۱. آیدا دلم برات تنگ شده. خیلی احمقانه است آدم حسادت کنه اما من به این حاج خانوم و این حاج خانوم حسودیم میشه که میتونند هر وقت بخواین برن با تو توی اون رستورانه که پر از غذاهای مختلف بود و کارتی بود و من اسمش رو هیچ وقت یاد نمی گیرم حرف بزنند اما من واسه هر ۲۴ ساعتی که بخوام ببینمت باس ۶ ماه برنامه بریزم و ۲۴ ساعت تو راه باشم. مرده شور چیزی به نام فاصله را ببرند.
۲. من واسه سام پسر کوچولوی خانوم حنا نگرانم. خانومی خوب شد یه خبری بده.
۳. این کتاب "بخارای من ایل من" رو خیلی دوست دارم ها! اسم دخترم رو بذارم ترلان بده؟ فقط مشکلش این میشه که بچّم چین نمیتونه کار کنه. چینی ها ل نمیتونند بگن و به جاش میگن ر. با این گلوبالیزیشن ممکنه مشکل کمی هم نباشه. باید کانسیدر کرد.
۴. باورتون میشه که من خیلی وقتها الانها با خودم که میخوام جر و بحث و استدلال کنم انگلیسی حرف میزنم؟ خودم باورم نمیشه. فکر کنم تقصیر واسو باشه. واسه اینکه من روز میره و میاد و با تنها کسایی که فارسی حرف میزنم گربه ها هست. اونم که دامنه لغاتش محدوده..."مامان جان نخواب شب نمیذاری هیچ کس بخوابه"٬ "پوپ دونیت رو تمیز کردم"٬ "نه الان وقت بازی ندارم"٬ "چهار صبحه! واسه چی من الان باید پاشم آخه؟!"٬"اینجا رو ببین! یه عنکبوت چاق!(که دو ثانیه بعد عین چیپس خورده شده البته)"...
۵. شما خوبید؟
۶. یه چیزی میخوام بگم روم نمیشه...نه که بالاخره گفته اند باید آدم آبرو داری کنه...والا ...خوب میگم...میترسم اگه نگم حناق(درست نوشتم یا خناق درسته؟) بشه تو گلوم خفه ام کنه...
...(نفس عمیق) آقا من بخوام این ویزیتورهای این وبلاگ بالا بره باید چکار کنم؟ کلکش چیه؟ تند تند آپدیت کردنه؟ باید مطالب شهوانی مجاز بنویسم؟ سکسی-آموزشی بنویسم؟ راجع به سیاست بنویسم؟ دینی-اجتماعی بنویسم؟ از گربه ها بیشتر بگم؟ راه بیفتم در به در که "با مطالب جدید به روزم!"٬ آفلاین شروع کنم با بلاگرها معاشرت بدفرم اینتنسیو؟...جدی من میخوام بدونم چه جوری میشه یه وبلاگی دو سه هزارتا خواننده پیدا میکنه؟ میشه یه ایده ای به من بدین؟ من میدونم نباید برام مهم باشه و شان وبلاگ نویسی اجّل این مسائله و آدم برای خودش مینویسه و همه اینا...بله منم تو مهمونی که میشینم همه اینا رو میگم اما شما که غریبه نیستید...به شما که میتونم بگم...والا روزی ۳۰۰ تا رو اعصاب من میره. مخصوصا از وقتی این بلاگ رولینگ برقش کوپونی شده که دیگه بدتر! تو رو خدا اگه پیشنهادی دارید خسیسی نکنید:)
خودتون چندتا بازدید کننده دارید؟ از وبلاگتون راضی هستید؟ فکر میکنید موفقه؟ من خودم وبلاگم رو دوست دارم و فکر میکنم از نظر محتوا٬ ارتباط با مخاطب٬ درگیر کردن مخاطب٬ شناخته شدن وبلاگ و تاثیر مثبتش به عنوان یه کار جانبی توی زندگی خود من خیلی موفقه. اما فکر میکنم به نسبت وقتی که من براش میذارم بازدید کننده کم داره.
