تبليغاتX
افکار

صفر- عصبانیت حقی برای آدم ایجاد نمیکنه. این که کسی عصبانی باشه براش نه حق توهین ایجاد میکنه نه حق تهدید نه حق تحقیر. عصبانیت به خودی خود دلیل نمیشه که حق با آدمه. اگر بیشتر داد بزنی و صدات بلندتر باشه معنیش این نیست که حق با توئه.

عصبانیت معمولا احساسات دیگه است که تغییر شکل یافته: عدم امنیت٬ استیصال٬ترس.

آدمها برای من از "چیزها" مهمتر هستند. اما خودم از بقیه آدمها مهمترم.یه وقتایی آدم لازمه پاش رو محکم بذاره زمین و بگه این خط اینجا دیگه مرزشه. من از این خط نمیذارم اونورتر بری...حتی اگه موقعی که داری پات رو میذاری زمین تمام تنت از ترس و غصه بلرزه( سه شنبه بیستم نوامبر)

یک - یه چیزی هست به اسم رشته الفت بین آدمها. هر یه کار خوبت٬ هر یه کار خوبم٬ هر یه خاطره ای که با هم میسازیم یه گره بهش اضافه میکنه. طولانیترش میکنه. گاهی انقدر بلند میشه این رشته که از مرزهای مکان یا حتی زمان میگذره. اما یه چیزی هست...این رشته منو عروسک خیمه شب بازی نمیکنه. سرش رو بکشی که بخواهی منو برقصونی منم میکشمش...زیاد هم بکشی سرش رو ول میکنم. به همین سادگی( چهارشنبه بیست و یک نوامبر)

دو- الان ساعت سه نصف شبه. من دارم کار میکنم. با یه سوم مغزم. با دو سومش دارم راجع به تو فکر میکنم. میدونستی همه این کارهایی که میکنی اسم داره؟ فکر نکنم بدونی. اسمش هست سواستفاده احساسی. میدونی درست ترین کار در مقابل یه رابطه بیمار چیه؟ اینکه ازش بیایی بیرون. من دارم یه فرصت دوباره بهت میدم. اما فقط همین یه فرصت رو خواهی داشت. برای خودت امیدوارم که بفهمی چقدر سر دو راهی مهمی وایسادی( پنجشنبه بیست و دو نوامبر)

سه- "قال رب االشرح لی صدری و یسرلی امری وحلل عقدهَ من السانی"(از یه جایی که یادم نیست توی قرآن) 

تازگی ها یه کمی کلاس یوگا میرم. وقتایی که یه تمرینهاییش عملا دوتا دست و یه پامون رو باید بالا بگیریم و یه جوری وایسیم که خیلی سخته بهمون میگن برای اینکه توازنمون رو حفظ کنیم و بتونیم بیشتر روی پا بمونیم یه نقطه روی زمین٬ سقف٬ دیوار٬...یه جایی انتخاب کنیم و بهش زل بزنیم. این تمرکز روی اون نقطه به طور مداوم و مصّر در حین اینکه تمام عضلات تنت دارند زیر فشار میلرزند خیلی کمکه که نیفتی...یه چند وقتیه که به این نتیجه رسیده ام "خدا" توی زندگی آدمهایی که بهش اعتقاد دارند کار همون نقطه تمرکز رو میکنه. در واقع باز هم خودتی که همه زحمت رو داری میکشی اما اون تمرکزی که با دعا میاد کمک میکنه نیروهات رو جمع کنی و حواست رو متمرکز کنی. و واسه همین هم خدا واسه آدمهایی که خودشون اهل تلاش نیستند کاری نمیکنه.

