۱. مطمئنم دندونم خراب شده اما پول ندارم برم درستش کنم. زبون که میزنم خالی شده.
۲. قطعی شد. آگوست فارغ التحصیل نمیشم. باید غصه دار باشم اما نیستم. راستش به نظر من ارزش این دکترا گرفتن ها اصلا به معلوماتی نیست که آدم به دست میاره. بیشتر به پرورشیه که آدم پیدا میکنه. یعنی از دو بخش آموزش و پرورش قسمت پرورشش خیلی مهمتره. به نظر خودم روزی که من شروع کردم یه آدمی بودم که نمیدونستم از زندگی چی میخواد و خیلی درگیر بودم و اعتماد به نفسم پائین بود و خیلی خیلی چیزهای دیگه...الان که داره تموم میشه خیلی آدم متفاوتی هستم و این آدم جدید رو دوست دارم. بهش اعتماد دارم و معتقدم تا چند ماه دیگه کاملا آماده است که فارغ التحصیل بشه. همین برام دستاورد خیلی بزرگیه. یه صبوری خاصی میطلبه دکترا گرفتن مخصوصا توی آمریکا که حداقل سه ساله و یک دید و برنامه ریزی دراز مدت میخواد و به نظرم یه آئیین آموزشی میاد که آدم در حینش خیلی چیزها در مورد خودش کشف میکنه. واسه اینکه درس و کلاسش حداکثر تا دوسال اوله و بعد خودتی و خودت و بسته به همت و تعهد و توانایی خودته که چکار کنی. این به حال خود بودن آدم رو با خیلی بخشهای وجودش روبرو میکنه که درس خوندن عادی نمیکنه. حالا اینکه آخرش چی از آب دربیایی بسته به خودته. یعنی میخوام بگم اگه من احترامی هم واسه کسی که دکترا گرفته قائل باشم بیشتر به خاطر بخش پرورشه وگرنه بخش آموزش که به قول بابای من همیشه میگفت "درس بخون که بدونی اونایی هم که خوندن خیلی چیزی بارشون نیست"!
۳. این ورژن جدید ند استت دیدید چه خارجی شده؟ آمار ویزیتورها و آمار دیده شدن صفحه رو جدا میده و دوتا نمودار رو باهم هم نشون میده. برام جالب بود. به نظر میاد اکثرتون یه بار در روز سر میزنید. اون اضافه اش بیشترش احتمالا خودم هستم که دائم میام چک کنم ببینم نظر گذاشته اید یا نه. باید یه بحث جدید راه بندازیم ببینیم چند تا ویزیتور پایه داریم:)
امیدوارم که بتونم این پست رو خوب بنویسم. من مدت زیادیه دارم فکر میکنم میخوام چکار کنم...چی بشم. مخصوصا الان که درسم داره تموم میشه و دارم دنبال کار میگردم. اصلا میخوام کجا بمونم...میخوام خانواده ام چی باشه...همه اینا...خیلی از شماها احتمالا به خاطر پست مهاجرت خواننده این وبلاگ شده اید. اون یکی از سری پستهایی بود که نشون دهنده تلاش من بود برای کنترل آینده ام...برای تصمیم گرفتن در مورد آینده ام... یه چند وقت پیش به یه نتیجه مهم رسیدم و اون این بود که باید نگاهم رو از گذشته بردارم. که باید بتونم ببخشم و بار رو از روی دوشم بگذارم زمین...که گذشته بی عیب و نقص وجود نداره و هیچ فایده ای نداره که نگاه آدم به گذشته باشه و دائم توی ذهنش این سئوال دور بزنه که "چرا؟"...چرا من؟ چرا ما؟ ...همین چند تا پست پیش راجع به پیچ و خم ذهن نوشتم و اینکه نمیفهمم چطور ذهن میتونه به بیرحمترین منتقد خودش تبدیل بشه. پرهام یه جمله خوبی برام نوشت که واقعا جرقه مهمی شد توی رسیدن به این پست و اونم این بود که "به نظر میاد ناخودآگاه قویی داری". چطور خودم حواسم نبوده؟