۷. من بیدارم ها! منتظر کامنت سبزتان...
۸. این هم محض اطلاع: الان داره اینجا برف میاد. روی زمین هم نشسته. زمستان رسید.
هوا سرده. شده دم صفر درجه و قراره برف بیاد. یعنی دیشب قرار بود بیاد که نمیدونم چی شد. گرمی و سردی هوا رو از روی گربه ها هم میشه فهمید. همچین که ببینی محبتشون گل کرده و راه به راه میان به زوووور رو پات میشینند و شب میان یه وری پشتشون رو میدند به پشتت و روی تختت ولو میشن میدونی زمستون اومده.

پ.ن. من نمیدونم چرا هروقت بدفرم چرند مینویسم اینجا پینگ میشه و هر وقت نسبتا حسابی مینویسم به ضریح هم این وبلاگ رو ببندم بالا نمیاد! الان رفتم دیدم عین دسته گل نشسته ام بالای لیست!
پ.ن.۲. دنیای کوچک آقای اوف
من دلارام علی رو نمیشناختم که بخوام بیام بگم چی بود و چه کرد و چرا باید زندانی بشه. اما خودم رو میدونم وقتی ۲۳ سالم بود چقدر هوشیاری داشتم نسبت به دنیای اطرافم و چقدر "وجود" داشتم که استاندارد خودم رو از زندگی تعریف کنم و چقدر خلاف جهت آب شنا میکردم...خیلی کم. مسلم خیلی کمتر از آدمی شبیه دلارام.
آینده جامعه ای مثل ایران منو میترسونه. ۲۰ سال دیگه کی قراره اون مملکت رو بچرخونه اگر هرکس رو که اندکی شخصیت بارزتری داره یا فراری میدیم یا خورد میکنیم؟ مملکت کوتوله ای میشیم اگر بخواهیم اینجوری پیش بریم واسه اینکه هرکس که یه ذره گردنش بلندتر بوده و دورتر رو میدیده وحشیانه داریم پائین میکشیم. ترسناکه. حتی به نظر من ترسناکتر از وضع الانمون.
پ.ن. ارزش آدمهای کار درست
۱. یک روزهایی مثل امروز که فشار کار زیاده یک وسوسه بدی پیدا میکنم که سرم رو بتراشم. تازگی ها اینطور شده. قبلا وسوسه سیگاری شدن به سرم میزد.
۲. مرنو خان سه روزه خواب برای من نذاشته. از چهار صبح دماغش رو میچسبونه به شیشه و صداش رو میندازه سرش که میخوام برم بیرون. پاشو با من بازی کن. حوصله ام سر رفت. دروغ هم نمیگم. ساعت نگاه کردم. روانی دارم میشم از خواب کم و به هم ریخته.
۳. گربه ها بیرون نمیرن. شرمنده دیگه. ما مدل گربه داریمون اینه. بچه مون رو هم میخواهیم in doors تربیت کنیم اصلا. تو رو خدا نیایین بگین زبون بسته گناه داره. منم گناه دارم ایرانی دنیا اومدم جای سوئیسی. زندگی پرفکت که نیست. این رو هم خدا انداخته گیر من دیگه.
۴. خانواده محترم که اینجا رو نمی خونید تو رو خدا انقدر از من نپرسید کی تموم میکنی بیایی پس؟ سال ششمه ها! انگار من خودم نمیدونم سال ششمه ها! یه کاری نکنید زنگ بهتون نزنم دیگه ها! بابا دخترتون یواااااشه. اینجوریه دیگه. کاری که مردم چهار سال طول میدن شیش سال طول میده. لیسانسش رو هم چهار سال و نیمه گرفت. سرعت دویدنش هم نصف مردم عادیه. دو برابر بقیه هم طول میده تا یک کیلو وزن کم کنه...اما بالاخره همه اینکارها رو انجام میده. انقدر سئوال کردن نداره که! انگار خودم نمیدونم عمرم داره میگذره.