حالا چرا اینهمه حرف خدا زدم؟ من به دینداری و دین اعتقاد ندارم. به نظرم آفتش بیشتر از نفعشه. اما به خدا اعتقاد دارم. فقط برای اینکه احتیاج دارم. احتیاج دارم که وقتی خبر سرطان سینه عزیزم توی ایران رو میشنوم سر یکی داد بزنم. یا وقتی میترسم به ایران حمله بشه....یا وقتایی مثل امشب که میخوام تمرکز کنم و نیروهام رو جمع و جور کنم و از ته دل بخوام که فردا "سعه صدر داشته باشم و امر بر من آسان بشه و گره از زبانم باز بشه" و بتونم یه جوری حرف بزنم که تو بتونی حرف منو بشنوی. آمین.
(جمعه ۲۳ نوامبر)

 چهار-  من اومدم با فکر اینکه ممکنه از دست بدمت. واسه اینکه میدونستم اونجوری نمیتونیم معاشرت کنیم...و من هنوز تو رو دارم. با یه عالمه امید که روزهای آینده بهتر خواهد بود. معذرت خواهی صادقانه راه درازی برای جبران اشتباه میره و معذرت خواهی صادقانه که توام با یه مکالمه سه ساعته بالغانه باشه ... سربلندم کردی انقدر آدم بزرگ بودی اون شب. ممنونم.

پنج - بزرگتر شدیم هردو توی این ماجرا.

شش - مخاطب این آخری شماهایید...خواننده های اینجا و خواننده های اون وبلاگ. من روز شنبه یکی از مهمترین سه ساعتهای زندگیم رو داشتم. و تمام مهارتهایی رو که این سه سال پا به پای شما یاد گرفته بودم توی اینکه چه جوری بحث رو باز کنم٬ طرفم رو درگیر یک مکالمه سازنده بالغ-بالغ بکنم٬ گوش بدم٬ به زبونی حرف بزنم که مخاطبم بشنوه٬ از مخاطبم یاد بگیرم و براش الهام بخش باشم و از همه همه مهمتر از ته دلم صادقانه حرف بزنم به کارم اومد. ممنونم که اینجا رو میخونید و توی حرفها شرکت میکنید و به من و خودتون اجازه میدید که از هم یاد بگیریم و سعه صدر و صبر و کلام موثر و صادقانه رو تمرین کنیم و در این حین به من فرصت میدید که خودم رو تصفیه کنم و آدم بهتری بشم.. من خیلی از حرف زدن سه ساعتم رو مدیون شماها و این وبلاگم. ممنونم.
(دو شنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۷)

Balatarin + نوشته شده در 21 Nov 2007ساعت 11:28 AM توسط انار

یه مدتی بود که من به این نتیجه رسیده بودم که باید سعی کنم مثبت تر باشم. در چیزهایی که ممکنه خیلی سطحی و بی اهمیت به نظر برسه مثل حرف زدن روزمره٬ وبلاگ نوشتن٬ حتی نوعی که خودم با خودم حرف میزنم. علتش هم چند تا چیز بود: یکی اینکه دقت کردم دیدم چقدر وقتی با مثلا این آقای محترم حرف میزنم اصلا به کل شارژ میشم...چرا؟ فقط واسه اینکه هردفعه گوشی رو برداری بگی "علی چطوری؟" میگه "هیولا!عالی!". خوب همه میدونیم نمیشه یه نفر همیشه (اونم تازه تو تکزاس!) عالی و خوب و هیولا باشه که...اما همین که من با ایشون حرف میزنم سه ساعت بعدش اصلا حالم بهتره. در عوض خودم رو دقت کردم...دیدم هروقت یکی میگه "انار چطوری؟" فوری از مینیمم مطلق معادله شروع میکنم و تا بخوام به چیز مثبتی برسم دیگه مکالمه تموم شده...خدائیش دقت کردم دیدم هرکی بهم زنگ میزنه میگه چطوری به جای جواب دارم نِک و نال میکنم. خوب نیست. اصلا خوب نیست. دیدم خودم از اون جور اولی بیشتر خوشم میاد. واسه چی خودم نوع دوم باشم؟ حالا هیولا اگر نتونستم بگم لااقل بگردم یه چیز مثبت پیدا کنم. ایندفعه که تلفن زدند از دویدنم و مسابقه ماراتن نیویورک و اینکه چشم حسود کور تا حالا سرما نخورده ام تعریف کنم. پس یه دلیل این بود که مردم گناه نکرده اند میخوان با من معاشرت کنند.

