تبليغاتX
افکار

کسی منو دعوت نکرده اما سئوالش کاملا ذهنم رو مشغول کرده بود:"وطن چیست؟"

برای من وطن جائیست که بزرگترین خطاهاش رو با دیده بخشش نگاه میکنم و از کوچکترین پیشرفت و دستاوردش عمیقا شاد میشم. برای من تعداد انگشت شماری آدم٬ دوتا گربه و تنها یک کشور چنین خاصیتی رو دارند. تمام گیجی زندگیم هم به همینه که تعدادی از اون آدمها توی اون کشور نیستند. دور دنیا پخشند و من به هرجا که رو کنم دارم از یه جای دیگه رو برمیگردونم.

نویسنده: انار٬ ۲۹ ساله٬ سال آخر دکترا٬ آمریکا

به نظر من مرتبط: عزیزم...رسیدی؟ (کیوان-۳۵ درجه)

Balatarin + نوشته شده در 24 Sep 2007ساعت 5:38 PM توسط انار

به این دوتا پست حامد پائین پست مهاجرت لینک دادم. اما نیامدم اینو بگم. آمدم بگم یک نظر بود که دلم خواست شخصا از نویسنده٬ سیاوش ملکی فر٬ به خاطرش تشکر کنم:

"ارزشش را داشت يا نه؟
هر کس، از دريچه‌ي ارزش‌هاي خودش به دنيا نگاه مي‌کند.
وقتي ارزش‌هايمان را شفاف پيدا مي‌کنيم، تصميم‌گيري برايمان راحت مي‌شود. چون جوري تصميم مي‌گيريم که ارزش‌هايمان بيشينه شوند.
خيلي‌ها مي‌مانند، چون ارزشش را دارد، خيلي‌ها مي‌روند، چون ارزشش را دارد. مهم اين است که از نظر ما، ارزش چيست؟ چه چيزي خوب است و چه چيزي بد؟
اگر من نمي‌دانم بايد بروم يا بمانم، اگر من حيرانم که ارزشش را داشت يا نه، شايد به اين خاطر است که ارزش‌هاي خودم را نمي‌شناسمم. به همين راحتي!"

یک چیزی هم که تازگی فکرم را مشغول کرده...آدمهایی مثل من نیاز دارند که با محیطشان رشد کنند بیشتر از اینکه خودشان را در محیط مناسب برای رشد بگذارند. با رشد دادن محیط است که خودشان میتوانند رشد کنند...محیط برایشان وسیله نیست...ادامه وجودشان است... یک موقعی واسو از من میپرسید برای چی انقدر کار داوطلبی میکنی؟ گفتم برای اینکه خودم احساس بهتری دارم...نیاز دارم... الان فهمیده ام بخشی از طبیعتم است...بهترین لحظات من وقتیست که میبینم نوشته ام٬ کارم٬ حرکتم در بهبود محیطم و اطرافیانم موثر بوده...اگر پول هم میخواهم برای ایجاد تغییر مثبت است٬ اگر قدرت و شهرت هم میخواهم برای همین است....بزرگترین انگیزه من برای بهتر شدن این است که بتوانم منبع تغییرات مثبت برای دیگران باشم...چرخه ای از یادگیری را کامل کنم تا بتوانم آن را در زندگی دیگران بازتولید کنم.  من برایم طبیعی ترین کار این است که تجربیاتم را تصفیه کنم و شهدش را با دیگران تقسیم کنم....دنیاها وقتی که سر وبلاگ ورزشم میگذارم خسته ام نمیکند چون دارم به ۶۰ تا آدم کمک میکنم تا از چیزی که روزی خودم را به شدت رنج داده خلاص شوند...آدمی مثل من نیاز دارد که بتواند مثمر ثمر باشد تا بتواند رشد کند...اگر یادتان باشد در پست مهاجرت یک روزی نوشته بودم که "رابطه من و آمریکا رابطه یک طرفه است. من به آمریکا احتیاج دارم اما آمریکا به من احتیاجی ندارد. اما رابطه من و ایران دوطرفه است"...شاید روزی فقط همین دلیل برای برگشتن آدمی مثل من کافی باشد...

