته ام بردارم. وطن آدم عین پدر و مادر آدم میمونه. آدم هیچ کنترلی نداره روی اینکه کجا دنیا بیاد و اون محیط چه تاثیری روش بذاره همونطور که کنترلی نداره روی اینکه توی چه خانواده ای و با چه سیستم ارزشی دنیا بیاد. اما از یه سنی به بعد دیگه هیچ کس از آدم قبول نمیکنه که بخواد مشکلاتش رو تقصیر مامان و باباش بندازه. اونا هرچی که بودن باید آدم زندگیش رو پیش ببره و مسئولیت زندگیش رو قبول کنه. من این کار رو اما با وطنم نکرده ام. هنوز نگاه من به گذشته است. من هنوز دارم اون جامعه رو با خودم میکشم. من هنوز به صلح نرسیده ام. هنوز قبول نکرده ام که با همه خوبیها و بدیهاش بگذارم توی گذشته بمونه و ببینم حالا با اینکه هستم و دارم برای آینده چه میخوام بکنم. تا وقتی من نتونم جامعه ام رو به خاطر اتفاقاتی که افتاده واقعا و از ته دل ببخشم و گذشته رو به گذشته بسپرم نمیتونم به آرامش برسم.الانم که دارم اینا رو مینویسم دارم گریه میکنم واسه اینکه نفهمیده بودم چقدر عصبانیت تو وجودم هست و چقدر غصه که نذاشتم زمین. و این معنیش این نیست که ببرم از اونجا. مگه آدم از خانواده اش میبره؟ یا وقتی بزرگ میشه دیگه عضو خانواده نیست؟ نه. فقط عمیقا باور داره که خودش کنترل زندگیش رو داره و خانواده اش نه کنترلی دارند و نه مسئولیتی و اگر هم اشتباهی کرده اند میپذیری و سعی میکنی درستش کنی. اما وقتت رو با سرزنش خانواده ات تلف نمیکنی. من باید به همین آرامش ذهنی در مورد ایران برسم. انوقته که دیگه به خودم نگاه جنسیتی نخواهم داشت و اونوقته که میتونم جهت نگاهم رو به از گذشته بردارم و به اینده بدوزم و گذشته رو به عنوان بخشی از اینی که هستم قبول کنم و ببخشم و دوستش داشته باشم. اونموقع احتمالا میتونم آینده رو با مرد خوبی تقسیم کنم.

اگه حرفی دارین خوشحال میشم بشنوم. ممنونم از بحث خوبی که همگی شرکت کردید و به من کمک کردید اینا رو بفهمم.

from: http://postsecret.blogspot.com/#116812601677316517

Balatarin + نوشته شده در 12 Jan 2007ساعت 1:52 AM توسط انار

با اجازه تون من دارم این پست رو مینویسم که بحث پست پایین رو ختم شده اعلام کنم. از اولش بد شروع شد و منم الان متاسفانه اصلا در شرایط روحی نیستم که خیلی انتقاد پذیریم بالا باشه. خسته ام و احساس میکنم افسردگیم داره برمیگرده و باید یه کاری براش بکنم و نمیخوام این وبلاگ یه جایی باشه که بیشتر برام استرس ایجاد کنه. فقط یه مساله هست که دلم میخواد بگم: من وقتی یه مطلبی مینویسم خیلی خیلی سختمه که یه جوری بنویسم که نه زیادی شخصی باشه و نه زیادی کلی گویی. تجربه بهم ثابت کرده اگه خیلی شخصی بنویسم اصل مطلب لوث میشه و خواننده ها میخوان منو بچسبن و اصل حرف یادشون میره و اگه خیلی کلی بنویسم خوب کلی گویی میشه و اعتبار مطلب کم میشه و اصلا درست نیست...مثالهای خوب "از تجربه هامون بگیم" یا "مهاجرت" بوده که فکر میکنم تونستم تعادلش رو حفظ کنم و یه پستی شد که بقیه هم اومدن مخالف یا موافق حرفشون رو زدند بدون اینکه بخواند به من برچسب بچسبونند یا خیلی شخصی کنند نظراتشون رو(فقط هم منظورم به حبیب نیست) یا بگند انقدر جای همه حرف نزن. الان هم تلاشم رو میکنم اما میخوام بدونین که با اینکه همیشه موفق نمیشم اما نیتم اینه. همه ماها توی دنیای ذهنمون زندگی میکنم و برای همین خیلی سختمونه که نخواهیم دید خودمون رو به دنیا تعمیم بدیم واسه اینکه دنیامون همونه. و برای ماهایی که ایران نیستیم خیلی سخته که دید درست و به روزی نسبت به ایران جفظ کنیم و من سعی میکنم این نکته رو یادم بمونه. خلاصه من خواستم بگم که حداقل خواننده های دائم این وبلاگ با دید درست مطالب اینجا رو بخونند. دیگه حرفی ندارم.

پ.ن. خیلی تحویلم گرفتین خوشحال شدم گفتم بیام یه دور دیگه تلاش کنم منظورم رو بفهمونم. امیدوارم حوصله کنید و بخونید.


ادامه مطلب
Balatarin + نوشته شده در 9 Jan 2007ساعت 2:24 PM توسط انار

بعضی وقتها مثل الان وقتی به زنهای اطرافم نگاه میکنم فکر میکنم شاید این بهاییه که زنان نسل ما باید بپردازند: تنهایی. چه اونهایی که ازدواج کرده اند و طلاق میگیرند و چه اونهایی مثل من که نمیتونند به مردی انقدر اعتماد کنند که ازدواج رو براشون قفس نکنه. ما زنهای تنهای ۳۰ ساله.

