تبليغاتX
افکار
من فکر میکنم لازمه اینو بگم. مطالب این وبلاگ تجربه های روزمره یه آدم معمولیه که شرایطش ممکنه شبیه شرایط شما باشه یا نباشه. مثل تمام 6 میلیارد آدم دیگه دنیا. من تمام کاری که میتونم بکنم, اگر خیلی همت کنم, اینه که توی چهارچوب و context زندگی خودم حرف بزنم. یعنی توی این دوتا وبلاگ روی تجربه های خودم تمرکز کنم, حرف کلی نزنم, واسه حقوق بشر ایران نسخه نپیچم, وبلاگم رو با تریبون سازمان ملل اشتباه نگیرم, فکر نکنم باید دنیا رو عوض کنم, تعمیم ندم و یک کلام تمرکز کنم روی دایره تاثیر گذاری خودم و روی خودم. هر موعظه ای میخوام برای بقیه دنیا بکنم و هر تغییری میخوام توی بقیه دنیا ببینم اول خودم ببینم عرضه اش رو دارم یا نه.

این هم یه دیدی نبوده که از روز اول داشته ام. تازگی ها به دست اورده ام و فکر میکنم با توجه به شرایطم, و دور بودنم از ایران بهترین راهه برای اینکه اولا خودم کارم به جنون نرسه و ثانیا زندگیم به جای اینکه صرف سرکوبیدن به درهای بسته ای بشه که کلیدشون دست من نیست صرف رفتن راههایی بشه که ممکنه از راههای اون درها پیچ پیچی تر و تاریک تر باشه اما حداقل توی مسیره و حداقل جلو میره.

حالا همه اینا رو چرا میگم؟ واسه اینکه وقتی یه چیزی مثل اون "مکمل سو استفاده احساسی" مینویسم دلم میخواد همونقدر که من تلاش میکنم خودم دائم توی چهارچوبم بمونم و دنیا رو هم توی چهارچوبش بذارم خواننده این وبلاگ هم سعی کنه مطالب رو توی همین چهارچوب نسبی ببینه و بعد با ضرب کردن اون فاکتور نسبیت ببینه چقدرش و کجاش توی زندگی خودش ممکنه به درد بخوره. و بعد هم اگر من مثالی میزنم باز ممکنه عین اون مثال نه تنها توی زندگی یه خواننده ای هیچ کاربردی نداشته باشه که حتی مسخره هم بیاد. اما شاید اگه یخورده عمیق تر بشیم و سعی کنیم "طرز فکر" پشت مطلب رو بفهمیم و بعد اون رو قبول کنیم یا به چالش بکشیم خیلی خیلی پربارتر بتونیم حرف بزنیم. واسه اینکه جوری که من میبنیم همه ماها آدمیم و قاعدتا در یک سری ارزشهای بنیادی, و خصوصیات اصلی با هم یکی هستیم و با توجه به نقطه شروعمون و روش زندگیمون هرکدوم روی یک مسیر متفاوت داریم میریم جلو اما این دلیل نمیشه که نتونیم تجربه هامون رو شریک بشیم و شبیه سازی بکنیم. فقط باید حواسمون باشه که شبیه سازی کنیم نه اینکه بخواهیم عینش رو اجرا کنیم یا اگر عینش قابل اجرا نبود بیاییم بگیم "فلانی, تو ایران نیستی نمیفهمی."....به جاش بگیم ایران اینجوریه, اونجوریه, من با توجه به حرف تو این فکر رو میکنم و اون فکر رو.

به هر حال من فقط خواستم بگم نویسنده این وبلاگ ماه می سال 2001 از ایران بیرون اومد. ژانویه 2006 برای سه هفته رفت ایران که توی اون سه هفته عمه اش از سرطان لنف فوت کرد و مادرش از سینه اش نمونه گیری کرد که خدا رو شکر به خیر گذشت. اما از ایران به جز بیمارستان دی و مرده شور خونه بهشت زهرا خیلی چیزی ندید. ادعایی هم نداره که میفهمه ایران چه خبره. دلش برای خانواده اش و خونه اش تنگ شده اما میدونه که خارج از ایران بودنش حق و فهمی براش ایجاد نمیکنه. فقط چون علاقه شدید به حرف زدن و نوشتن و "بیایید تجربه هایمان را قسمت کنیم" داره سعی میکنه مطالبش و چیزهایی که یادمیگیره رو یه جوری بنویسه که به کار تعداد آدم بیشتری بیاد و مسائل رو از زاویه ای بنویسه که شاید به خاطر خارج از ایران بودنش دید نویی باشه و برای اونی که توی ایران هم هست مفید باشه. همین. خواهش میکنم مطالب این وبلاگ رو در همین چهارچوب بخونید.