دلیل دوم این بود که دیدم ناله و غصه به نظر میاد یه جایی توی مخ آدم ثبت میشه. کلمات آدم بعد از یه مدت واقعیت آدم میشن. لباس میشن و به تن آدم میشینند. من خیلی دارم به این نکته میرسم که اگر میخواهی عوض بشی الزاما نباید از درونی ترین لایه شروع کنی تا بعد در زندگی روزمره ات این تغییرات نمود پیدا کنه. میتونی یه مدت خودت رو مجبور کنی که اونجوری که میخواهی بشوی زندگی کنی...خودت رو مجبور کنی که مثبت حرف بزنی٬ با خودت مثبت رفتار کنی٬ حالت رو که پرسیدند بلند و با لبخند جواب بدی...خلاصه حتی اگر هم باور نداری آدم موفق و توپی هستی اما جوری زندگی کنی که فکر میکنی آدمهای موفق و توپ زندگی میکنند...بعدش ممکنه انقدر این مدل زندگی که نقشش رو بازی کردی برات ملموس بشه که انگیزه کافی بشه بچسبی بهش. درست عین ورزش که میگن شش ماه اول باید خودت رو مجبور کنی بری اما بعد انقدر فایده میبینی که میچسبی بهش ...و راست هم میگن.

دلیل سوم اینکه نق و ناله از آدم انرژی میگیره حتی اگر سطحی باشه. این واقعیته. رسما انرژی ذهنی که هیچی فیزیکی میگیره. و انرژی آدم محدوده.

چهارم اینکه (و اینو تازه یاد گرفتم) نق زدن راحت ترین راه برای دریافت تعریف بقیه است. ترحم آمیزترین راهه اما راحتترین راه. خیلی از ماها ناخودآگاه این راه رو انتخاب میکنیم و من فکر میکنم خیلی از زندگیم اینجوری بوده. دیگه نمیخوام باشه.

حالا نه اینکه از این به بعد هیچ موضوع غم انگیزی توی زندگیم نیست. اما میخوام سعی کنم ۱) ببینم آیا ارزش اینو دارند که من انرژی صرفشون کنم؟ ۲) چه جوری میتونم با جمله های مثبت تری تجزیه و تحلیلشون کنم. یه جوری که آخرش احساس نکنم تراکتور از روم رد شده. بلکه احساس کنم نتیجه آنالیزم یه چیز به دردبخور و کاربردیه...یا به این نتیجه میرسم که از کنترل من به کل خارجه یا لیست کنم چه کاری فعلا از دستم برمیاد. نمیگم حتی مثبت اندیشی...فقط میخوام نوع جمله بندیم رو تغییر بدم...اگر دارم یه مشکل یا یه خصوصیتم رو بهش فکر میکنم مچ خودم رو وسط جمله ها بگیرم و دوباره جمله بسازم...به همین ابتدایی و سادگی.

توی نوشتن اینجا هم میخوام سعی کنم رعایت کنم.

مرتبط:

۱. باور (در آمریکا-حتما بخونید)