البته این خصوصیت آسانی نیست...به یکی میگفتم بالاخره یک روزی من کتاب خاطراتم رو مینویسم...میگفت اول باید جوری زندگی کنی که خاطراتت خوندن داشته باشه...آدمهایی مثل من اگر نتونند به جایی که باید برسند برسند احتمالا یا افسردگی میگیرند یا آدمهای دورشون رو وابسته و لوس بارمیارن.

الان هیچ نتیجه گیری خاصی نکرده ام به جز اینکه چنین آدمی هستم. با اینهمه انرژی و نیرویی که درونم دارم باید کجا بروم را سکوت کرده ام که خودش نشانم بدهد. اینها را هم که گفتم تازگی فهمیده ام از برکت همین سکوت است.  

پ.ن. من تاثیر محیط و سیستم مناسب رو در رشد فرد اصلا انکار نمیکنم. بحث این نیست که آیا این سفر کردن و پخته شدن و دنیا را دیدن خوب بود یا بد...خوب بود..بحث این است که باید ماند یا برگشت و چرا؟ یا اینکه به گزینه ترسناکتر راه سومی فکر کرد....این رو بعد اضافه کردم و اولین باره که رسما به معادله اضافه اش کردم...میبنی دوستم؟ دارم تلاشم رو میکنم.

پ.ن.۲. من اگر جای شما بودم سختم بود برای همچین پستی نظر بگذارم...آخه آدم چی بگه؟ نه! فلانی همچینام که میگی نیستی؟ یا آره! اما چه ربطی داره؟ یا خوب الان من باس چی بگم؟ فکر کنم نوشتم که باشه اینجا در راستای بلند بلند فکر کردنم. بعدها میخونم جالبه.

یک استفاده ابزاری میخوام از این وبلاگ بکنم. کسی از خواننده های این وبلاگ هست که اینجا کار کنه؟ یا کسی رو بشناسه که اینجا کار میکنه؟ من فکر میکنم کارشون با من خیلی جوره اما مطمئنم اگر بدون آشنا برم جلو ردّم میکنند. ممنون میشم اگه میتونید کمکم کنید.

Balatarin + نوشته شده در 8 Sep 2007ساعت 8:18 PM توسط انار

وطن که میگن باید این نارنگیه باشه که من دارم میخورم...نمیدونم چی داشت که مزه هرچی نارنگی خوشمزه از بچگی خورده بودم یادم آورد.

 

پ.ن. ناهار گوشت کوبیده با ترشی و نون سنگک تازه. جای همه خالی.

Balatarin + نوشته شده در 17 Jan 2006ساعت 0:55 AM توسط انار

تا قطع نشده تند تند بگم: رفتنه به پژوهشگاه زلزله پیاده رو پر برف بود و من از کنار خیابون داشتم میرفتم. اینی که میگم تو کوچه ارغوانه یعنی یکی از بهترین محله های تهران. خلاصه یهو یه چیزی از پشت خورد به کوله پشتیم...تا اومدم به خودم بجنبم دیدم جسارته نصف کون و پای من تو دست این راننده پرایده است که داره رانندگی میکنه! خداییش کار همون امام زمانه که تصادف نمیکنند اینها ...در آن واحد یه دستشون به فرمونه و یه دستشون به پرو پاچه ملت!

برگشتنه هم یه پرایدی دم در خونه از ماشین پیاده شد(نخیر همون قبلیه نه) سئوال که خانوم شما میتونم بپرسم مجردین یا متاهل؟ من شاخم در اومد که برای چی میپرسی؟ آدم که وسط خیابون یقه مردم رو نمیگیره ازشون این سئوالها رو بکنه...خلاصه برای امر خیر میخواست. گفت تو کتابخونه دیدمتون و خیلی روم تاثیر گذاشت و اصلا نا امید شدم و الان که دوباره تو خیابون دیدمتون دیگه به خودم چرات دادم...خلاصه که ما ردش کردیم ولی خداییش اینجا گشتن برای اعتماد به نفس خیلی خوبه...از عمله و آدم حسابی همه جوره معلومه هنوز تو بورسی. خلاصه اینم از ماجرای امروز.

