رفتم موهام رو کوتاه کردم! حداقل بیست سانتی کوتاه شد. الان بلندترین لایه اش تا زیر گوشمه. اولین قدم در راستای انجام کارهایی که یه عمری میخواسته ام انجام بدم و نمیدادم چون میترسیدم خراب بشه! دیشب به خودم دلداری میدادم که فوقش بی ریخت میشم و تمرینی میشه که ببینم "اشتباه" کردم و آسمون هم به زمین نیامد. خلاصه امروز آرایش کردم و قرتان و فرتان رفتم که بی ریخت بشم! حالا شما تصور کن که واسو هم دیشبش گفته از موی کوتاه بدش میاد و همه دخترهای آفیس منجمله خودم هم حتی نتونستیم تجسم کنیم من توی موی کوتاه چه شکلی میشم(موهای من الان ده سالیه که بلند بوده)...یعنی هیچ جوری هیچ کس از این ایده من حمایتی نکرده بود...خودم بودم با یه چیزی که همیشه دلم میخواسته انجام بدم و تازه موی بلندم هم میدونستم خوبه اما اصلا ضمانتی نبود که مثل میمون نشم با موی کوتاه...خلاصه کنم...خیلی خوب شد! الان انقدر احساس خوبی دارم که نگو...خود کوپ مو که خوب و شیک و امروزی شده بماند...اون احساسی شعفی که دارم از اینکه انجامش دادم و دوباره به فردا ننداختم(حالا وقتی وزنم کم شد٬ پول داشتم٬ فلان٬ بهمان...) صد برابر بیشتره. خیلی خوشحالم. به نظر شماها ممکنه مسخره بیاد اما واسه من اقدام نمادین گنده ای بود. ممنونم سارا و "ت" عزیز به خاطر حرفاتون (توی نظرها). مرتب میام مینویسم وقتایی که یه محافظه کاری جدید رو کنار بذارم. مرسی از همتون که هستید و کمک میکنید.
پ.ن. یادتونه نوشته بودم حس میکنم احساساتم کرخت شده؟ نه خوشحال میشم و نه ناراحت؟ خوب امروز واقعا خوشحالم. احساس آزادی میکنم.
گاهی وقتا خیلی وبلاگ نوشتن رو دوست دارم. اینکه هربار مشکلی رو مطرح کرده ام حتما حداقل دو سه نظری بوده که چیزی ازشون یاد بگیرم و دست خالی نرم. وقتایی که میبینم از طریق این وبلاگ میتونم حتی شده توی زندگی یه نفر تاثیر گذار باشم...حتی شده یه دقیقه باعث بشم یه نفر فکر کنه. وقتایی که یه دوست خوب جدید پیدا میکنم. وقتایی که میرم و دوستای جدیدم رو میبینم یا اونا کلی رانندگی میکنند که میان منو ببینند...وقتایی که میبینم به مطلب لینک داده اید یا میایین و برای سئوالی که دارم کلی نظر میذارین و وقت صرف میکنید. وقتایی که احساس میکنم این وبلاگ ارزش وقتی رو که من برای نوشتنش و شما برای خوندنش میذارین داره.
گاهی وقتا اما خسته ام میکنه. وقتی که مجبورم حرفی رو که میزنم خیلی بالا و پائین کنم که نه خیلی کلی باشه و نه خیلی شخصی. وقتی که تمام تلاشم رو میکنم و باز میبینم یه جور دیگه برداشت شد...نظرها بیخودی موضع گرفتند...از من توقع بی طرفی و درست نوشتن میره اما همین اصول توی کامنت ها رعایت نمیشه. وقتایی که نظر بی ربط به دلایل بیخود نوشته میشه. وقتایی که افراد مرز بین وبلاگ نویسی و دوستی یا دشمنی رو یادشون میره...وقتایی که من رو جایی که جام نیست میذارن یا خودشون جاشون یادشون میره. و وقتایی که میبینم چقدر از کتاب خوندنم کم شده و این دوتا وبلاگ چقدر وقت میگیره.