پ.ن.
1. هیلاری نیوهمشایر رو برد. داره انتخابات جالبی میشه.
2. کانتر ویزیتور رو از وبلاگ برداشتم. تبلیغاتش داشت منو خل میکرد. شما رو نمیدونم. به ازای هر کلیکی که روی سایت میکردم یه پنجره تبلیغ باز میشد. جالبش اینجاست که وبلاگ ورزشم این مشکل رو نداره. نمیدونم تعداد پنجره ها رو با تعداد ویزیتور تنظیم میکنند یا چیز دیگه ایه.
Balatarin + نوشته شده در 8 Jan 2008ساعت 1:55 PM توسط انار

اول از همه اینکه کسی هست اینجا که توی دانشگاههای آمریکا دانشجوی مهندسی مکانیک باشه و تازگی پذیرش گرفته باشه؟ اگر اینطوره میشه بگین که این شایعه درسته که دانشگاههای آمریکا به دانشجوهای ایرانی که معدل زیر 18 ندارند تازگی ها پذیرش نمیدند؟ یکی از خوانندگان وبلاگ من ظاهرا همچین چیزی را از استادشان شنیده اند. آخرین باری که من فرم پر کردم چندین سال پیش بود و این چیزها سال به سال عوض میشود. معدلشان روی 15 است، توصیه نامه های خوبی هم دارند و نمره تافل و جی ار ای هم بد نیست. اگر میتوانید کمک کنید لطفا یا نظر بگذارید یا ایمیل بگذارید که تماس بگیرند. ممنون.

اما موضوعی که امشب میخوام بنویسم راستش خیلی وقته به ذهنم رسیده و اصلا نمیدونم چقدر درسته. به نظرتون چیزی به نام رقابت وبلاگی وجود داره؟ به نظر من داره. بین وبلاگهایی که شبیه هستند و قاعدتا مخاطبان مشترک دارند. مثلا وبلاگ من و بلوط میتونه مثال خوبی باشه. این بلوطک رو هم مثال میزنم برای اینکه بارها و بارها ایمیل گرفته ام که " فلانی از وبلاگ بلوط بهت رسیدم" یا کمتر جایی دیده ام که به من لینک داده باشند و بلوط جزوش نباشد. و خوب مثال میزنم چون لوا رو از نزدیک دیده ام و آشنا هستم و مطمئنم از خانومی اش که امروز من مثال بزنمش فردا بلوا نمی شود. حتی اینکه رقابت را چطور معنا کنیم البته مهم است. مثلا اگر به تعداد لینک باشد احتمالا لوا بهتر است. توی تکنوراتی هم که نگاه کنید اوضاع لوا بهتر است. اما من همیشه تعداد کامنتهایم بیشتر است. شاید به این علت که من حوصله بحث و نظر دارم و لوا حوصله اش از من کمتر است. در عوض من در لینک دادن به آدمها به شدت تنبلم و بلاگ رول لوا به طرز چشمگیری همیشه به روز است. سرعت آپدیت کردن هم مهم است. لوا واقعا بیشتر از من مینویسد. البته باز با لوا مقایسه میکنم چون من و لوا جزو یک جزیره وبلاگی هستیم. تقریبا در یک بازار دنبال خواننده هستیم. نوع حرفهایمان شبیه هم است و نوع نوشتن هردومان هم روزمره نویسی است. فقط یک نکته اینجا خیلی مهم است و آن هم این که این رقابت از نوع رقابت سالم است و چون اگر کسی خواننده من شد مفهومش این نیست که دیگر خواننده لوا نیست. در نتیجه محیط وبلاگستان در ارامش میماند و آدمها برای ویزیتور مجبور نیستند زیر آب هم را بزنند.

یا مثال دیگری که همیشه در ذهنم می آید دو وبلاگ 35 درجه و سرزمین رویایی است. دوباره همین داستان...تیپ مطالبشان خیلی شبیه است و هردو هم ظاهرا جزو یک جزیره هستند. یک سری وبلاگها هم به نظرم رقیب ندارند...یعنی کسی به سبک و سیاقشان نیست که بخواهد جایشان را در وبلاگستان فارسی شریک شود. ممکن است از تیپ مطالبشان خوشتان نیاید و خوب سراغشان نمی روید اما اگر مطالب اینچنینی بخواهید باید سراغ اینها بروید...نمونه اش شاید سیبیل طلا باشد. تیپ مطالب نازلی را در وبلاگهای مردان البته میبینی اما زن بودن نازلی به نظرم وبلاگش را خاص کرده.