به نظرم میاد که وجود هرکدوم از ما از سه بخش تشکیل شده. گذشته٬ حال٬ آینده. ومیگم از سه بخش تشکیل شده برای اینکه ظاهرا هر سه تای این بخشها همیشه حی و حاضر در وجود آدم هستند. انگار سه تا انار جلسه داشته باشند و با هم راجع به این چیزی که گذاشته اند وسط - زندگی - تصمیم بگیرند. نکته ای که هست اینه که با اینکه این سه تا قراره سر یه چیز واحد تصمیم بگیرند اما دیدگاهشون کاملا فرق داره. "گذشته" من ضمیر ناخودآگاهمه...تمام چیزهایی که برای من کمرنگ شده اند برای اون هنوز عین روز اول پر رنگ هستند. تمام اتفاقات خوب و بدی که افتاده اند. و این ضمیر ناخودآگاه اصلا ماجراجو نیست. از ریسک خوشش نمیاد. وظیفه اش حفظ و حراست از ماست و براش مهمه که سالم و بیخطر بمونیم." آینده" ام اما تمام آرزوهامه...اونیه که دلش میخواد پشیمون نمیره...اونیه که میخواد بره به جاهای بزرگ برسه٬ هم کار خوب داشته باشه هم خانواده خوب٬ هم میخواد آمریکا باشه و هم ایران..."حال" اما کدومه؟ همین لحظه...همین الان...همینی که داره اینو مینویسه. حال همون زندگیه.
مشکل میدونید چی بوده؟ که ارتباط بین این سه تا قطع شده بود. با هم حرف نمیزده اند. که " آینده" میگفته به نظر من تو باید درست رو امسال تموم کنی ...بعد شب "گذشته" میامده میگفته نه! دنیای واقعی خطر داره! ریسک داره! نمیخواد! اصلا میدونی چیه؟ به نظرم نمیاد عرضه اش رو داشته باشی...تمام وقت "حال" اونوقت میگذشت به اینکه یا به "آینده" خودش رو ثابت کنه یا به "گذشته"....مشکل اینه که این سه تا با اینکه با هم برای یه چیز باید تصمیم میگرفتند اما بلد نبودند با هم حرف بزنند و نتیجه اش این شده بود که این "حال " بیچاره دائم در حال جر و بحث -شما بخونید دلشوره و غصه و خود-سرکوفت - باشه. مشکل اینه که این سه تا جلسه داشته اند اما دور یک میز ننشته بودند روبرو حرف بزنند و ارتباط برقرار کنند.
"گذشته" و "آینده" من درست به اندازه من خودشون رو محق میدونند که دارند حرف درست میزنند و نمیذارن حرفشون رو نشنیده بگیری....انقدر میگن و تکرار میکنند تا یا از پا بیفتی یا مطمئن بشند حرفشون رو گوش دادی. چطور تا به حال نفهمیده بودم؟ به جای تلاش برای اثبات حرفم باید سکوت کنم و دلایل گذشته رو بشنوم...به همون دقتی که به حرفهای آیدا گوش میدم. بعد که از هردو بازخورد گرفتم و به اونها هم اجازه دادم با هم حرف بزنند و به نتیجه برسند اونوقت به "حال" اجازه بدم تصمیم نهایی رو بگیره.
زندگی همین لحظه های الان هست. زندگی همون "حاله"...اما اگه آدم یاد نگیره که گذشته و آینده اش چقدر توی وجودش زنده هستند عملا خیلی کم توی زمان حالش زندگی میکنه. یا اسیر گذشته است یا مسخ آینده. یا داره برای اتفاقاتی که افتاده و تموم شده دنبال دلیل میگرده یا به خودش میگه "اگه به فلان هدف برسم خوشحال خواهم بود"...اینجوری هیچ وقت خوشحال نخواهیم بود و این اشتباهیه که اغلب ماها مرتکب میشیم...فکر میکنیم خوشحالی بعد از موفقیت میاد...درصورتی که کاملا برعکسه. آدمیزاد یا بلده در لحظه ای که هست حضور داشته باشه و هشیار باشه و زندگی کنه یا بلد نیست. اگر بلد نباشه هیچ چیزی آدم رو خوشحال نخواهد کرد...و اونوقت میشه که آدم قبل از مرگش مرده...واسه اینکه زندگی نکرده...چون زندگی همین زمان حاله.