۵. هردفعه حرف قوانین و شرط و شروط ازدواج ایرانی میشه واسو میگه به نظرش دیوانگی میاد اگه یه زن ایرانی با یه مرد خارجی ازدواج کنه بخواد ازدواجش رو توی ایران ثبت کنه. چون نه تنها هیچ مزیتی برای اون یا خانواده اش نداره بلکه به نظر میاد کلی هم دردسر اضافه است برای زنه. هیچ جواب کوبنده ای تا این لحظه به ذهن من نرسیده.
۶. از من به شما نصیحت هرچندتا میخواهید کارمند چینی بگیرید اما کارمند آدم چینی نشید. این استاده که من این ترم حل تمرین کمکش میکنم چینیه. فقط اینجوری بگم که ماکسیمم کاری که از یه خاور میانه ای با گشادی کالیبر متوسط برمیاد از مینیمم کاری که مورد انتظار یه رئیس چینیه کمتره. حالا دیگه خود دانید!
۷. آقا یه سئوال تکنیکی. بنده در جمعی دوستانه صحبت میکردیم به این نتیجه رسیدیم که فمینیستهای ایرانی باید بزنند تو کار الگو کردن حضرت خدیجه. نه والا! شما تصور کن توی چهل سالگی بیزنس وومن حسابی٬ رفته یه شوهر کرده خوش تیپ و خوش صحبت و بیست سال جوانتر از خودش. ببین چقدر هم میزون بوده که شوهر بیست سال جوانتر تمام مدت دست از پا خطا نکرده...یعنی ستیسفاید! کارمندش هم بوده این شوهر جوان. گفتم لابد اگه یکی از این قوانین ازدواج و طلاق وشهادت و اینا زمان خدیجه میامد اولین کار٬ پیامبر اسلام فرداش اخراج بوده. بعد هم شما ببین چقدر میزون هم خانواده داشته هم کار موفق و هم بچه...خدائیش من که سه روزه تحت تاثیر هستم که من نصف حضرت خدیجه عرضه داشته باشم به هرچی میخوام میرسم. شما رو نمیدونم.
۸. اگر من تا یه هفته دیگه آپدیت نکردم شما بدون به خاطر شماره هفتم سنگ شده ام. واسه مجسم کردن اینکه شب حضرت محمد میاد خونه و میگه "عزیزم امروز یه قانون جدید وضع شد که زنها حق شهادت در مورد قتل ندارند"...خدیجه فردا صبحش حکم اخراج رو میذاره بغل میز صبحانه که "عزیزم اینم همون دیروز اومد"...![]()
شما فقط قیافه منو مجسم کن که از خواب بیدار شدم دیدم هیچ کس توی اتوبوس نیست٬ اتوبوس بین شهری پارک شده وسط ناکجا آباد و منم قفل شده ام توش!
ماجرا این بود که من دیشب تا ۵ صبح داشتم ورقه نمره میدادم. هفت صبح هم بیدار شدم که اتوبوس بگیرم از خونه واسو تو نیوجرسی بیام این ده خودمون. قاعدتا من نباید اتوبوس عوض کنم. دفعه اولم که نیست این راه رو میام و میرم...اما ظاهرا اتوبوس مشکل فنی پیدا کرده و ما هم که عوض همه چیز خوابمون عمیقه...خلاصه اینجوری شد که اون بالا شد.