پ.ن. من هنوز در مرخصیم.

پ.ن.۲. من مجبورم به خاطر احترامی که واسه ایشون قائلم یه خورده این پست رو باز کنم. بابک نوشته تنهایی توی خارج از ایران از کانتکست آگاهی خارجه و زن و مرد نمیشناسه. من اینو قبول ندارم. زنهای ایرانی همه اون دلایلی رو که مرد ایرانی داره واسه تنها بودن دارند (آشنا نبودن به اجتماع جدید٬ کم بودن آدمهای اطراف٬ زبان...) اما فرق اصلی زن و مرد ایرانی توی نقطه شروعشونه. مرد ایرانی وقتی میاد اینجا آدم جدیدی نمیشه. همون آدمه که پیشرفت میکنه...افقهای جدید جلوی روش باز میشه.اما مثل منی وقتی میاد اینجا چه توی رابطه های شخصیش و چه مسولیت و اختیارات اجتماعیش چیزهایی کشف میکنه که اصلا نمیدونسته وجود خارجی دارند. مهمترینش اینکه کم کم یاد بگیری در روزمرگی زندگی به خودت به عنوان یک انسان فکر کنی نه یک زن. زن بودن اینجا هویت آدم نیست فقط جنسیت آدمه. این خیلی تغییر بزرگیه که هر زنی باهاش مواجه میشه. اینکه چه جوری روت تاثیر بذاره بیشتر به اون آدمی بستگی داره که زیر زن بودن پنهان بوده. اگه خیلی متفاوت از شرح وظایفی باشه که واسه زنها توی ایران تعریف شده مطمئن باش سالهای سختی رو در پیش داری واسه اینکه بالاخره به آرامش برسی...همین سالهاست که ماها تنهاییم و مردها الزاما نیستند. زنها تنهاند تا وقتی تازه به نقطه ای برسند که مردها ازش شروع کردند.

پ.ن.۳. من از دیده های خودم جمع بندی کردم. گفتم که کلی گویی نباشه.

Balatarin + نوشته شده در 7 Jan 2007ساعت 6:29 PM توسط انار

قصد دارم یک چند وقتی اینجا ننویسم و از اون مهمتر خیلی خیلی کمتر وبلاگ بخونم. وبلاگ مربوط به وزن کم کردنم رو مرتب به روز میکنم اما میخوام از وبلاگستان یک مرخصی بگیرم و فکرم رو در مورد زندگی واقعی مرتب کنم. باید برای پذیرش کار کنم٬ کارهای PEOI عقب مونده٬ باید روی تحقیقم خیلی تمرکز کنم٬ در مورد کار پیدا کردن با خودم به تفاهم برسم٬ و روی وزن کم کردن تمرکز کنم. .

Balatarin + نوشته شده در 27 Dec 2006ساعت 5:19 PM توسط انار

خوب خدا رو شکر یکی پیدا شد منو بازی دعوت کنه. داشتم از حسودی میترکیدم. واسه وبلاگی مثل من خیلی سخته ۵ تا چیز پیدا کنم که شماها نمیدونید اما خوب سعیم رو میکنم:

۱. من یه شخصیت دیگه اختراع کرده ام  که خیلی فان تر و با اعتماد به نفس تر از خودمه. دو سالش بیشتر نیست و از هیچی نمیترسه و همیشه حرفاش درسته و همه چیز هم میدونه(خودش حداقل اینجوری اعتقاد داره). حتی روز تولد هم داره. فقط پیش عده کمی از آدمهایی که میشناسم خودشو نشون میده اما وقتی اون خودشو نشون بده یعنی من خیلی به اون آدمه اعتماد دارم و باهاش راحتم.

۲. کلاس چهارم که به خاطر موشک بارونها شمال درس میخوندیم یکی از تفریحات بچه های مدرسه این بود که نفری یه سنجاقک گنده بگیرند و یکی هم یه پروانه میگرفت و همه دور مینشستیم و سنجاقک ها پروانه هه رو زنده زنده میخوردند. شرمنده ام که بگم من انقدر استاد شده بودم که میتونستم دوتا سنجاقک رو روبروی هم نگه دارم و اونها زنده زنده همدیگه رو تیکه و پاره میکردند...الان از نوشتنش هم چندشم میشه.

۳. از دبستان تا دبیرستان هردفعه که وارد محیط مدرسه جدید شده ام معدلم یه افت شدید داشته و عجیب هم تخصص داشته ام که برم یه آدمهایی رو به عنوان دوست پیدا کنم که بعد به زور باید ازشون خلاص میشدم. بیچاره مامانم خیلی غصه خورده از این خصوصیت من.

۴. هنوز هم اگه بپرسین ته دلم چی میخوام توی دلم میگم میخوام رییس جمهور بشم اما احتمالا به شما نمیگم چون فکر میکنم میگین دیوونه است! تازه واسه همین هم شک دارم که سیتیزن بشم! دیدین گفتم میخندین بهم؟

۵. با آدمی که سیگار بکشه دوست نمیشم چون بد مزه است.

خوب حالا من این پنج نفر رو دعوت میکنم: پیاده رو ٬  پشت دریاها ٬ ژرفا ٬ ژرف و کوزه .

Balatarin + نوشته شده در 22 Dec 2006ساعت 1:51 PM توسط انار