کسی منو دعوت نکرده اما سئوالش کاملا ذهنم رو مشغول کرده بود:"وطن چیست؟"
برای من وطن جائیست که بزرگترین خطاهاش رو با دیده بخشش نگاه میکنم و از کوچکترین پیشرفت و دستاوردش عمیقا شاد میشم. برای من تعداد انگشت شماری آدم٬ دوتا گربه و تنها یک کشور چنین خاصیتی رو دارند. تمام گیجی زندگیم هم به همینه که تعدادی از اون آدمها توی اون کشور نیستند. دور دنیا پخشند و من به هرجا که رو کنم دارم از یه جای دیگه رو برمیگردونم.
نویسنده: انار٬ ۲۹ ساله٬ سال آخر دکترا٬ آمریکا
به نظر من مرتبط: عزیزم...رسیدی؟ (کیوان-۳۵ درجه)
به این دوتا پست حامد پائین پست مهاجرت لینک دادم. اما نیامدم اینو بگم. آمدم بگم یک نظر بود که دلم خواست شخصا از نویسنده٬ سیاوش ملکی فر٬ به خاطرش تشکر کنم:
"ارزشش را داشت يا نه؟
هر کس، از دريچهي ارزشهاي خودش به دنيا نگاه ميکند.
وقتي ارزشهايمان را شفاف پيدا ميکنيم، تصميمگيري برايمان راحت ميشود. چون جوري تصميم ميگيريم که ارزشهايمان بيشينه شوند.
خيليها ميمانند، چون ارزشش را دارد، خيليها ميروند، چون ارزشش را دارد. مهم اين است که از نظر ما، ارزش چيست؟ چه چيزي خوب است و چه چيزي بد؟
اگر من نميدانم بايد بروم يا بمانم، اگر من حيرانم که ارزشش را داشت يا نه، شايد به اين خاطر است که ارزشهاي خودم را نميشناسمم. به همين راحتي!"
یک چیزی هم که تازگی فکرم را مشغول کرده...آدمهایی مثل من نیاز دارند که با محیطشان رشد کنند بیشتر از اینکه خودشان را در محیط مناسب برای رشد بگذارند. با رشد دادن محیط است که خودشان میتوانند رشد کنند...محیط برایشان وسیله نیست...ادامه وجودشان است... یک موقعی واسو از من میپرسید برای چی انقدر کار داوطلبی میکنی؟ گفتم برای اینکه خودم احساس بهتری دارم...نیاز دارم... الان فهمیده ام بخشی از طبیعتم است...بهترین لحظات من وقتیست که میبینم نوشته ام٬ کارم٬ حرکتم در بهبود محیطم و اطرافیانم موثر بوده...اگر پول هم میخواهم برای ایجاد تغییر مثبت است٬ اگر قدرت و شهرت هم میخواهم برای همین است....بزرگترین انگیزه من برای بهتر شدن این است که بتوانم منبع تغییرات مثبت برای دیگران باشم...چرخه ای از یادگیری را کامل کنم تا بتوانم آن را در زندگی دیگران بازتولید کنم. من برایم طبیعی ترین کار این است که تجربیاتم را تصفیه کنم و شهدش را با دیگران تقسیم کنم....دنیاها وقتی که سر وبلاگ ورزشم میگذارم خسته ام نمیکند چون دارم به ۶۰ تا آدم کمک میکنم تا از چیزی که روزی خودم را به شدت رنج داده خلاص شوند...آدمی مثل من نیاز دارد که بتواند مثمر ثمر باشد تا بتواند رشد کند...اگر یادتان باشد در پست مهاجرت یک روزی نوشته بودم که "رابطه من و آمریکا رابطه یک طرفه است. من به آمریکا احتیاج دارم اما آمریکا به من احتیاجی ندارد. اما رابطه من و ایران دوطرفه است"...شاید روزی فقط همین دلیل برای برگشتن آدمی مثل من کافی باشد...
البته این خصوصیت آسانی نیست...به یکی میگفتم بالاخره یک روزی من کتاب خاطراتم رو مینویسم...میگفت اول باید جوری زندگی کنی که خاطراتت خوندن داشته باشه...آدمهایی مثل من اگر نتونند به جایی که باید برسند برسند احتمالا یا افسردگی میگیرند یا آدمهای دورشون رو وابسته و لوس بارمیارن.
الان هیچ نتیجه گیری خاصی نکرده ام به جز اینکه چنین آدمی هستم. با اینهمه انرژی و نیرویی که درونم دارم باید کجا بروم را سکوت کرده ام که خودش نشانم بدهد. اینها را هم که گفتم تازگی فهمیده ام از برکت همین سکوت است.
پ.ن. من تاثیر محیط و سیستم مناسب رو در رشد فرد اصلا انکار نمیکنم. بحث این نیست که آیا این سفر کردن و پخته شدن و دنیا را دیدن خوب بود یا بد...خوب بود..بحث این است که باید ماند یا برگشت و چرا؟ یا اینکه به گزینه ترسناکتر راه سومی فکر کرد....این رو بعد اضافه کردم و اولین باره که رسما به معادله اضافه اش کردم...میبنی دوستم؟ دارم تلاشم رو میکنم.
پ.ن.۲. من اگر جای شما بودم سختم بود برای همچین پستی نظر بگذارم...آخه آدم چی بگه؟ نه! فلانی همچینام که میگی نیستی؟ یا آره! اما چه ربطی داره؟ یا خوب الان من باس چی بگم؟ فکر کنم نوشتم که باشه اینجا در راستای بلند بلند فکر کردنم. بعدها میخونم جالبه.