 

Balatarin + نوشته شده در 16 Jan 2006ساعت 9:37 AM توسط انار

اندر اوضاع اینترنت همان که مال خونه دائم قطع میشه. با اینترنت شرکت هم یه فایل پی دی اف گرفتن یه ربع طول میکشه(حد اقل!) سرزمین آفتاب فیلتره. زنانه ها فیلتره. روزآنلاین فیلتره. باز خوبه سایتهای خبری انگلیسی بازه. به گمانم رو کالیبر ملت شریف حساب باز کرده اند که نمیرند خبر انگلیسی بخونند. اینجا همه میگند از سه شنبه تحریم رو قراره شروع کنند. من که هرچی خبر ها رو زیر و رو کردم همچین خبری ندیدم. یعنی به این قطعیت و شدت ندیدم. فکر کنم یکسره کرده اند خیال خودشان راحت شه. اوضاع بورس همچنان خرابه.

اینجا همه به من گفتند صدات بزرگ شده. فکر نکنم هیچ وقت این بلوغ دست از سر من برداره.

 

پ.ن. از اینجا تونستم صورت حسابهای آنلاین رو بدم. یادته فکر میکردیم ممکنه از ایران  کار نکنه سرویسش؟

Balatarin + نوشته شده در 14 Jan 2006ساعت 4:14 AM توسط انار

الان دارم از حفظ تایپ میکنم. یعنی حروف مروف نداره این کامپیوتره. الان سر کار مامام اینام. مهمترین خبر اینه که دارم فکر میکنم که آیا این چیزهایی که اینجا هست میارزه به موندنش و اون چیزایی که آمریکا هست می ارزه به موندنش. یه مقادیریش دلایل دوری و از این دسته که معلومه و یه مقدارهاییش دلایل کاری و رضایت شغلی.

عمه ام حسابی مریضه. سرطان لنف دارن. وقتی دیدمش فقط چشماش اون ته ته ها عین قدیم بود. اما بقیه هیچ فرقی نکردن. عموم یه کمی پیر تر شده اما خوب ماشاالله نزدیک نود سالشه. شهر در مجموع فرقی نکرده اما یه چیزی خیلی آدم رو آزار میده و اون سرعت زندگیه که آدم احساس میکنه اینجا پایینتره. اونجا روشنه و اینجا نیست. حرف رفتن همه جا هست.

یه چیزی که خیلی مایه تعجبم بود محبوبیت احمدی نژاد بود. رفته بودم مرکز امار. اول که فکرمیکردم بدون آشنا جواب سلامم رو هم ندن. برعکس! چقدر مودب. حسابی تحویل گرفتند. آخرش هم با سلام وصلوات هرچی داشتند زدند روی سی دی و دادند دست من  و ما اومدیم.(البته یه چیزهایی رو اصلا سرشماری نکرده بودند که خوب چاره ای نبود) داشتم تشکر میکردم که کمکم کردند و وب سایتشون چه خوب شده که برگشت گفت به خاطر آقای احمدی نژاده. پرسیدم چطور...ظاهرا ناشناس زنگ میزنند و اداره جات رو چک میکنند و بعد میگند از دفتر احمدی نژاد هستند. میگفت همه ازش میترسند. یکی دیکه مغازه پوشاک داشت میگفت کارم گیر کرده بود و رییس اداره پوشاک باهام بد شده بود و کارم رو راه نمیانداخت. بهم گفتن مدیر بازرگانی از مدیرهای احمدی نژاده(به عنوان حسن!) رفتم پیشش. حالا این آدم کلی صنف زیر دستشه...رییس بخش پوشاک رو تو برف کشید با پرونده من اونجا و دعوا که این آقااگه پرونده اش مشکل نداره چرا کارش رو راه نمیندازی. اون یکی راننده آژانس هم میگفت خانوم محبوبیتش داره زیاد میشه. معلومه میخواد برای مردم کار کنه اما اگه نکشنش. از سیاست خارجیش پرسیدم...همونطور که حدس میزدم قبح حرفاش و در واقع وخامتش برای اینایی که داخل ایرانند مشخص نیست. به آژانسیه میگم شما تو راجع به این انرژی هسته ای چی فکر میکنی میگه خانو م برای مردم چه فرق میکنه ؟ گرفتارند! خیلی ها هم روی لجبازی هم که اینا نمیشه به ما زور بگند و خودشون دارند چرا ما نداشته باشیم حمایت میکنند.

من الان باید برم. دوباره مینویسم.

