تمام صبح راه رفت و غر زد(بخوانید ونگ ونگ کرد) که حوصله ام سر رفته بیا با من بازی کن. آخرش فکر میکنید چه کار کردم؟ شانسی تلویزیون رو گذاشتم روی Animal Planet ساکت شد. با یه علاقه خاصی نشست یک ساعت و نیم گوزنها و خرسها رو نگاه کرد تا رو صندلیش خوابش برد. منم به کارم رسیدم. گفتم بنویسم که یادم بمونه این ریز ریز های زندگانی رو.
این مطلبی که عطا مطرح کرده برای خود من هم سئواله و سئوالیه که مرتب توی رابطه هام برام پیش میاد. جوابش رو هم نمیدونم که بخوام اینجا بنویسم اما گفتم بهش لینک بدم شاید عده بیشتری بهش جواب دادند و سرش حرف بزنیم شاید به جایی برسه.
" آدم «الف» از مثلاً پانزده معیارو پیشفرض شما، چهاردهتای آن را دارد، خوب هم دارد! عقل شما نیز این را تایید میکند، اما شما با او راحت نیستید و از بودن با او لذت نمیبرید. لااقل حالا لذت نمیبرید!
ولی آدم «ب» از این معیارها فقط دو سهتای آنها را، آن هم به صورت نصفه و نیمه دارد! ولی شما از بودن با او بسیار خوشحالید، برای بیرونرفتن با او لحظهشماری میکنید و دوست دارید دوباره و دوباره او را ببینید. لااقل حالا اینجور میخواهید!
حالا بهنظر شما اگر آدم برقراری یک رابطهی درازمدت (مثلاً ازدواج) را در ذهن داشته باشد، بهتر است به کدامیک از این دو نفر فکر کند و با او رابطه را پیش ببرد؟ "
مرتبط: ۱.هدف از ازدواج (افکار) ۲. از کجا فهمیدید طرف خودشه؟ (افکار)
والا سه کیلومتر خیلی زیاد نیست که بشه اسمش رو دو استقامت گذاشت اما من که این خبر رو خوندم با خودم فکر کردم کاش گروههای زنان هم یه بهانه ای پیدا میکردند و یه همچین مسابقه ای رو سالانه باب میکردند. به اسم یکی برگزارش میکردند و همینجوری فرهنگ ورزش رو بین زنها بیشتر جا مینداختن و بهشون یه انگیزه ای میدادند. اینجا سالانه خیلی مسابقه های کوتاه دو برگزار میشه برای مثلا پول جمع کردن برای تحقیق سرطان سینه. حالا میدونم نمیشه یه عالمه زن وسط خیابون بدوند اما راه که میتونند برند. مثلا یه پیاده روی طولانی ۱۵ کیلومتری باشه تو یه مناسبتی مثلا روز زن یا روز مادر یا پرستار. همینجوری یه فکری به ذهنم اومد گفتم بگم شاید به درد خورد. اصلا عملی هست همچین کاری؟
اینم عکسش توی بی بی سی فارسی.
ببخشید مزاحم میشم. جایی رو میشناسین که آنلاین بشه کتاب فارسی خرید؟ میخوام آخر شبها بشینم رمان فارسی بخونم کیف کنم مغزم سبک بشه. بعد هم میشه کتاب خوب بهم معرفی کنید؟ مثلا یه موقعی که آیدا برام کتابهای زویا پیرزاد رو فرستاده بود خیلی بهم چسبید. کتاب اون تیپی خوب سراغ دارید؟ کتاب نمیخوام که توش مشکلات بشریت و شاخ آفریقا رو حل کرده باشند. یه داستان خوب فارسی میخوام بخونم.
پ.ن. حرف از داستان خوبه...اینجا رو میخونین؟ فقط یادتون باشه از پائین به بالا بخونید.
پ.ن. لیست آرزوهای من: ۱. داشتن یه دوربین دستی حسابی که DVD ضبط میکنه. گفتم بگم که حداقل حرفش رو زده باشم!