امروز با واسو رفته بودی کنسرت. آهنگهای آدمی بود به نام ا.ر.رحمان که ظاهرا آهنگساز بسیار محبوبیه و بیشتر برای فیلمهای هندی آهنگ میسازه. کنسرت توی یه استادیوم شانزده هزار نفری بود که فکر میکنم حداقل سه چهارمش پر شده بود...یه چیزی حدود دوازده هزار نفر. تم آهنگها پاپ بود و آهنگهای مردم کوچه و بازار هند. چیزی که برای من خیلی جالب بود این تفاوت و در عین حال یکی بودن این مردم بود. هند تا جایی که من میدونم زبان رسمی نداره. هر ایالتی (سیستمشون از جهاتی خیلی شبیه آمریکاست) زبون خودش رو داره و به زبون خودش هم درس میده تا تحصیلات دانشگاهی که همه به انگلیسی درس میخونند(البته میشه از اول هم مدرسه انگلیسی زبون رفت). یعنی خیلی جدی دوتا آدم از شمال و جنوب هند ممکنه زبون هم رو نفهمند. صنعت فیلم هند در دو جا ظاهرا خیلی قویه: یکی همون بالیوود معروف که توی بمبئی واقع شده و زبونش هندیه و یکی هم جنوب هند که فیلمهای به زبون تامیل میسازه. کنسرت امروز در واقع اجرای آهنگهایی بود که توسط این آقای رحمان برای فیلمهای مختلف ساخته شده بود و توسط خودش یا خواننده های دیگه اجرا شده بود. یکسری از این خواننده های معروف هم همراه گروه بودند و خودش هم میخوند. چیزی که برای من خیلی جالب بود این بود که خیلی از آهنگها رو خواننده ها به چند زبون میخوندند...یعنی مثلا اولش رو هندی شروع میکردند بعد وسطش ممکن بود عوض کنند به تامیل و آخرش هم راجستانی...تمام این مدت همه این دوازده هزار نفر داشتند گوش میکردند و لذت میبردند...وقتی از هندی به تامیل عوض میشد البته تامیلی های جمع جیغ و تشویقشون هوا میرفت اما وقتای دیگه هم میتونستند با آهنگ ها ارتباط برقرار کنند. آخرش هم همه استادیوم در کنار هم یکصدا یه آهنگی رو خوندن که معنیش این بود که "مادر(وطن)٬ من به تو ادای احترام میکنم".
توی راه برگشتن من داشتم فکر میکردم اصلا چند دفعه شده من آهنگ ترکی یا کردی گوش بدم؟ چطور اینا تونسته اند اینجوری با هم یه فصل مشترک پیدا کنند در عین اینکه انقدر گوناگونی بینشون هست؟ نمیدونم آیا ما هم تونسته ایم و من ندیده ام یا اصلا نداریم در این سطح. برام واقعا جالب بود.
نگران مرنو خان هستم. الان یه چند وقتیه که مرتب داره لاغر میشه. اول نفهمیدیم چرا اما الان به نظرمون اومده که هرچی غذا براش میخریم دوست نداره و خیلی جدی نمیخوره. برام قابل تصور نیست که چطور یه حیوان میتونه همچین ایده قوی ای راجع به حس چشاییش داشته باشه و خیلی جدی یه چیزهایی رو نخوره. اینم که میگم نتیجه گرفته ایم به خاطر اینه که از اون مارک خاص غذا که دوست داره مرتب میخوره اما به محض اینکه مارکش رو عوض میکنیم دیگه نمیخوره. وقتایی هم که قاطی میریزیم خیلی جدی میشینه دونه دونه سوا میکنه و میخوره. دو هفته ای خوب شده بود و فکر کردم از سرش افتاده اما باز شروع کرده لاغر شدن. همین مونده گربه هامون رو هم ببریم تراپی دیگه! نمیشه هم نشوندش باهاش حرف زد که این یکی مارک برای سلامتش بهتره.
پ.ن. بعضی وقتا به سرم میزنه بشینم یه لیست درست کنم از چیزهایی که دلم میخواد کادو بگیرم یا کارهایی که دوست دارم انجام بدم... بذارم یه گوشه و هر از گاهی یکیش رو خط بزنم. راستی بابا این سفر یه دوربین خوب فیلمبرداری برام کادو آورد که مدتها بود توی لیستم بود. بعضی وقتا به سرم میزنه به جای پست نوشتن دوربین بردارم از در و دیوار و گربه ها براتون فیلم بگیرم و داستان بگم.
فکر کنم برم این هفته موهام رو کوتاه کنم. شاید هم هایلایت بنفش هم کردم (بیچاره واسو)
مدتیه که ترسو شده ام. شاید هم همیشه بوده ام و نفهمیدم. میترسم که اشتباه کنم و مسخره اش اینجاست که از ترس اشتباه کردن قدمی برنمیدارم. میخواهم همه جوانب رو بررسی کنم و کنترل کامل مساله دستم باشد و چون واضح هست که چنین چیزی اصولا غیر ممکن است در نتیجه گیج میشوم و میترسم و گاهی انگار از ترس فلج میشوم. این آدم ترسو را نمیشناسم...تازگی ها یکی دو سالیست که پیدا شده. بیشتر از وقتی آمدم اینجا و کم کم خودم رو پیدا کردم....یا در واقع شروع کردم تلاش کنم که خودم رو پیدا کنم.