یک استفاده ابزاری میخوام از این وبلاگ بکنم. کسی از خواننده های این وبلاگ هست که اینجا کار کنه؟ یا کسی رو بشناسه که اینجا کار میکنه؟ من فکر میکنم کارشون با من خیلی جوره اما مطمئنم اگر بدون آشنا برم جلو ردّم میکنند. ممنون میشم اگه میتونید کمکم کنید.
پ.ن. ناهار گوشت کوبیده با ترشی و نون سنگک تازه. جای همه خالی.
برگشتنه هم یه پرایدی دم در خونه از ماشین پیاده شد(نخیر همون قبلیه نه) سئوال که خانوم شما میتونم بپرسم مجردین یا متاهل؟ من شاخم در اومد که برای چی میپرسی؟ آدم که وسط خیابون یقه مردم رو نمیگیره ازشون این سئوالها رو بکنه...خلاصه برای امر خیر میخواست. گفت تو کتابخونه دیدمتون و خیلی روم تاثیر گذاشت و اصلا نا امید شدم و الان که دوباره تو خیابون دیدمتون دیگه به خودم چرات دادم...خلاصه که ما ردش کردیم ولی خداییش اینجا گشتن برای اعتماد به نفس خیلی خوبه...از عمله و آدم حسابی همه جوره معلومه هنوز تو بورسی. خلاصه اینم از ماجرای امروز.
اینجا همه به من گفتند صدات بزرگ شده. فکر نکنم هیچ وقت این بلوغ دست از سر من برداره.
پ.ن. از اینجا تونستم صورت حسابهای آنلاین رو بدم. یادته فکر میکردیم ممکنه از ایران کار نکنه سرویسش؟
عمه ام حسابی مریضه. سرطان لنف دارن. وقتی دیدمش فقط چشماش اون ته ته ها عین قدیم بود. اما بقیه هیچ فرقی نکردن. عموم یه کمی پیر تر شده اما خوب ماشاالله نزدیک نود سالشه. شهر در مجموع فرقی نکرده اما یه چیزی خیلی آدم رو آزار میده و اون سرعت زندگیه که آدم احساس میکنه اینجا پایینتره. اونجا روشنه و اینجا نیست. حرف رفتن همه جا هست.
یه چیزی که خیلی مایه تعجبم بود محبوبیت احمدی نژاد بود. رفته بودم مرکز امار. اول که فکرمیکردم بدون آشنا جواب سلامم رو هم ندن. برعکس! چقدر مودب. حسابی تحویل گرفتند. آخرش هم با سلام وصلوات هرچی داشتند زدند روی سی دی و دادند دست من و ما اومدیم.(البته یه چیزهایی رو اصلا سرشماری نکرده بودند که خوب چاره ای نبود) داشتم تشکر میکردم که کمکم کردند و وب سایتشون چه خوب شده که برگشت گفت به خاطر آقای احمدی نژاده. پرسیدم چطور...ظاهرا ناشناس زنگ میزنند و اداره جات رو چک میکنند و بعد میگند از دفتر احمدی نژاد هستند. میگفت همه ازش میترسند. یکی دیکه مغازه پوشاک داشت میگفت کارم گیر کرده بود و رییس اداره پوشاک باهام بد شده بود و کارم رو راه نمیانداخت. بهم گفتن مدیر بازرگانی از مدیرهای احمدی نژاده(به عنوان حسن!) رفتم پیشش. حالا این آدم کلی صنف زیر دستشه...رییس بخش پوشاک رو تو برف کشید با پرونده من اونجا و دعوا که این آقااگه پرونده اش مشکل نداره چرا کارش رو راه نمیندازی. اون یکی راننده آژانس هم میگفت خانوم محبوبیتش داره زیاد میشه. معلومه میخواد برای مردم کار کنه اما اگه نکشنش. از سیاست خارجیش پرسیدم...همونطور که حدس میزدم قبح حرفاش و در واقع وخامتش برای اینایی که داخل ایرانند مشخص نیست. به آژانسیه میگم شما تو راجع به این انرژی هسته ای چی فکر میکنی میگه خانو م برای مردم چه فرق میکنه ؟ گرفتارند! خیلی ها هم روی لجبازی هم که اینا نمیشه به ما زور بگند و خودشون دارند چرا ما نداشته باشیم حمایت میکنند.
من الان باید برم. دوباره مینویسم.
پ.ن. اينا رو ننويسم دق ميكنم. ساعت ۱۱.۵ زنگ زده خونه ما. با بابا حرف زده. فلاني هستم. اجازه بدين بيام دنبالتون بريم فرودگاه. بابا تنهايي اومد. بابا طفلكي گيجه كه اين لابد ۴ ساله در عشق ما سوخته. ميگه بابا جان بيخودي اميدوارش نكني ها! من نميدونم چرا به همه رفتاراش مشكوكم. عشق !!!تو گاردم. مطمئنم جالت تهوع ميگيرم اگه بخواد مثل قديم باشه. اگه زيادي با ادب باشه فكر كنم يه كلفت اساسي بارش كنم كه مجبور بشه از تو لاك بياد بيرون. ختم كلام. ادبش فقط حرصم رو در آورده. دلايلم هم فقط حسيه.