اولش مثل این فیلما یه سری به شیشه کوبیدم که اون آقا چاقالوهه که اون دور داشت راه میرفت منو ببینه که توفیری نکرد...ماشالله از چی میسازن این شیشه اتوبوس رو صدا ازش درنمیاد؟ دیدم این فایده نکرد نشستم جای راننده و حالا هی روی دگمه ها رو بخون که کدومش در رو باز میکنه٬ آخرش یه دستگیره بود اون زیر میرها که باید اینجوری میکشیدی پائین تا در فیست کنه و باز بشه. دردسرتون ندم...یه دو ساعتی با مکانیکی و شاگرد راننده و اینا لاس مودبانه زدیم (یعنی اونا لاس زدند ما مثل دخترهای نجیب با ادب جواب دادیم) تا اتوبوس بعدی اومد...چمدونم چی شد؟ گذاشته بودند توی اتوبوس و جلوتر از من داشت میرفت ده! زنگ زدند راننده اتوبوس اولی و دوتا شهر اونورتر که اتوبوس راننده عوض میکنه با چمدون بنفش من وایساده بود(طرف یه آقای سیاه پوست گنده است) که من بیام بگیرمش...لابد بیچاره کلی هم معذب شده که با اونهمه ابهت و هیکل و شکم گنده با یه چمدون زنونه باید وایمیستاده وسط جمعیت.
اینهمه سال تجربه اتوبوس سواری در خطوط تهران-قزوین٬ بالتیمور-ایتاکا٬ نیویورک-نیوجرسی-ایتاکا این یه رقم اتفاق نیفتاده بود که اینم انجام شد. جای شما خالی بود واسه خنده.
۱۳. میوه تون رو هووووووورررت نکشید! حتی اگر خیلی خوشمزه و آبدار بود.
۱۴. آقا جریان این بلاگ رولینگ چیه که یه عده رو پینگ میکنه و یه عده رو پینگ نمیکنه؟ دیروز بنده خدمت ایشون عرض میکردم که احتمال قریب به یقین نیروهای اپوزوسیون و عوامل نفوذی لینک میشوند و ما بی کس و کارها همینجور موندیم ته لیست. بازم به معرفت شما خواننده عزیز که میایی تو این روزگار به ما سر میزنی. تو رو خدا حاضران به غایبان بگویند که "انار زنده است" فقط برقش رفته.
۱۵. من همینجوری ریز ریز اینجا مطلب اضافه کنم بده؟
۱۶. یه چیزهایی رو ماها برامون عادی شده اما ظاهرا خاص فرهنگ ماست. مثلا به جای نه گفتن بگیم نُچ! اولین بار که من گفتم واسو چشماش گرد شده بود که این چی بود دیگه! یا مثلا به بچه هامون بگیم مادر! مامان!...مثلا" مامان جان انقدر انگشتت رو نکن تو دهنت!".
برو پائین
پائین تر
پائین تر
نمیخوام صفحه رو باز میکنم ببینمت
بازم پائین
.
.
.
.
خوب حالا خوب شد.
من این پست پائین میرفت روی اعصابم. ۲۴ ساعته دارم به مغزم فشار میارم یه موضوع شاد پیدا کنم اما چیزی که نوشتنی باشه به ذهنم نرسید. گفتم همینجوری زورکی از شرش خلاص بشم تا بعد که ایشالا هَپی شدیم دوباره بیاییم بنویسیم. پینگ هم نمیکنم که گوجه فرنگی پرت نکنید!:)
شما خوبید حالا؟
پ.ن. این پست حامد رو راجع به جدیت خوندید؟ من خودم به شدت به شدت گرفتار این مشکلم. دقت کافی توی کارم ندارم٬ به جزئیات توجه کافی ندارم و مهلت های تحویل رو جدی نمیگیرم. خیلی عادت بدیه. نمیدونم توی دانشگاه و دوران لیسانس زمان یادگیریش بوده یا قبلش اما میدونم که الان به شدت یقه ام رو گرفته و باید درستش کنم. فکر میکنم فقط هم با تمرین بهتر میشه.
پ.ن.۲. بچه های وبلاگ ورزش: من نمیدونم چرا نمیتونم وارد محیط ادیتور اون وبلاگ بشم که ستاره ها رو بدم. اگر تا آخر امشب نشد دیگه میذارم میتینگ بعدی همه رو یه جا میدم چون دیر شده. شرمنده.