پ.ن. اعضای میتینگ سه شنبه ها: این هفته استثنا میتینگ اینجا برگزار میشه. لطفا خبرش رو به هم دیگه بدین. من دسترسی به لینکهام ندارم.
آخه یه سی چهل تا خانوم دور هم جمع بشند بخوان سالمتر و خوشحالتر باشند چه چیز بدی داره که شما ورداشتی فیلترش کردی؟ میشه خواهش کنم این وبلاگ رژیم من رو از فیلتر دربیارین؟ به خدا ما اونجا هیچ کار مستهجنی نمیکنیم و هیچ حرفی هم برخلاف هیچ اصل نظام نمیزنیم...فقط میخواهیم سالمتر بخوریم و ورزش کنیم و واسه هم انگیزه و الگو باشیم. کجای این کار بده آخه؟ گرفتاری شدیم ها!
۱. من چون هنوز شروع به کار نکرده ام نمیتونم خیلی خوب نظر بدم و اینایی که میگم روی همین مشاهده محدودمه. شما در نظر داشته باشید.
۲. به نظرم میاد فشار زندگی توی کانادا خیلی کمتر از آمریکاست. این خدمات تامین اجتماعی و بیمه مجانی و سیستمی که دولت مواظبه آب توی دل شهروندان کانادایی تکون نخوره باعث شده ظاهرا اعصاب مردم راحته. بعد هم اینجا دائم فشار نیست که "سقف آسمان است" و " پولدار بودن خوشبختیست" و واسه همین آدم جوگیر نمیشه که اگه سالی ۳۰۰ هزار تا در نیاورده و هفته ای ۶۰-۷۰ ساعت کار نکرده یه جای کارش ایراد داره. آدمها کمتر در میارن اما نیازی هم ندارند که خیلی بیشتر دربیارند و اعصابشون راحت تره.
۳. همین شماره دو میتونه آفت باشه اگر شما آدم بلند پروازی هستید. از یه حدی هم بیشتر راحت نمیشه در آورد چون خیلی مالیات میدید. بیمه مجانی بالاخره از یه جا داره میاد دیگه. اینجا اون پولدارهای خفن رو نمیشه دید. من از روزی که توی تورنتو بودم یه ماشین لیموزین ندیدم(توی نیویورک ریخته) هلیکوپتر هم از بالای سرم رد نشد(این مدیر عاملهای شرکتهای بزرگ توی نیویورک اینجوری میان سر کار) اما آدم بیخانمان هم توی کوچه نریخته.
۴. مردم اینجا سالمتر هستند. من از روزی که اومدم آدمهای چاق رو دارم میشمرم. یعنی انقدر کم هستند که میشه شمرد...تا حالا چهارتا شده اند و هیچ کدومشون هم چاق مفرط نبوده اند. آمریکا خیلی ساده آدم میبینه آدمهایی رو که از فرط چاقی به زور راه میرند. هرچی فقیرتر چاقی هم بیشتر واسه اینکه غذاهای سالم گرونتر هستند و تحرک هم کمتر. اینجا غذاها خیلی خوشمزه ترند و سالمتر.
۵. اینجا دائم نباید فکر کنی که این پول مالیاتم ممکنه بمب بشه بخوره وسط ایران یا این کمپانی های اسلحه سازی بمبش کردند دادند اسرائیل بزنه توی لبنان. میدونم همه مون به هم ربط داریم اما اینجا حداقل روزمره جزو زندگیت نیست که پولت داره صرف دشمنی با ایران میشه.