حالا اینها مشاهده محدود من در جزیره وبلاگی خودم است. در همین هایی که میخوانم. برام جالب بود ببینم آیا خواننده ها و وبلاگرهای دیگر هم این را حس کرده اند؟

 
تکمیل ۱. اینو ظاهرا لازمه بنویسم. ببینید رقابتی که من اینجا گفتم رقابت سالم است(یعنی امیدوارم که باشد). رقابتی است که بیشتر باعث الگو برداری میشود. حالا به هر طریقی. چون اصولا رقابت میتواند بر سر چیزهای غیر ملموس باشد. الگو برداری هم میشود در سطحی ترین حالت همین کپی کردن پست باشد که لوا در نظرها گفت یا دیدن الگوهای زیر ساختی که یک وبلاگ را موفق و دیگری را ناموفق (از دید من نوعی که میخواهم الگو برداری کنم) باشد. اصلا میشود نتیجه اش این بشود که وبلاگ نویس را بیش از پیش به "خودش بودن" تشویق کند.
اما هدف من بیشتر یک تجزبه و تحلیل ساده وبلاگی بود. اگر سواد حامد قدوسی را داشتم شاید یک مدل اقتصادی ارائه میدادم و مدل وبلاگستان را مدل عرضه و تقاضا میساختم. چیزی که در ذهن من بود به همین سادگی بود نه اینکه مثلا من یا لوا شخصا چه شکلی هستیم و چقدر به وبلاگمان نزدیکیم. از خودم مثال زدم چون به این مثال طبیعتا اشراف بیشتری داشتم. اما چیزی که در ذهنم بود واقعا یک دغدغه geeky ساده بود. شاید بهتر بود مینوشتم اگر شماها بخواهید وبلاگستان را مدل کنید خودتان را چطور میبینید؟ اگر هر وبلاگ نویس را یک عرضه کننده در نظر بگیریم شما فکر میکنید به عنوان یک عرضه کننده سهمتان از بازار چقدر است؟ همانطور که در بازار بیزنس با استراتژی های مختلف آدمها برای به دست آوردن سهم بیشتر بازار یا سود بیشتر یا ...با هم رقابت میکنند شما فکر میکنید این مفاهیم را میشود در وبلاگستان شبیه سازی کرد؟ فکر میکنید کنش و واکنش آدمهای وبلاگستان را چه در پشت وبلاگها و چه خارج از این فضا میشود شبیه سازی کرد؟ مثلا دوتا وبلاگ میتوانند متحد شوند و قدرتشان را شریک شوند برای سود بیشتر...اینجا سود بیشتر میتواند خیلی ساده جمع کردن پول برای هدف خاص باشید یا فرستادن لینک و خواننده برای هم. یا دو وبلاگ میتوانند تصمیم به حذف هم بگیرند که میشود تمام این دعواهای وبلاگی که داشته ایم.
به هر حال هدف من یک مدل سازی ساده رفتاری است. اصلا قصدم تجزیه و تحلیل هیچ وبلاگ خاصی نبود و به طریق اولی دنبال خواننده هم نیستم. یعنی مفهوم این پست این نیست.



سوم که بعد از یک 24 ساعت اتلاف کامل نوشته میشه: یه مدت نمینویسم. میخوام برم دیسیپلین تمرین کنم و انضباط شخصی. تابستونی کلی منظم ورزش میکردم...دو ماهه به فاک فنا رفته. متاسفانه دیسیپلین از زیبایی ظاهری هم بدتره و هیچ رقمه به این راحتی ها به خورد روح آدم نمیره. کاش اون موقع که توی مدرسه نمره انضباط بهمون میدادند به جای کفش قرمز نپوشیدن یخورده خلاقیت و آزاد اندیشی و در عین حال تعهد به برنامه ریزی روزانه یادمون میدادند.

چهارم: گفته بودم وقتی خیلی با خودم بد هستم و یه روز تموم حرص میخورم آخرش اون سِرِلی(*) خانوم(اسم اون صدا غرغروهه است) نتیجه گیری میکنه که "اَه چقدر چاقم!"...قبلا ها باورم میشد و غصه ها میخوردم که چقدر چاقم...الان میدونم معنی اش یعنی اینکه "اَه نگران کارم! اَه نگران وبلاگ خونی زیادم! اَه نگران مقاله ام هستم! اَه دلم برای ورزش تنگ شده." دستش رو خونده ام.