پ.ن. من لازم میدونم یه چیزی رو به این پست اضافه کنم مخصوصا با توجه به پستی که پانته آ ی عزیز لطف کرد و برای من نوشت و بعضی دیگه هم توی نظرها ذکر کردند. ببینید منظور این پست اصل تظاهر کردن نیست. جمله بندی مثبت این نیست که آدم راجع به نقاط منفی و غم انگیز زندگیش حرف نزنه یا تظاهر کنه که وجود ندارند. بلکه فقط اینه که چطور راجع به اون نقاط منفی فکر کنیم و حرف بزنیم. آیا بصورت واکنشی حرف میزنیم یا کنشی. این یکی از فایده هاش در تعامل با دیگرانه اما فایده اصلیش به طور روزمره توی زندگی خود ادمه. اینکه من در مورد اشتباهات و مشکلاتم با بقیه چطور حرف میزنم یه انعکاس کوچکی از روشیه که در گفتگو با خودم دارم. من اگر بلد نیستم مشکلم رو طوری حلاچی کنم که از تهش محکوم و بی انرژی و بدون یک ایده سازنده برای یا حلش یا کنار گذاشتنش بیرون بیام این مشکله. برای اینکه واقعیت اینه که اکثر مشکلات زندگی همونقدر مشکلند که ما مشکل بگیریمشون. واسه همینه که میبینی یه عده آرامش بیشتری توی زندگی دارند و یه عده مثل این زن همسایه بالایی ما توی تهران هردفعه پریود هم میشد همه ساختمون میدونستند انقدر که ناله میکرد...خوب این بابا انقدر پریودش و دردش(که لابد هم داشته٬ نمیگم نداشته) رو سخت گرفته بود که وقت نداشت دیگه به مشکلات و مسائل مهمتر برسه...تمام انرژیش رو صرف همون کرده بود. یه نکته ای که وجود داره اینه که هر آدمی انرژی محدودی در طول روز داره و "چسناله کردن" به قول پانته آی عزیز توی روزمره زندگی بیشتر از هر کسی از خود من انرژی میگیره بدون اینه محصول جانبی مثبتی ایجاد کنه. یه مثالش همین چند وقت پیش که من توی اتوبوس گیر افتاده بودم...میشد من یه هفته اعصابم رو خراب کنم سرش. خوب واقعا بی ملاحظه بودند که مسافر رو یادشون رفته بود٬ هزار اتفاق میشد بیفته٬ من دیرم شد٬ به کارم نرسیدم...اما من انتخاب کردم که آسون بگیرم و آخرش هم بیام واسه شماها هم بنویسم. این انتخاب من بود. اگر هم نمیکردم ایرادی بهم نبود اما این انتخاب باعث شد که در درجه اول اعصاب خودم راحت باشه و بعد بقیه هم یه خنده ای به لبشون بیاد. من منظورم اینه که آدم در طول روز از انرژی و منابعش استفاده بهینه کنه و ببینه آیا موضوع اصلا ارزش سخت گرفتن رو داره و به من اصلا مربوطه و آیا کنترلی روش دارم و بعد اگر حالا باید سخت بگیرم چه جوری میتونم آنالیزش کنم و راجع بهش فکر کنم که ازش یه چیز مثبتی برای خودم بیرون بیاد به جای اینکه ناله بیفایده بکنم.

در مورد علی هم اونجایی که شخصی آنالیزش کرده بودی رو من نمیخوام وارد بشم چون اصلا خوشم نمیاد بحثها شخصی بشه. اما در کل به نظر من خیلی آدمهای کمی مسئولیت دارند که با مشکلان آدم درگیر بشن و به نظر من حتی همونها هم حقشونه که اول آدم خودش یه قدم بذاره جلو و مسئولیت قبول کنه و بعد از دیگران مسئولیت بخواد...نک و ناله منفی و بدون حداقل تمایل به عملگرایی پشتش از نظر من یعنی من ناله میکنم و کار هم نمیکنم چون جرات تغییر ندارم. از قدیم گفته اند یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به مردم...آدم میتونه و باید از دیگران مشورت بخواد و گاهی گوش شنوا اما اختیار و مسئولیت زندگی آدم اول و آخر با خودشه.

Balatarin + نوشته شده در 9 Nov 2007ساعت 6:52 PM توسط انار

 هوا سرده. شده دم صفر درجه و قراره برف بیاد. یعنی دیشب قرار بود بیاد که نمیدونم چی شد. گرمی و سردی هوا رو از روی گربه ها هم میشه فهمید. همچین که ببینی محبتشون گل کرده و راه به راه میان به زوووور رو پات میشینند و شب میان یه وری پشتشون رو میدند به پشتت و روی تختت ولو میشن میدونی زمستون اومده.

پ.ن. من نمیدونم چرا هروقت بدفرم چرند مینویسم اینجا پینگ میشه و هر وقت نسبتا حسابی مینویسم به ضریح هم این وبلاگ رو ببندم بالا نمیاد! الان رفتم دیدم عین دسته گل نشسته ام بالای لیست!