۶. دانشگاه خوب تعدادش کمه. شما اگه میخواهین دانشگاه خوب برید توی هر ایالت آمریکا حداقل یکی دوتا دانشگاه تراز اول هست که انتخاب کنید. توی هر رشته ای در سطح جهانی دانشگاه دارند. اینجا از این حیث تعدادش به نظر کم میاد.
۷. قدرت امریکا چیزی نیست که آدم بتونه راحت ازش بگذره. این قدرت و نگاه " غیر ممکن وجود ندارد" روحیه ایه که توی آمریکا جزو ارزشهای فرهنگیه و به شهروندانش هم تزریق میشه. من به نظرم میتونه خیلی خوب باشه اگر آدم اسیر سیستم نشه. اگر اسیر سیستم نشی آمریکا خیلی جای پیشرفت هست. اول اینکه خود جامعه هل میده شهروندانش رو تا دائم محدودیتهاشون رو به مبارزه بطلبند و جلو برند و جامعه رو هم با خودشون پیش ببرند. دوم اینکه به علت پولداری جامعه میتونه ریسک کنه و به آدمها فرصت بده. به اینهمه دانشجوی متوسط ایرونی فرصت بده که پذیرش بگیرند و تلاش کنند و از در دانشگاههای آمریکا با معدل خوب بیرون بیاند و بعد برای همین آمریکا کار کنند. به آدمها فرصت بده که برای پولدار شدن٬ موفق شدن٬ دنبال رویاهاشون رفتن تلاش کنند. آمریکا ظرفیت ریسک پذیریی داره که کانادا نداره و در مقابل به نظر میاد آدمهایی توی آمریکا بیشتر موفق میشند که این ریسک براشون توی زندگی عامل برانگیزاننده باشه نه آشفته کننده.
با وجود سختیش من به نظرم میاد در آمریکا خوشحالتر خواهم بود مگر اینکه جنگ پیش بیاد.
پ.ن. این عروسک قراره دوباره وبلاگش مرتب آپدیت بشه. سر بزنید که خانواده اش بمونند توی رودروایسی و تنبلی نکنند.
پ.ن.وقت اضافه دارید؟ سری مصاحبه های Inside Actors Studio رو توی YouTube گذاشته اند. یک سری بزنید احتمال اینکه مصاحبه با هنرپیشه مورد علاقه تان را پیدا کنید هست مخصوصا از هالیوود.
نمیدونم چند نفر ۱۵ ساعت توی قطار میشنند و میان یه شهر دیگه که بعد دوشنبه بعد از یه آخر هفته که همه جا بسته بوده نرند این شهر جدید (تورنتو) رو ببینند. حاج خانوم شوما کجا بودی امروز؟ جواب زنگ و ایمیل رو ندادی منهم دنبال بهانه میگشتم بشینم خونه شکلات و بادومهای این خانوم رو بخورم و تلویزیون نگاه کنم و وبلاگ بنویسم و تحقیقات عالیه کنم و هر از گاهی هم به بیرون نگاه کنم بگم سرده! ولش کن! فردا!
عرضم به حضور انورتون که مهمترین نتیجه ای که من از این تورنتو آمدن گرفتم این بود که زودتر درسم رو تموم کنم برم توی یه شهر بزرگ زندگی کنم و پول خوب دربیارم و زندگانی کنم. این نتایج بر اثر دو روز خیلی خوش گذشتن با جمع بلاگرها حاصل شد که فهمیدم زندگی اجتماعی و معاشرت چه چیز خوبیه که توی داهات ما پیدا نمیشد(حتی اگه بدونی پاتو که از در میذاری بیرون پشت سرت دارن حرف میزنند!). توی داهات ما که یه شهر کوچیکه بالای ایالت نیویورک همش شش تا و نصفی ایرانی پیدا میشد که چهار تا و نصفیشون اصلا قابل معاشرت نیستند. بعد هم آدم وقتی میره خونه یه دوستیش که خوشحاله و خونه اش خوبه و همه چیزش مرتبه و شومینه داره و صبح کت و دامن میپوشه میره سرکار خوب دلش میخواد...یه جور خوبی البته. (اگه یه دلیل باشه که من استاد دانشگاه نشم همینه که دلم میخواد صبح با کت و دامن برم سر کار).