* اسم سِرِلی خانوم نوشته میشه celery khanoom که ترجمه ظاهریش میشه کرفس خانوم(یعنی من اینجوری صداش میکنم) اما اسمش واقعا از کلمه celerity به معنی سرعت میاد از این جهت که روزهایی که به حرف زدن میفته عین وروره جادو یکبند انقدر غر میزنه تا به غلط کردن بیفتی و هرچی میگه لیست کنی رو کاغذ و قول شرف بدی که انجام میدی مگه ولت کنه! خلاصه الان هم این کرفس خانوم اگه من زندگیم رو جمع و جور نکنم بدبختم میکنه...یه مدتی باید از خدمت شما مرخص باشم به ایشون برسم. در نتیجه یه مدت اینجا پست جدید نمی نویسم. یعنی سعی میکنم!
Balatarin + نوشته شده در 26 Dec 2007ساعت 9:31 PM توسط انار

خوب من دیگه داشتم دل درد میگرفتم. رادیو زمانه با آبجیتون یه مصاحبه کرده با انار خانوم که من بلد نیستم لینک مستقیم بهش بدم اما میتونید توی وب سایتشون برنامه جمعه 30 آذر پیداش کنین(اون وسطها بعد از برنامه نیک آهنگ). والا دروغ چرا؟ من کلی اضطراب داشتم که الان صدام زیر و جیرجیری میشه (دیدین آدم صدای ضبط شده خودش به نظرش زیر میاد؟) و زیادی خندیدم و خلاصه این طفلک سیاستمدارها چه میکشند اینهمه مصاحبه میرند؟!

خودم دوست داشتم نتیجه کارشون رو. خیلی. سهم خودم رو خبر دارم که ده دفعه خراب و خوروب شد و مجبور شدیم دوباره بگیریم. یه دفعه داشتم حرف میزدم هم آفیسیم اشاره کرد که "چقدر صدا میکنی!" مجبور شدم گوشی به دست دو طبقه بدوم پائین توی یه کلاس خلوت! حالا خدا میدونه چقدر نویز ایجاد کرده. وسطش هم صدا برمیگشت...یه عالمه خلاصه دردسر بهشون دادم...همچین مصاحبه صاف و صوفی تحویلتون دادن هنر خودشون بوده.

خانوم ناصری حالا این آقای جامی شعر درخواستی منو خوند یا واقعا فال گرفت برام؟

نظر نداده نرید ها! یلداتون مبارک. در ضمن واسه اینکه واقعا بدونید یلدای من داره چطور میگذره الان یکربع به ده شبه و من توی آفیس دارم مقاله مینویسم. همون یه ذره برنامه ای هم که توی مصاحبه گفتم نکردم. گفتم که اگه احساس بی کسی میکنید حالتون بهتر بشه:)

پ.ن. کلی از آقای آزاد نویس خوشمان آمد که دونده هستند. چطور من تا حالا رصد نکرده بودمش؟
پ.ن. 2. آقا من چون به راحتی خوانندگان علاقمندم و اگر حوصله شما مثل من باشه هیچ وقت تمام برنامه رو نمینشینید یه جا گوش بدید...باید بگم قسمت مصاحبه با من وقتی شروع میشه که اون ماسماسک برنامه درست بیاد زیر e. یعنی اون بالا که نوشته Radio Zamaneh همچی که ماسماسک بیاد زیر حرف e قسمت من شروع میشه. در نتیجه اونو لطفا بکشید بیارید جلو و قسمت منو گوش بدید. منتظر نظرات گرم شما هستم(با لحن رادیویی بخوانید).
پ.ن. لینک مستقیم برنامه طبق این برنامه پخش
پ.ن. 2. به من گفتند این لینک توی ایران باید دیده بشه و فایل صوتی هم داره. میشه یه چک بکنید و خبرش رو بهم بدین؟
Balatarin + نوشته شده در 21 Dec 2007ساعت 9:47 PM توسط انار

میخواستم بیام بقیه پست پیش رو بنویسم و در باب مفاهیم برابری جنسی افاضات کنم که دیدم تولد وبلاگمه. برای من سال گذشته شادترین سال زندگیم بوده. حداقل از وقتی سرم به تنم میارزیده و یادم میاد. نمیگم گریه زاری نبوده٬ ترس نبوده٬ غصه نبوده. نه. اینا بوده. اما در کنارش چیزی بود که من هیچ وقت نداشتم. و اون اینکه وقتی الان به خودم نگاه میکنم برای خودم احترام قائل هستم. وقتی راجع به آینده ام فکر میکنم به جای ترسیدن٬ ترسی که فلج میکنه٬ فکر میکنم که "حتما میتونم. فقط باید دقیق بدونم که چی میخوام. اگر واقعا بخوام راهش رو پیدا میکنم".