دیشب اینجا بازی super bowl بود که میشه فینال سالانه باشگاههای آمریکا برای فوتبال آمریکایی. خیلی اتفاق خانوادگی و مهمیست و معمولا پارتی میگیرند و دور هم جمع میشوند و بازی رو نگاه میکنند. واسو هم فوتبال آمریکایی دوست داره و یکی از همکارهاش رو دعوت کرده بود که با هم ببینند. همکارش یه خانوم فکر کنم ۳۵-۴۰ ساله است که مجرده و دکترا هم داره. خلاصه اول بازی که سرود ملی آمریکا رو زدند خیلی جدی بلند شد و تمام قد جلوی تلویزیون به احترام سرودشون ایستاد تا تموم شد. من انقدر هاج و واج بودم که نمیدونستم اصلا واکنش مودبانه چیه. منم باید پاشم یا نه...توی استادیوم خوب آدم پا میشه اما اینجا روبروی تلویزیون؟ وقتی رفت از واسو پرسیدم تو اگه بودی به احترام سرود ملی خودتون پا میشدی؟ گفت اگه چند سال پیش بود و موقعی که دانشگاه (لیسانس) میرفتم آره! نمیدونم این زیاده رویه یا ماها از هویت تهی شده ایم. تنها چیزی که من از سرود ملی یادم میاد اینه که تا مدتها انقدر طولانی بود که نمیشد حفظش کرد (اون شد جمهوری اسلامی به پا...) و بعد هم که عوضش کردند انقدر سیاسی بود و متعلق به یک خط فکری خاص که من هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم مگر گاهی زیر سئوال بردن متن و جمله بندیش چون به نظرم حتی زیبا هم نبود. یار دبستانی برای من خیلی بیشتر مفهوم داره تا سرود ملیم. به نظر خودم خیلی غم انگیز اومد اینهمه بیگانه بودن با نشانه هایی که برای همه مظهر سرزمینشونه.
پ.ن. این داستانها هم شده به جای سرود ملی ما: ماجرای دستگیری فرناز به قلم خودش٬ قسمت اول ٬ قسمت دوم
پ.ن. ایران رفتنم کنسل شد. وقت ندارم. باید بمونم درسم رو تموم کنم و اگه برم هم عقب میفتم و هم بهم خوش نمیگذره. اما خیلی دلم میخواست بیام. حیف شد.
یه کار هست که باید عادت کنم سریع تر انجام بدم و اونم جواب دادن به ایمیل هاست. میدونم الان خیلی هاتون هم که اینجا رو میخونین آه از نهادتون بلند میشه که " نوبرشی توی این یه دونه!".
شماها برای اینکه بازدهی بالا داشته باشید و بتونید کارهایی رو که به عهده میگیرید سر همون موقع که گفته اید تحویل بدید چیکار میکنید؟ اصلا با این مساله مشکل دارید؟ من خیلی مشکل دارم. خیلی عقب میمونم از کارها و بعد میترسم و بعد باز عقب تر میمونم. بعضی وقتا فکر میکنم شاید زیادی از تواناییم کار برعهده میگیرم. اما فکر میکنم مشکل اصلیم اینه که گفتگوی درونی منفیم خیلی زیاده و دائم دارم از خودم ایراد میگیرم و حسن کارهام رو کوچیک میبینم و عیبهاشون رو بزرگ. واسه همین خودم بعضی وقتا یه بلایی سرخودم میارم که صد تا دشمن نمیتونه بیاره. شماها این مشکل رو دارید؟ چطور باهاش برخورد میکنید؟ کلا چه جوری با ترسهاتون مواجه میشین؟ چه جوری میتونید برای خودتون دیسیپلین داشته باشید که وقتی برای کاری قول میدین سر موقع انجامش بدین؟ من فکر میکنم خیلی رفتار غیر حرفه ای و زشتیه که آدم یه قولی برای کار بده و بعد نگرش نداره و خیلی از اینکه خودم اینجور آدمیم در عذابم و دارم سعی میکنم درستش کنم. گفتم ببینم شما در این مورد چه تجربه ای دارین.