صبح که از خواب بیدار شدم گلوم درد میکرد. بالاخره گرفتم از این همخونه. از بس که هی استراحت نکرد و راه به راه اومد دانشگاه...خدا بگم چکارش نکنه. مردم شعور ندارند که! روزم رو یه مروری کردم توی ذهنم...ساعت ده و نیم تا ۱۲ باید سرکار باشم office hour دارم. اَه! تازه باید این تکلیف این دفعه شون رو هم برم بخونم. اون سئوال دوم رو هیچی ازش نفهمیدم...قراره با استاد راهنما هم جلسه داشته باشم هنوز کارهاش تموم نشده...چقدر این گلوم درد میکنه...ساعت ۳ هم باید برم این کلاسی که براش حل تمرین میکنم...مرده شورش رو ببرن مردک چینی با اون لهجه خواب آورش...آخه من چه جوری سر کلاس بیدار بمونم؟....چاره ای نیست باید پاشم برم سر کار. سعی میکنم حسابی غر بزنم که حداقل همخونه احساس گناه کنه یه کم دلم خنک بشه.
ساعت هشت و نیم سر کارم. از استاد چینی سئوال دوم رو پرسیدم. بیچاره رو هم خیلی خفت دادم که من مریضم اما اومده ام سر کار. یخورده ایمیل چک کردم. دو خورده وبلاگ خوندم...چرا این صدای توی کله من ساکت نمیشه؟ خفه شدم انقدر غر زدی بابا! منم میدونم عقبیم از همه کارها اما انقدر تو نق میزنی که نمیتونم حواسم رو جمع کنم...گرفتاری شدیم ها!...دو سه تا عطسه جانانه میکنم. همخونه که هم افیسی هم هست باز برای بار دهم معذرت میخواد که مریضم کرده...الکی میگم اشکالی نداره اما ته دلم خوشحالم که احساس گناه میکنه. دختره بی ملاحظه همینجوری مریض مریض هر روز اومد سر کار...حوصله ندارم...چقدر عقبم! ...باز هم عطسه...خوابم میاد...هی به مانیتور خیره میشم و بدیهیات رو هم نمیفهمم. از فکر اینکه ساعت ده و نیم این دانشجو ها میخوان بریزن اینجا هی سئوال کنند احساس میکنم مغزم داره کش میاد...ولش کن بابا! ساعت نه و نیمه ...مرده شور وجدان کاری رو ببرند...بداخلاق تر از اونم که بتونم خودم رو اینجوری یه روز کامل تحمل کنم...همه کارهام رو کنسل کردم و راه افتادم طرف خونه...صدای غرغرو از افیس تا خونه *یک ریز* غر زد. کاش میشد اینو بذاریم سر کار خودمون بیاییم خونه!...امروز محلش نمیذارم...
ساعت ده و نیم خوابیدم یک نفس تا شیش بعد از ظهر. الان خوبم. گلو دردم هم خوب شد. فکر کنم از ترس گلو درد شده بودم.خیلی خوبه آدم دوتا گربه داشته باشه. پایه اند برای خوابیدن ماراتنی. پا به پای هم خوابیدیم امروز. صداهه هنوز داره غر میزنه اما من محلش نذاشتم و اومدم وبلاگ نویسی. کاش میشد اینو بذارمش آفیس. گلو درد هم نمیگیره هر از گاهی لااقل!... شاید بهتر باشه بفرستمش ورزش. میگن ورزش باعث ترشح هورمون سرخوشی میشه...