برای من سال گذشته سال آزادی بخشی بود. از چند تا قید مهم رها شدم. از قید اینکه نسبت به خودم تبعیض جنسیتی قائل بشم. که گوش دنیا رو کر کنم از برابری زنها و مردها اما آخر روز که خودم میرم توی خلوت خونه ام ته دلم به تواناییم شک داشته باشم چون زنم. حالا چه فرق میکنه دلیلش چی بوده؟ و فهمیدم که خودم رو مجبور میکرده ام بین زن بودنم و خانواده خوب داشتن و زندگی شغلی خوب یکی رو انتخاب کنم. فهمیدم هیچکس جز من داشت منو مجبور نمیکرد. این دوتا رو که گذاشتم زمین زن شادتری بودم. چون زنی بودم که نه دیگه در تبعیض زندگی میکرد و نه در تنهایی.

فهمیدم که اینهمه که ایران رو صبح تا شب آنالیز میکنم مال اینه که نتونسته ام مسئولیت بودنم رو قبول کنم و دارم توجیهش میکنم. و چیزهایی در زندگی هرکس هست که قابل تغییر نیست. اما اینکه یه جایی ببخشی و بگذری یا عمری آنالیز کنی انتخاب توئه. من انتخاب کردم که ببخشم و بگذرم. گذشته رو گذاشتم زمین که بتونم برای آینده ام جا باز کنم. امتداد نگاهم رو از پشت سرم برداشتم و به الان دوختم.

فهمیدم که فرق آدم ترسو با آدم شجاع این نیست که آدم شجاع نمیترسه. فرقشون اینه که آدم شجاع نمیذاره ترسش براش فاکتور تصمیم گیری باشه. که در مواقع بحران ترسوها آنالیز میکنند و شجاعان اقدام.

فهمیدم که اگر نمیتونم تصمیمی بگیرم برای اینه که سیستم ارزشیم تکمیل نیست. اگر بدونم "ارزش" دقیقا برای من چیه همیشه برمبناش تصمیم میگیرم و هیچ وقت برنمیگردم بپرسم "آیا ارزشش رو داشت؟".

فهمیدم که برای همه زندگی نمیشه از قبل برنامه ریخت. برای اینکه داده ها و اطلاعاتم کافی نیست. اما اگر به این امید بشینم که تمام زندگی رو براش برنامه بریزم و بعد اقدام کنم و شرایط مناسب باشه چیزی رو که از دست میدم همین لحظات الانه. و زندگی همین "اکنون"هست. نه آینده ای که میبایست پرفکت بشه و نه گذشته ای که در حسرت پرفکت بودنش عمری حرف میزینم.

اینها رو همه رو از بحثهامون یاد گرفتم. از این پستها:
۱. بهای آگاهی و به دنبالش توضیحش و نتیجه گیری های من
۲. سوغات تورنتو: زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است.
۳. ترس: این از اون پستها بود که واقعا نظراتش به درد میخورد با اینکه خود پست معمولی بود.
۴. چیزی برای فکر
۵. از میان کامنتهای دیگران

و در سایه اینها توانسته ام ۱۵ پوند وزن کم کنم٬ به کلی آدم دیگه کمک کنم که در راه رسیدن به هدف کاهش وزنشون گام بردارند٬ یه نیمه ماراتن بدوم٬ یک مقاله علمی تمام کنم٬ دوست خوبی برای واسو باشم٬ بیش از هر زمان دیگه برای خانواده ام موثر باشم٬ و مهمتر از همه صبح که از خواب بیدار میشم جرات کنم با روز جدید روبرو بشم و اگر جایی اشتباه میکنم به جای محاکمه خودم روی مشکل تمرکز کنم...حداقل اکثر اوقات.

من الان آدمی هستم که دارای ارزیابی مثبت و واقعی از خودم هستم. اعتماد به نفس دارم. و میخوام از تک تک شماهایی که اینجا رو میخونید و توی بحثهای پست های بالا و پستهای دیگه شرکت میکنید تشکر کنم. من همه همه اینهایی رو که گفتم بخش بزرگیش رو مدیون شما و بحثهای این وبلاگ هستم و اینکه خوب بحث میکنید و منو به فکر وا می دارید و برام فرصتی فراهم میکنید که با شوق بنویسم و ازتون یاد بگیرم. دلم میخواست این پست جمع بندی این یکسال این وبلاگ٬ من و رابطه مون باشه. سال خوبی بود.

