تبليغاتX
افکار

یک چند روزیه که به جای جدیدی رسیده ام. فهمیده ام که دون شانم میدانستم قبول کنم که نمیدونم میخوام با زندگیم چیکار کنم...از وقتی این رو فهمیده ام به طرز عجیبی با این واقعیت کنار اومده ام که نمیدونم میخوام با زندگیم چیکار کنم و برام دیگه بار نیست...دیگه لازم نیست هربار که سئوالش پیش میاد یه جوابی براش داشته باشم و واسه همین انقدر احساس آزادی بیشتری میکنم که مدتهاست نداشتم...

سکوت کرده ام. مدتیه حرف نمیزنم و فقط گوش میدم. قرار شده من شنونده باشم و خودم از درون گوینده. میخوام نشنوم هرچی که بقیه میگن...داره توی ذهنم سکوت میشه که خیلی خوبه چون بین من و خودم دیگه صدا به صدا نمیرسید انقدر شلوغ بود.

 این بالایی ها اگه به نظرتون زیادی واضح اومد یا به کل چرند نکته اش رو نگرفتید...احتمالا شما هم زیاد حرف میزنید صدا به صدا نمیرسه.

فردا ۲۹ ساله میشم. نمیدونم چه حسی دارم...گفتم که...قرار شده من سکوت کنم که من بتونه حرف بزنه...که صداش برسه.

پ.ن. یه چیزی رو میدونم. تازگی ها برای خودم احترام قائلم...و این چیزیه که قبلا تجربه اش نکرده بودم. وقتی من حرف میزنم من با احترام سکوت میکنم و گوش میدم و دائم وسط حرفم نمیپرم.

Balatarin + نوشته شده در 14 Aug 2007ساعت 11:26 PM توسط انار

خوب من چون دوباره میخوام برگردم به مرخصیم گفتم این آخرین پست اینجا یه چیز خوش منظره باشه تا من برگردم. در نتیجه در راستای نوستالژی افشانی های نسبتا اخیر(میدونم دیر شده اما شما که انتظار ندارید وسط یه پستی که صدتا کامنت داره میخوره من یه پست دیگه بنویسم!)  اینم عکس انار وقتی دوساله بود. من البته نمیدونم همیشه انقدر بامزه و تمییز و النگو به دست و دختر بوده ام یا این فقط برای عکس تنظیم شده. اون دیگه مسئولیتش با من نیست!

تو رو خدا کیف میکنید ناز و ادای گل بو کردن رو؟:)

Balatarin + نوشته شده در 26 Jul 2007ساعت 6:19 PM توسط انار