نشسته سر میز شام از من سئوال و جواب میکنه که خوب "زندگی توی ایران چه جوریه؟ شماها همش دارین توی ترس از دیکتاتوری زندگی میکنید؟ زنها چکار میکنند؟" من هم هی جواب دادم و دونه دونه لوبیا های کنار بشقابم رو با حرص خوردم و فحش دادم به اونی که باعث میشه من یه شام راحت هم نتونم توی مهمونی بخورم...بعد بحث کشید به ملتهای دیگه از جمله لبنان و من گفتم که چقدر ملت تحصیل کرده ای هستند...با یه حالت ناباوری به من نگاه کرد و گفت "اگه خیلی تحصیل کرده بودند حزب الله اونجا به وجود نمیامد!" ...گفتم حزب الله اونجاست چون اسرائیل ۲۰ سال مملکتشون رو اشغال کرده بود...گفت خوب بالاخره باید با هم کنار بیان...دیگه روم نشد بگم آخه مرتیکه آلمانی تو خودت پدر صاحابشون رو درآوردی حالا به این بدبختهای خاور میانه که رسیده همه واسه ما طرفدار حقوق بشر شده اید؟
سه روزه عصبانیم از دستش و به هیچ کس هم نمیشه گفت چون طرف دوست پسر دوستمه. پوف!
میدونم هر از گاهی میام میگم مرخصی میخوام و دوباره برمیگردم...خوب اسمش هم روشه...مرخصی! این چند وقت مسئولیتهای دیگه زندگیم زیاد شده و نمیتونم وقت سر این وبلاگ بذارم. نمیخوام هم پست الکی تحویلتون بدم. در نتیجه یه مدت تصمیم گرفتم ننویسم. اون یکی وبلاگ رو مرتب مینویسم واسه اینکه بهم خیلی کمک میکنه توی تمرکز روی هدف سالمتر زندگی کردن اما اینو فعلا باید بذارم خاک بخوره. فقط گفتم که بی ادبی نشه با یهو غیب شدن من.
به وبلاگهاتون سر میزنم کماکان.
فکر میکنم برای هرکسی یه معیارهایی وجود داره که موفقیت وبلاگش رو باهاش ارزیابی میکنه...برای من تعداد ویزیتورها ٬تعداد نظرها و کیفیت تبادل نظرها همیشه مهم بوده. اما یه فاکتوری که همیشه اضافه بر اینها چک میکنم کلمات کلیدیه که باهاشون به وبلاگم رسیده اند: بورس تحصیلی ایران٬ سقط جنین٫ اعتماد به نفس...ته دلم خوشحال میشم که احساس میکنم خواننده ای که به دنبال این کلمات اومده احتمالا مطلب به درد بخوری پیدا کرده.
۱. امروز یه چیز جالب شنیدم...انگلیسیها یه اصطلاحی دارند که میگن پول باید سه نسل توی خانواده بچرخه تا اصالت پیدا کنه...حرف پولدارهایی بود که میبینی یک تواضع خاص دارند و یه آدمهایی که یه جمله در میون حرف شرکت بابا اینا رو میزنند...غیبت داشتیم میکردیم دیگه!
۲. چرا انقدر بارون میاد؟ نم کشیدیم به خدا!
۳. خیلی شلخته ام! خیلی!
۴. چرا کتاب درسی و دانشگاهی انقدر توی این مملکت گرونه؟! از اول این ماه کار من شده هر روز برم توی آمازون این کتابه رو نگاه کنم و آه بکشم...نسخه الکترونیکش هم ۱۵۰ دلاره! اونو نمیفهمم چرا! دیگه نسخه الکترونیک که نه پول انتشار روش میاد و نه پخش! کتابخونه داره اما از اون مدلاست که میخوام بلند بلند بخونم و منگ منگ کنان زیرش خط بکشم و برم.
۵. این چند وقته ناهار زیاد بیرون خورده ام. دوباره باید مراقب باشم صرفه جویی کنم.
۶. قراره از آگوست با یکی از دوستا همخونه بشیم. چیکار کنم با اینهمه شلختگی؟ همش مجبورم جمع و جور کنم لابد!
۷. باید برم بدوم تنبلیم میاد. اکثر موقع ها همینجوریه...اولش سخته...پاتو از در بیرون گذاشتن از همه قسمتاش سخت تره.
۸. به یه نتیجه ای رسیده ام ...هرچی از درون آزادتر میشم نسبت به دنیا بخشنده تر میشم...احتمالا روزی که نترسم میتونم عاشق بشم.