پ.ن. اینها رو هم شما دوست داشتید: جمله بندی مثبت٬ افسردگی

Balatarin + نوشته شده در 12 Dec 2007ساعت 1:4 AM توسط انار

خانوم شین یک خانوم مهندس جوان ۳۱ ساله است که سینا پسر کوچولوی  دو سال و نیمه اش رو میخواد برای اولین بار بذاره مهد کودک و برگرده سرکار. خانوم شین به کلاسهای مختلفی برای تربیت کودک میره٬ برای تربیت خودش کلی کتاب میخونه٬ وبلاگ خوبی داره که مرتب توش ما رو از پیشرفتها و دسته گلهای سینا اگاه میکنه٬ و شوهرش آقای الف عاشق آشپزیه. خانوم شین تقریبا هر روز آپدیت میکنه اما آقای الف رو باید با موچین از قلمش پست کشید بیرون. اینا رو گفتم که آشنا بشید باهاشون. حالا خانوم شین میخواد یه مهدکودک خوب برای سینا پیدا کنه که:
۱. در محدوده اطراف نیاوران یا اطراف همان سید خندان - جلفا - سهروردی شمالی باشه.
۲. مربی هاش خوب باشند. محیطش خوب باشه.
۳. این شکلی نباشه.
۴. با اصول تربیت دکتر سلطانی(از این یکی لینک ندارم بذارم) بخونه. توضیح بیشتر این مورد رو خودشون بدن بهتره.

حالا شما مادران عزیزی که اینجا رو می خونید و اونجا رو نمی خونید لطفا یاری سبزتان را دریغ نفرمائید. خانوم شین تا سه هفته دیگه باید برگرده سرکار و وقت زیادی نداره.

Balatarin + نوشته شده در 9 Dec 2007ساعت 2:14 PM توسط انار

۱. آیا به نظر شما برای جوامعی که آزادی همزیستی با جنس مخالف زیر یک سقف وجود داره، در صورت بچه نداشتن، دلیل عاطفیی برای ازدواج و رسمی کردن رابطه هست؟ (سوسکی)
۲. شهر دریاچه نمک٬ مورمونها و معرفی یک وبلاگ خوب که دیر به دیر می نویسه.(یک ایرانی در آمریکا)
۳. The way to the top(من و بابک)
۴. هوش هیجانی (1)٬(2)٬(3)٬(4)(روزنگاری ها) مطلبش در وبلاگ مال مرداد ماهه اما مطلب خوبیه.
۵. این وبلاگ رو هم خودش رو دوست دارم.(روژ)
۶. مطالب بیشتر درباره هوش هیجانی:
       الف- آیا آنگونه که فکر میکنید هوشمند هستید؟(پا برهنه بر خط)
       ب - مدیریت کردن روابط با دیگران (پا برهنه بر خط)
       ج - هوش (من و بابک)

۷. من فقط یک زن(+) وبلاگ خانومی که قبلا به مواد مخدر معتاد بوده و الان از تجربیاتش می نویسه. من خودم تازه وبلاگشون رو پیدا کرده ام.

شما هم اگه این چند وقت مطلب خوبی خوندید که فکر میکنید از چشم بقیه به لطف بلاگرولینگ پنهان مونده بیایین خسیسی نکنید و لینکش رو بذارید که ما هم بخونیم.

پ.ن. من ظاهرا پینگ شده ام. حالا که تا اینجا اومده اید این سئوال(دوشنبه 12 آذر1386 ساعت: 21:26) رو هم جواب بدید لطفا که این جوان چشم یاری دوخته. بعد هم خودم یه سئوال دارم: ادیتور بلاگفا نیم فاصله نداره؟ جایی برنامه ای هست که اگه دانلود کنم درست بشه؟

Balatarin + نوشته شده در 4 Dec 2007ساعت 4:37 PM توسط انار

ببخشید در راستای استفاده از راهنمایی های شما من دارم تلاش میکنم کار با فیدبرنر رو یاد بگیرم. یه فید واسه این وبلاگ درست کردم و آیکونش رو گذاشتم اون گوشه. آدرسش هم هست:

http://feeds.feedburner.com/anarthoughts

میشه لطف کنید و بهش عضو بشید؟ مخصوصا اگر از طریق گوگل ریدر یا جاهای دیگه دارید این وبلاگ رو میخونید؟

یه چندتا سئوال هم داشتم. هنوز که دارم گیج میزنم در رابطه با کل این موضوع فید و اینا.

۱.  تا جایی که من فهمیدم فید یه چیزیه که وبلاگ آدم دائم درست میکنه و با پسوند rss.aspx دنبال آدرس وبلاگ آدرسش معلوم میشه. حالا  آدم میتونم آدرس اصلی وبلاگ رو مستقیم بره توی گوگل  بزنه و گوگل ریدر این فید رو از اون وبلاگ میخونه و در نتیجه هروقت وبلاگ آپدیت شد توی گوگل ریدر معلوم میشه. یا اینکه صاحب وبلاگ میتونه مثل الان من یه آدرس جدید درست کنه که این آدرس جدید فید وبلاگ اصلی رو دائم میخونه و خواننده ها با هر ریدری(که میتونه گوگل هم باشه اما اجباری نیست) به این آدرس عضو میشن و اینجوری هروقت وبلاگ آپدیت شد میفهمند. درسته؟