آهای تورنتوییها٬ واسه واسو چی سوغاتی ببرم؟ خودم فکر کردم یه ذره خوراکی ایرانی ببرم اما نمیدونم سر مرز ایراد میگیرن یا نه. شماها نمیدونید؟ کجا میتونم چک کنم؟
از این خانوم هم بسی خوشمان آمد. خودشان خیلی دلنشین هستند و به نظر من هیچ ربطی به این وبلاگ خشونت بارشون ندارند. من اصولا البته با آدم خوش طینت که تکلیفش با خودش روشنه میونه ام جور میشه. البته احتمالا کماکان من کهیر میزنم که تو چرا اونجوری مینویسی و اونم میگه انار مثل پوستر های سازمان ملل میمونه. این خانوم هم افتخار زیارتشون رو پیدا کردیم و فهمیدیم اصلا به این افسردگی وبلاگشون نیستند. یه عده دیگه رو هم شناختم که بعدا حالا برم وبلاگهاشون رو بخونم.
برف گرفت. دیگه عمرا برم بیرون.
گاهی وقتها وحشتم میگیره از اینکه عمر چقدر سریع میگذره و من چقدر گاهی برای کوچکترین تغییرات زمان لازم دارم. وقتی یه روزی مثل این شنبه پیش ۱۴.۴ کیلومتر میدوم حس میکنم چقدر اراده دارم و چقدر ذهنم قویه که تونستم تصمیم بگیرم که میخوام بدوم و برم اسمم رو برای نیمه ماراتن بنویسم و نترسم از شکست. گاهی وقتها هم مثل امروز احساس یک حلزون بی استخون رو میکنم چون علی رغم همه کلنجار و شرط و شروطی که شب قبلش با خودم گذاشتم دوباره صبح دیر از خواب پاشدم. دوباره نتونستم بشم اون آدمی که فکر میکنم باید باشم. که صبح ساعت ۶ پامیشه میره ورزش و روزش رو خوب شروع میکنه. حالا چطوریه که ذهن من میتونه یک روزه تصمیمی به سختی تمرین برای ماراتن رو بگیره اما از پس ساعت خواب من هنوز برنیامده...این معماییه که من نتونستم حل کنم...حداقل هنوز.
من وقتی شروع کردم این بار وزن کم کردن و اون وبلاگ رو زدم مهمترین اتفاقی که افتاد این بود که یاد گرفتم با بدنم توی یه جبهه باشیم. این واسه اونایی که مشکل اضافه وزن (یا کمبود) ندارند مشکله درکش اما واسه اونایی که حالشون از ریختشون بهم میخوره و با ظاهرشون مشکل دارند خیلی ملموسه. این مشکل با ظاهر خیلی ذهنیه...حالا واسه یکی دیگه ممکنه مشکل با تحصیلش باشه یا کارش یا هرچی. چیزی که برای من جالبه اینه که چطور ذهن میتونه به بی رحم ترین دشمن و بی انصاف ترین منتقد خودش تبدیل بشه. که چطور همین ذهن میتونه ساعتها منو مواخذه کنه واسه اینکه زیاد خورده ام و دقیقا همین ذهن دو ساعت بعد منو مجبور کنه یه عالمه غذا بخورم. چطور این ذهن میتونه تمام روز منو سرزنش کنه که چرا دیر از خواب پاشدم و فردا صبح همون ذهن منو بخوابونه علی رغم اینکه خوابم هم خیلی نمیاد.
یکی از چیزهایی که یادگرفته ام اینه که خیلی از این عادات سیستمهای دفاعیی هست که ذهن اجرا میکنه و حتما در بازه ای از زمان کاربرد داشته اند. خواب زیاد و خارج از نرم سیستم دفاعیه٬ همونطور خوردن و سیگار کشیدن. اما مشکل اینه که اینا انقدر عمیق میشند که کاملا به ناخودآگاه میرند و اونوقت حتی وقتی که دیگه اون شرایط اولیه نیست بازهم سر باز میکنند.