پ.ن.۲. دنیای کوچک آقای اوف

Balatarin + نوشته شده در 7 Nov 2007ساعت 1:35 PM توسط انار

من دلارام علی رو نمیشناختم که بخوام بیام بگم چی بود و چه کرد و چرا باید زندانی بشه. اما خودم رو میدونم وقتی ۲۳ سالم بود چقدر هوشیاری داشتم نسبت به دنیای اطرافم و چقدر "وجود" داشتم که استاندارد خودم رو از زندگی تعریف کنم و چقدر خلاف جهت آب شنا میکردم...خیلی کم. مسلم خیلی کمتر از آدمی شبیه دلارام.

آینده جامعه ای مثل ایران منو میترسونه. ۲۰ سال دیگه کی قراره اون مملکت رو بچرخونه اگر هرکس رو که اندکی شخصیت بارزتری داره یا فراری میدیم یا خورد میکنیم؟ مملکت کوتوله ای میشیم اگر بخواهیم اینجوری پیش بریم واسه اینکه هرکس که یه ذره گردنش بلندتر بوده و دورتر رو میدیده وحشیانه داریم پائین میکشیم. ترسناکه. حتی به نظر من ترسناکتر از وضع الانمون.

پ.ن. ارزش آدمهای کار درست

Balatarin + نوشته شده در 6 Nov 2007ساعت 5:40 PM توسط انار

سال اول که اومده بودم اینجا یه روز هِلِک و تِلِک پاشدم رفتم باشگاه و بعدش گفتم از برنامه استخر هم یه سئوالاتی بکنم ببینم ساعتهای اون چه جوریه. پاشدم رفتم پیش یارو پرسیدم "ببخشید اینجا خانومها و آقایون ساعتهای جدا دارند یا باهم میان؟"...دختره مسئول قیافه اش یه جوری شد از گیجی که انگار از عادت حمام گرفتن فضایی ها در ساحل گینه نو ازش دارم سئوال میکنم...هنوز هم فکر میکنم اصلا نفهمید چی دارم میگم...

دروغ نباشه این پست آقای سی و پنج درجه هم یادمون آورد که پنج سال آزگار طول کشید که بالاخره من بتونم خودم رو راضی کنم که تو رخت کن خانومها رخت و لباسم رو دربیارم و دوش بگیرم. یعنی از بس که دردسر بود با تن عرق کرده بعد از باشگاه دوباره راه بیفتم برم سرکلاس مجبور شدم. اما هنوز هم که هنوزه جلوی دوست و آشنا روم نمیشه. غریبه ها رو میتونم تصور کنم چوب لباسی و کمد هستند و بی خیال بشم اما جلوی آشنا حیا و نجابت شرقیم هنوز گُل میکنه.

پ.ن. توالت یونیسکس هنوز دلم نمیاد برم مگر اینکه مجبور باشم. حالا جدا از اینکه جلوی یکعالمه سیبیل کلفت آرایش درست کردن یخورده برام غریبه واقعا فکر استفاده از اون توالت فرنگی که هنوز اون صندلیش بالاست دلم رو آشوب میکنه.

اینم از افاضات بنده درباب تبادل فرهنگی در غرب.

Balatarin + نوشته شده در 28 Oct 2007ساعت 5:28 PM توسط انار

این روزها دارم یک کار را تمرین میکنم: کاری رو که شروع میکنم تمام کنم.

یه چیزی که تازگی ها فهمیده ام: بیشتر از ۹۰ درصد مواقع اگر بهترین کاری که از دستت برمیاد انجام بدی کافیه. مشکل اینه اکثر ماها به جای بهترین تلاشی که برامون قابل انجامه انرژیمون رو تلف دلشوره یا رویا پردازی یا برنامه ریزی برای کیفیت در حد توانایی که دوست داشتیم داشته باشیم میکنیم و اینجوری میشه که روز تموم میشه و هیچ کاری انجام نشده.

Balatarin + نوشته شده در 23 Oct 2007ساعت 8:38 PM توسط انار