۹. از روزی که قبول کردم ترسو هستم خیلی کمتر میترسم...کمتر فکر میکنم و بیشتر کار میکنم. گفتم که در جریان باشید.
۱۰. دلم میخواست ماه دیگه برم موهای کوتاه نازنیم رو هایلایت کنم اما فکر کنم پولش رو بدم کتاب بخرم...شماره ۴ رو عرض میکنم.
۱۱. من نمیدونم چرا واسو متوجه نمیشه هایلات اصولا خرج واجبه؟
۱۲. استادم حامله است. چهار پنج ماه دیگه وقتشه. بچه پسره. بامزه است استاد زن داشتن.
۱۳. اینو برم موقع دویدن ببینم چه جوری میشه ازش استفاده بهینه کرد...
بعضی از وبلاگها رو اصلا دلم نمیاد قبول کنم که دیگه نمی نویسند. مهمترینش برام وبلاگ نوشی و جوجه هایش بوده...از آخرین پستش دو سال میگذره اما دلم نمیاد لینکش رو بردارم. هنوز که هنوزه وقتی مثل امروز الکی پینگ میشه میرم چک میکنم به امید اینکه دوباره بنویسه. هیچ کدومتون ازش خبری ندارید؟ نمیدونید با جوجه هاش الان خوبند یا نه؟
پ.ن. من واقعا این آهنگ مهستی رو خیلی دوست داشتم. خواهر کوچیکه یادته با هم گوش میدادیم؟ خدا رحمتش کنه.
ما تو خونه یه گونی برنج داریم که مال روز مباداست. هروقت هیچی دیگه تو خونه نیست من میرم سراغ اون. جریانش هم اینه که هرچقدر می شوریش و آت و آشغال بهش اضافه میکنی بازم بوی گونی میده. اصلا مزه گونی میده. واسه همینم فقط وقتایی که ذخیره غذایی به صفر مطلق میرسه(که شامل پول نداشتن برای بیرون غذا خوردن هم میشه) می رم سراغش. امشب هم از اون شباست.
این دوست لبنانی ما امروز منو خونش دعوت کرد برای قهوه ترک. دل درد شده بود از دست کارهای احمدی نژاد عزیز. باور کنین قبلا اخبار لبنان رو هم به زور میخوند. الان با ذکر تاریخ میتونست تمام حرفاش رو برای من تکرار کنه...بعد از هر نقل قول هم پس میفتاد از خنده که I love him man! I love him! آدم میمونه چی بگه به خدا...بعد هم میگفت شماها آخه برای چی به این رای دادین اگه قبولش ندارین؟ تو فکر کن مشکل منو که بخوام فرصت نشناسی اصلاح طلبها و فقر مردم رو توضبح بدم. بعد هم تعریف میکرد از خاتمی که اومده لبنان و چه استقبالی ازش شده و خودش میگفت که چقدر آدم قابل احترام و متینی هست این خاتمی. تازه باید می شنیدن بوشهر رو به چه خوبی تلفظ میکرد. حتی اسم خامنه ای رو هم یاد گرفته بود و میدونست وزیر نفت سه بار تو مجلس رد شده. خلاصه اگه آقای احمدی نژاد لطف کنند و یه چهار ماه دیگه همینجوری نقل محافل باقی بمونند فکر کنم مردم از من بهتر ایران رو بشناسند. گرفتاری شده ایم به خدا!
پ.ن. یادم افتاد ۱۰۰ دلار هم بایدبدم پاسپورت تمدید کنم!
تا حالا که از این بلاگ فا خوشم امده. هم لینکدونی داره و هم " ادامه مطلب" . کار کردن باهاش هم ساده است. اینکه کنترلش وطنیه رو حال نمیکنم اما فکر کنم حد اقل تا زمانی که سواد خودم به طراحی قالب برسه و برم یه دومین بخرم همینجا بنویسم.
خوب من برم ببینم استاد گرام اومد تو اتاقش یا نه. تا بعد!