ترس بدیه...مخصوصا اگر ذهن جاه طلبی مثل من داشته باشید. آدم احساس میکنه در قفس گیر افتاده. قبلا بدتر بودم. همین احساس را نسبت به ظاهرم داشتم. من هیچ وقت نسبت به ظاهرم اعتماد به نفس بالایی نداشتم (فحشم ندید٬ میدونم واقعا اینجوری نیست٬ میدونم تو کلٌمه مشکل) اما وقتی بعد از سال اول ۱۵ کیلو به وزنم اضافه شد دیگه خودم رو نمیشناختم...چهار پنج سال ریز ریز واقعا میلیمتر به میلیمتر زحمت کشیدم تا تونستم به یه جایی برسونم که الان هستم...که اعتقاد داشته باشم" من میتونم از پسش بر بیام"...که بتونم خودم رو همینجوری که هستم قبول داشته باشم و در عین حال بدونم که میتونم از پس سختی راه بر بیام و بدونم که میتونم بهتر بشم. هنوز توی بقیه ابعاد کاملا به اینجا نرسیده ام...بعضی روزها خوبم و بعضی روزها داغونم.
من نمیدونم تعریف اعتماد به نفس دقیقا چیه...فکر میکنم یه ترکیبی از اینا باید باشه:
۱. خود شناسی: که آدم بدونه الان توی دستش چی داره. ضعفها و نقاط قوتش چی هستند.
۲.خود آگاهی: سیستم اولویت بندی آدم براش معلوم باشه و اینکه چرا این اولویت ها رو داره.
۳. احترام به خود: جدی من چقدر برای اینی که هستم احترام قائلم؟
چند وقت پیش من داشتم این نمودار رو توی ویکی برای هوش احساسی نگاه میکردم:(منبع)
![]()
دیدم من یه جورایی دارم روی خیلی هاش کار میکنم. اگه بتونم یه روزی برای خودم به اندازه بقیه دنیا احترام و حق اشتباه کردن قائل بشم مطمئنم آدم موفقی میشم. اگه بتونم کمالگراییم رو در جهت مثبت بندازم و جاه طلبیم رو که تازه اینجا پیداش کردم به نیروی مثبت تبدیل کنم.
به خودم یه چیزی گفتم...گفتم دوتا انتخاب داری: یا تسلیم ترس بشی و همینی که هستی بمونی و به آب باریکه و زندگیی که احتمالا به نظر خیلی ها خوبه بسازی یا نترسی از ترسیدن و انقدر بترسی که یه روزی به اونورش برسی...دومی رو انتخاب کردم اما اصلا آسون نیست.
خیلی میترسم از اینکه هیچ گهی نشم اما اگه از ترسش کاری نکنم قطعا هیچ گهی نمیشم.
پ.ن. یه چیز دیگه که به ذهنم رسید این که خودم رو بگیرم آدم غریبه...من به غریبه ها چقدر اعتماد میکنم؟ روند فکریم از روز اول تا روزی که بهشون اعتماد میکنم چیه؟ بعد از روزی که بهشون اعتماد میکنم تا روزی که بهشون تکیه کنم چی (اگه همچین چیزی بشه)؟ شاید اگه بتونم مسیر فکرم رو بشناسم بتونم خودم اعتماد خودم رو انقدر جلب کنم که بتونم به خودم در نهایت یه روزی با آرامش خاطر اعتماد و تکیه کنم. (یعنی یه جورهایی یه بخش ذهنم باید اعتماد اون یکی بخش رو جلب کنه...احتمالا آینده و حال باید اعتماد گذشته رو جلب کنند)
۱. دارم از توی قطار در حال حرکت میلاگم. عمرا اینترنت وایرلس به این خفنی داشته باشید. نخیر از این مجانی های خود قطار هم نیست.
۲. این سه هفته پدر صاحاب من اومد جلوی چشمم. داستانش خانوادگیه اما گفتم که ثبت بشه در تاریخ. برای اولین بار میتینگ اون یکی وبلاگ نصفه موند. هرچی ایمیل هم این چند وقت فرستادم چندتا غلط دستوری داشت.