 

 

 

 

Balatarin + نوشته شده در 13 Jan 2006ساعت 11:28 PM توسط انار

امروز رفتم دندون پزشكي. شهر و هوا و خيابونها و مردم همه يك رنگند...طوسي.
Balatarin + نوشته شده در 9 Jan 2006ساعت 12:42 PM توسط انار

من تهرانم! ساعت ۵ صبحه. از در هوا پيما كه اومدم بيرون منظره يه آقاي گنده با انيفرم سبز كميته همچين تكونم داد كه برگشتم دوباره نگاش كردم. هيچ كاري هم نداشت ها. اولين چيزي كه توجهم رو جلب كرد يه پوستر بزرگ مربوط به ايدز بود..الفباي ايدز..زمان ما از اين خبرها نبود. رسيدم اونجا كه چمدونتو ميگيري. چقدر اين مسؤلين حمل چمدون ها مودبند. از اون دفعه يادم بود كه رفتنه چند نفري ريختند سرم كه بيا كمكت كنيم و چرا كم انعام ميدي..اين دفعه خيلي مودب، سلام خانوم كمك لازم ندارين؟گفتم نه هيچ كاري نداشتند بهم. يه نفر هم وايساده بود معلوم بود مديرشونه. گمرك گه اصلا هيچ كاري نداشتند. چند ساله نبودي؟ چهار سال و نيم. خوش اومدي....قلبم داشت ميامد تو دهنم وقتي داشتم دنبال بابا ميگشتم. اول من ديدمش. انگار يه باري از رو دوشم برداشته اند وقتي ديدم هيچ فرقي نكرده. هيچ فرقي نكرده. حتي تپلي تر هم نشده. از در اون اتاق شيشه اي كه اومدم بين مردم...بازوي بابا كه اومدم دورم يهو نميدونم از كجا اين اشكا جوشيد و اومد بالا...ذخيره چهار ساله بود فكر كنم...بي خجالت بلند بلند گريه ميكردم. دستام رو گرفته بودم جلوي صورتم و بلند عر ميزدم...نميدونم درد چي بود. اسم نداشت. بابا هم گريه اش گرفت.  ديگه چي؟ هوا خوب بود. خيابونا خلوت بود. شماره ماشينا خيلي شيك شده. بغل پلاك ماشينا پرچم هم داره. آدم خيال ميكنه ماشين تشريفاته. خونه مامان برام چايي ريخت و نون و پنير و سبزي...حرف كه ميزديم سه تايي اما يه جاهايي فهم جمعي سكته ميزد. ديدي مثلا يه كلماتي رو تو و رفيقت ميدونين يعني چي اما بقيه ممكنه ندونن...لحن حرف زدن..جوري كه جمله هات رو ميسازي...گاهي وقتا من دوباره بايد از بابا يا مامان ميپرسيدم اين يعني منظورت چيه؟ اما كلا خوب بود. تلفن چيز خوبيه. آدمها در جريان زندگي هم ميمونند. خونمون جزييات اساسش خيلي عوض شده. تخت من ديگه نيست. اما برام يه كمد خالي كرده اند. خيلي قشنگتر شده خونه. اينترنت هم دي اس ال دارند و بي سيم. سرعتش هم معقوله. ظاهرا شبا ارزونتره.  ديگه من فعلا همينا رو ديده ام...اوه و آخرين چيز اين كه يه كمي آدم اعتماد به نفس فارسي حرف زدنش كم شده. يه كمي.

 پ.ن. اينا رو ننويسم دق ميكنم. ساعت ۱۱.۵ زنگ زده خونه ما. با بابا حرف زده. فلاني هستم. اجازه بدين بيام دنبالتون بريم فرودگاه. بابا تنهايي اومد. بابا طفلكي گيجه كه اين لابد ۴ ساله در عشق ما سوخته. ميگه بابا جان بيخودي اميدوارش نكني ها! من نميدونم چرا به همه رفتاراش مشكوكم. عشق !!!تو گاردم. مطمئنم جالت تهوع ميگيرم اگه بخواد مثل قديم باشه. اگه زيادي با ادب باشه فكر كنم يه كلفت اساسي بارش كنم كه مجبور بشه از تو لاك بياد بيرون. ختم كلام. ادبش فقط حرصم رو در آورده.  دلايلم هم فقط حسيه.

 

Balatarin + نوشته شده در 7 Jan 2006ساعت 8:36 PM توسط انار