پ.ن. خدا گربه خسیس تر از مرنو خان خلق نکرده. تو خونه واسو یه صندلی هست که زده به نام خودش و تصادفا راحت ترین صندلی خونه است و درست جلوی تلویزیون. اگه یه وقت بری روش بشینی انقدر میشینه جلوت بهت زل میزنه که از رو بری و دمبت رو جمع کنی و پاشی. اگر خیلی هم پر رو بازی در بیاری و نگاش نکنی که یعنی من نمیبینمت روی دوتا پاش بلند میشه میزنه به دستت که یعنی پاشو! بعضی وقتا با خودم میگم عکس این گربه های ایران رو نشونش بدم خجالت بکشه از این مرفه بی درد بودن!
"سلام انار جان ، میدونم که خواسته بی ربطیه ، ولی هیچ چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه .می خوام ازت خواهش کنم که درخواست کمک من را بذاری روی وبلاگت. وبلاگت خیلی بازدید کننده داره و امیدوارم کسی را پیدا کنم که بتونه کمکم کنه از اینجا.
ظاهرا مشکلشون با کمک خواننده ها حل شده و از من خواستند متن ایمیل رو از اینحا بردارم. از همتون ممنون به خاطر کمکتون ـ انار
از من اگر بخواهید بدونید قراره توی ماه مرداد٬ سه روز قبل از تولدم یه نیمه ماراتن بدوم و حسابی ذوقش رو دارم که جرات کرده ام همچین تصمیمی بگیرم. بیشتر توی اون یکی وبلاگ دارم میپلکم چون حواسم به وزن کم کردنه و شروع تمرینات برای آمادگی جسمانی. اوضاع تحقیقم هم از حلزون یواش تره و دارم سعی میکنم مثبت بمونم که خودکشی نکنم. از سیاست و هرگونه تفکر فمینیستی هم دارم دوری میکنم چون دپرس میشم و جونش رو ندارم. تلویزیون هم نگاه نمیکنم. پیش مشاور هم میرم...دیگه چی؟ احتمال خیلی زیاد هم عید میام ایران که دارم ذوق مرگ میشم از فکرش!
۱. آیا فساد اداری (corruption) روی زندگی شما تاثیر میگذاره؟
۲. چکار میتونید بکنید که با این فسادی که باهاش روبرو هستید بجنگید؟
مهلت فرستادن انشاها تا ۱۵ مارس ۲۰۰۷ است.
پ.ن. من این وبلاگ رو تازه پیدا کرده ام و بسی خوشم آمده است. گفتم شما هم فیض ببرید.
پ.ن.۲. اینو حتما ببینید. خیلی خیلی قشنگه. البته قلب من گربه دوست به درد اومد وسطاش اما خیلی بامزه بود.
پ.ن. ظاهرا بعد از ۲۴ ساعت آزاد شده اند. فرناز جون تو رو خدا مواظب خودت باش.
سلام
میبخشید اگه نگران شدید. ممنونم از همه نظرها و ایمیلهاتون. خیلی تحویلم گرفتید:)
پیش مشاور رفتم. قرار شد با هم روی این کار کنیم که چرا من از شکست خوردن میترسم و از ترسش خیلی وقتها کار رو شروع نمیکنم و روی گفتگوی منفی درونیم کار کنیم. ورزش رفتن رو هم جدی گرفتم. این آخر هفته هم رفتم پیش واسو و یه خورده سعی کردیم با هم فکرامون رو بذاریم روی هم ببینیم چه جوری میشه من یه خورده ذهنم آروم بشه. اونم خوب بود. این چند وقت هم به دلیل اینکه رژیم جنسیتی فکر کردن گرفته ام هرچی کتاب و آهنگ و وبلاگ که یه ذره زیاد رنگ و بوی "زنانه" داشته باشه رو با احتیاط باهاش برخورد میکنم. این آخر هفته هم میرم ویتامین ب میخرم چون خیلی ها بهم گفتند برای رفع افسردگی موثره.
اون وبلاگ رو یه خورده مرتب تر از این آپدیت میکنم. اینجا یه مدت همینجوری یواش خواهد بود تا من یه خورده سر حال بیام. البته اگه مثل مرخصی دفعه پیش نشه! ممنون که بهم سر میزنید.