۳. به نظر شما چه فاکتوری در انتخاب شغل مهمتره؟ حقوق بالا یا علاقه به نوع کار؟
۴. شماهایی که دارین دکترا میگیرید...همتون عاشق علم بودید؟ یا ویزای آمریکا و اروپا هم تاثیر داشت؟
۵. خواننده جدید خوب چیه؟ من دارم از این سایت bia2.com/music آهنگ گوش میدم اما اکثر این اسم ها رو نمیشناسم.
۶. من هنوز زورم میاد روزنامه به انگلیسی بخونم. یعنی تیتر خبرها رو هم اگه بخونم نمیشینم همش رو بخونم. بیشترش از اینجا میاد که اکثر آدمهایی رو که خبرها راجع بهشونه نمیشناسم. بعد هم اینجا روزنامه خریدن ارزون نیست و کلی هم کاغذ باطله تولید میکنه که بعدش میمونم باید چیکارشون کنم. از روی مانیتور خوندن هم چشم رو اذیت میکنه. اما باید بخونم. تنبلی میکنم.
۷. گفتم کیفم گم شد؟ با جاش! توش کیف پول بود و عینک طبی و کلی کردیت کارت و کارت شناسایی و تلفن همراه و...خود کیفم هم قرمز و خوشگل بود و کلی حیف شد. فقط دو روز داشتم زنگ میزدم اینور و اونور که کارت ها رو کنسل کنم. تصدیق و اینا رو هم باید برم حضوری بگیرم. خدا به سر دشمن آدم نیاره به خدا. اگه این چند وقت خواستین به من زنگ بزنید و خوردین به دیوار مال اینه که تلفن رو فعلا کنسل کردم که یارو دزده باهاش به دوستاش توی اون ور دنیا زنگ نزنه تا برم یکی دیگه بگیرم.
۸. خانوم حنا چه جوری انقدر مینویسی که به سیزده تا برسه؟! خیلی سخته.
۹. باید برم دندون پزشکی و این دندونم رو پر کنم تا همه دندونهام ردیف نریخته پائین. از ترس خرجش نمیرم. مرده شور این زندگی دانشجویی و این سیستم بیمه آمریکا رو ببرند که آدم کم خرج تره بمیره تا مریض بشه.
۱۰. نمیدونم چرا امروز که کفش میخریدم یاد این شماره ۹ نبودم! همه اش هم تقصیر بیمه آمریکا نیست.
۱۱. دختره پشت سر من صداش رو انداخته روی سرش و واسه یکی اونور خط داره توضیح میده که فلانی یه جوری آرایشش کرده که الان اصلا معلوم نیست چه پوست معیوبی داره....اگه آدم قراره انقدر بلند بکنه توی بوق دیگه فایده اون آرایش و قایم کردنش چیه دیگه؟
۱۲. بعضی وقتها اینجا احساس میکنم احساساتم کرخت شده...نه چیزی خیلی ناراحتم میکنه نه خیلی خوشحال. همه چیز در سطحه. انگار توی خواب باشم. فکر نکنم چیز خوبی باشه.
۱۳. با هیچ کس هم بد نیستم این شماره رو وقفش کنم!
گفتم شاید شماها هم مثل من حوصله تون سر رفته و این چند وقت بهتون سخت گذشته و خسته شدید از بس مشکلات شاخ آفریقا و هسته ایران و ازدواج و فرهنگ و اینا رو حل و تفسیر کردید...فکر کردم دور هم جمع بشیم - کاملا در سطح - یه دو کلمه جوک بگیم و گپ بزنیم دلمون باز بشه. من اینجا(*) یه سری جوک خوندم که از یکیش خوشم اومد چون از این پاستوریزه ها بود که از بس بیمزه است آدم میخنده..گفتم براتون بگم که شماها هم شروع کنید:
"يه روز يه ماره به يه مار ديگه ميرسه , بهش ميگه : " چيه؟ چرا ناراحتي؟"
ميگه : " آخه , خيلي ناراحت كننده است كه تو 10 سال عاشق يكي باشي, بعد بفهمي شيلنگه!!!"
باز هم تاکید میکنم...اومده اید دور همی خودمونی...به عمق هم نمیخواهیم بریم...کاملا در سطح...لینک ساز و آواز میخواهید بذارید٬ جوک بنویسید٬ شیرین کاری اگه بلدید...دیگه خونه خودتونه...ببخشید که مبلمان و پذیرایی کمه...فقط ملاحظه کنید که اینجا خانواده رفت و آمد میکنه.
*لینک از وبلاگ سایه