۲. حالا اگه این درسته مفهومش اینه که خواننده باید یه سیستم واحد مثل گوگل ریدر یا هر ریدر دیگه انتخاب کنه و از اون به همه فیدها عضو بشه که در نتیجه کاری شبیه بلاگرولینگ بکنه و هر وقت وبلاگی آپدیت شد بیاد سر لیستش؟

۳.  علت اینکه ویزیتورهای ریدری توی کانتر های معمولی نشون داده نمیشند اینه که کلیک خواننده روی آدرس فید یا روی ریدر هست و روی آدرس خود وبلاگ نیست؟

۴.  تا جایی که من میدونم توی گوگل ریدر کامنتها رو نمیشه خوند. درسته این مطلب؟ توی این آدرس جدید از طریق فید برنر من دیدم که کامنتها رو هم میشه خوند. درست میگم؟ فرق دیگه ای هم هست؟

۵. یه سئوال دیگه هم دارم. به نظر من میاد که این ریدر ها با تاخیر آپدیت ها رو میگیرند. مثلا من به محض نوشتن این پست رفتم اون آدرس رو چک کردم و این پست رو هنوز نشون نمیده. من اشتباهی میکنم یا مقداری طول میکشه. چقدر معمولا؟

خیلی هم از راهنمایی های آفلاین و آنلاینتون ممنونم.

Balatarin + نوشته شده در 2 Dec 2007ساعت 4:2 PM توسط انار

این چند خط احتمالا لحنش عصبانیه به خاطر اینکه من عصبانیم. سه روزه از بس خبر خوندم از کار و زندگی افتاده ام. دغدغه های من به عنوان یک ایرانی٬ یه آدمی که ایران به دنیا اومده و بزرگ شده٬ ساده است. نمیخوام جنگ بشه. نمیخوام تحریم بشه. نمیخوام کشته بشیم٬ نمیخوام تحقیر بشیم. نمیخوام پامو هرجا میذارم با سکوت معنی دار مواجه بشم. دولتم رو مسئول خیلی از اینهایی که گفتم میدونم...اما لوا جانم٬ آقای الف.نون بدترین رئیس جمهور دنیا هم که باشد معنیش این نیست که لابی یهودی در آمریکا وجود ندارد. کنترل لابی یهودی بر رسانه های آمریکایی و بدنه اقتصادی و قانونگذاری آمریکا چیزی نیست که من بخوام اثبات کنم. هرکسی٬ مخصوصا هر خاور میانه ای٬ میتونه اینو به راحتی ببینه...به نظر من ساده کردن موضوعه که وقتی رئیس دانشگاه کلمبیا رسما به خاطر دعوت احمدی نژاد تهدید شده که کمکهاش قطع میشه و خودش ممکنه از کار بی کار بشه٬ وقتی توی جمعیت تظاهر کننده میبینی که یهودی های مذهبی موج میزنند٬ وقتی توی دانشگاههای دیگه مثل همین کرنل که من درس میخونم به طور واضح میبنی که انجمنهای دانشجویی یهودی چطور اهداف و مصوبه های سیاسی دارند و بقیه بدنه دانشجویی رو هدایت میکنند٬ وقتی میبنی که چقدر پوشش اخبار یکجانبه و با پیامهای مخفیه٬ وقتی چیزی هست به نام شبکه خبری فاکس ...اونوقت من و تو بیاییم و فرض کنیم که در آمریکا همه اون چیزی که رخ میده عین آزادی بیانه.

ایران خیلی ایرادها داره. مثنوی هفتاد من میشه نوشت در معایب آقای احمدی نژاد. اما این دلیل نمیشه که هرکسی هرکاری اینجا کرد درسته. اساس قدرت آمریکا برانتقاد پذیری سیاست مردانشه و اینکه بدنه هایی جدا از سیاست هستند که رسالت جهت دهی بی غرض به افکار عمومی رو دارند از جمله خبرنگاران و دانشگاهها. کاری که رئیس دانشگاه کلمبیا کرد سیاسی کردن یک محیط بسیار قابل احترام دانشگاهی بود.

مرتبط: ۱. شهرت (من و بابک) ۲. اظهارات بالینجر٬ عبور از مرزهای آکادمیک (بی بی سی فارسی) ۳. نحوه استقبال دانشگاه کلمبیا از ژنرال مشرف در سال 2005 (من هرجوری فکر میکنم اوضاع مشرف از الف نون در دیکتاتوری و هسته بدتر نباشه بهتر نیست)

پ.ن. من یه چیزی هم اضافه کنم برای اونایی که میگن توهین نبوده چون هرچی گفته عین واقعیت بوده. توی کامنتها هم بهش اشاره کردم...بشین و بفرمائید و بتمرگ هر سه تا دقیقا یه معنی میدن اما فرقشون فرق شعور گوینده رو نشون میده. یکیش مودبه و یکیش توهین.