نمیخوام این پست خیلی طولانی بشه. نوشتم که یادم باشه این روزها رو که دارم تمرین میکنم که پیچ و خم کارکرد ذهنم رو بشناسم و رفتارش دستم بیاد. که کلید سیستم دفاعیش رو من دستم بگیرم و رئیس من باشم. اگر بتونم بفهمم چرا عکس العملی رو نشون میدم که میدم برام تغییر دادنش خیلی ساده میشه. کما اینکه دیگه زیاد نمیخورم٬ نسبت به ظاهرم احساس بدی ندارم و دارم اون ورزشکاری میشم که همیشه دوست داشتم بشم. یه روزی انگار حجاب افتاد و حقیقت مشکل رو دیدم و خودش حل شد. ذهنم از گذشته و آینده به حال اومد.
الان شش ماهه که دیگه برای ظاهرم گریه نکرده ام.
از وقتی اون یکی وبلاگ رو زده ام نمیدونم چرا احساس میکنم باید خیلی حرف حسابی داشته باشم که این وبلاگ رو آپدیت کنم. حرف حسابی هم ندارم. اخبار گوش نمیدم. سعی میکنم حتی برحسب تصادف هم از جلوی کانال سی ان ان رد نشم چون ظرفیت ندارم و وقت هم ندارم هفته ای سه بار گریه کنم. دنبال کار گشتن رو فعلا معلق کرده ام که روی تحقیقم تمرکز کنم و پیش ببرمش و روی ورزش دارم تمرکز میکنم و سالم خوری. کارهای داوطلبیم رو هم واقعا دو خط در میون میرسم و اعصابم رو میریزه به هم. دیگه چی؟ دارم تلاش میکنم کمتر حرف بزنم و بیشتر عمل کنم. دارم تمرین دیسیپلین میکنم با خودم و تمرین اینکه اگه یه روزی پرفکت نبود معنیش این نیست که فاجعه شده. دارم سعی میکنم نسبت به خودم انعطاف پذیری بیشتری داشته باشم و مهربون تر باشم با خودم. سعی میکنم همونجوری که شماها یادم دادید مرتب کارهام رو لیست کنم... همین! زندگی ساده و بی حرف و بحث جالب. یعنی راستش تمام تلاشم رو دارم میکنم که همینجوری بدون حرف و روی روتین نگهش دارم. شماها خوبین؟
پ.ن. امروز یه جمله خوب شنیدم: The key to success is to embrace your imperfections
من تبریک عید رو خیلی مختصر گفتم چون پکر بودم به خاطر دوری از خانواده ام و نمیخواستم بیام اینجا غر بزنم...فایده نداره چون. حالا گفتم یه خورده بیام لیست کارهایی که میخوام امسال بکنم بنویسم خوشحال بشم. لینکش رو هم بعدا میذارم اون گوشه شاید بهش اضافه کردم به مرور:
۱. گرفتن مدرکم تا ماه آگوست. حتما امسال تمومش میکنم راه ردخور هم نداره.(به خاطر همین شماره اینجا تا مدتها دیر به دیر آپدیت میشه)
۲. پیدا کردن یه کار خوب.
۳. یاد گرفتن طراحی وب سایت. گرافیست نمیخوام بشم اما اینجوری که هیچی از طراحی سرم نمیشه احساس میکنم بیسوادم. دائم کلی ایده دارم اما همش باید دست به دامن بقیه بشم اجراش کنند بعد من پاش انگشت بزنم!
۴. ماه اکتبر اسم نوشته ام ماراتن شیکاگو رو بدوم.
۵. به وزن هدفم برسم.
فعلا همینا. بعدا بیشترش میکنم. نمیدونم چرا انقدر احساس بی خاصیتی میکنم بعضی وقتا. وبلاگهای بعضیهاتون رو میخونم که کلی فعالیت اجتماعی دارید بعد زندگی خودم...به گمانم اثرات این مدرک باشه. بگیرمش زودتر خلاص بشم برم سراغ زندگیم!