Balatarin + نوشته شده در 26 Sep 2007ساعت 1:50 PM توسط انار

یک چند روزیه که به جای جدیدی رسیده ام. فهمیده ام که دون شانم میدانستم قبول کنم که نمیدونم میخوام با زندگیم چیکار کنم...از وقتی این رو فهمیده ام به طرز عجیبی با این واقعیت کنار اومده ام که نمیدونم میخوام با زندگیم چیکار کنم و برام دیگه بار نیست...دیگه لازم نیست هربار که سئوالش پیش میاد یه جوابی براش داشته باشم و واسه همین انقدر احساس آزادی بیشتری میکنم که مدتهاست نداشتم...

سکوت کرده ام. مدتیه حرف نمیزنم و فقط گوش میدم. قرار شده من شنونده باشم و خودم از درون گوینده. میخوام نشنوم هرچی که بقیه میگن...داره توی ذهنم سکوت میشه که خیلی خوبه چون بین من و خودم دیگه صدا به صدا نمیرسید انقدر شلوغ بود.

 این بالایی ها اگه به نظرتون زیادی واضح اومد یا به کل چرند نکته اش رو نگرفتید...احتمالا شما هم زیاد حرف میزنید صدا به صدا نمیرسه.

فردا ۲۹ ساله میشم. نمیدونم چه حسی دارم...گفتم که...قرار شده من سکوت کنم که من بتونه حرف بزنه...که صداش برسه.

پ.ن. یه چیزی رو میدونم. تازگی ها برای خودم احترام قائلم...و این چیزیه که قبلا تجربه اش نکرده بودم. وقتی من حرف میزنم من با احترام سکوت میکنم و گوش میدم و دائم وسط حرفم نمیپرم.

Balatarin + نوشته شده در 14 Aug 2007ساعت 11:26 PM توسط انار

خوب من چون دوباره میخوام برگردم به مرخصیم گفتم این آخرین پست اینجا یه چیز خوش منظره باشه تا من برگردم. در نتیجه در راستای نوستالژی افشانی های نسبتا اخیر(میدونم دیر شده اما شما که انتظار ندارید وسط یه پستی که صدتا کامنت داره میخوره من یه پست دیگه بنویسم!)  اینم عکس انار وقتی دوساله بود. من البته نمیدونم همیشه انقدر بامزه و تمییز و النگو به دست و دختر بوده ام یا این فقط برای عکس تنظیم شده. اون دیگه مسئولیتش با من نیست!

تو رو خدا کیف میکنید ناز و ادای گل بو کردن رو؟:)

Balatarin + نوشته شده در 26 Jul 2007ساعت 6:19 PM توسط انار

من یه خواهش دارم...یکی از خواننده های خیلی خوب این وبلاگ از من خواسته از شماها برای جواب دادن به سئوال زیر کمک بخوام: "محصولی را نام ببرید که دوست داشتید با کیفیت یا تنوع یا تعداد بیشتر در تهران موجود بود."...ظاهرا طراحی صنعتی میخونند و براشوجواب سئوال خیلی مهمه. اگه لطف کنید سن و شغلتون رو هم بگید ممنون میشم. اگر هم دوست نداشتید اینجا عمومی بگید میتونید به من یا به خودش ایمیل بزنید. آدرس ایمیل خودش رو به زودی میذارم.

خیلی ممنون از وقتتون.

پ.ن. چه سئوال سختیه...من الان نیم ساعته دارم توی همین داهات خودمون فکر میکنم چه محصولیه که دلم میخواد بهتر و بیشتر وجود داشت و یادم نمیاد...حالا روز عادی دائم آدم داره غر میزنه ها! میرم فکر میکنم یادم اومد مینویسم.  کاش خودش هم یه کمی بیاد توضیح بده که چه جوری باید راجع به سئوال فکر کنیم...و دنبال چی میگرده.

 

Balatarin + نوشته شده در 8 Jul 2007ساعت 5:53 PM توسط انار

ببخشید من یه سری کتاب خوب میخوام ببینم توی فارسی دانشجو ها چی میخونند. احتیاج دارم معلوماتم رو ضربتی زیاد کنم و یه سری دروس پایه ام یادم بیاد و هنوز فارسی رو خیلی خیلی تندتر از انگلیسی میفهمم. حداقل واسه مرجع میخوام داشته باشه. یه سری هم خاص راجع به تهران میخوام بدونم که مطمئنا منابع فارسی بیشتر هست. مخصوصا اگه دانشجوی مهندسی عمران هستید یا توی پژوهشگاه زلزله خواهش میکنم یه کمکی به من بکنید و اسم و مشخصات کتابها و اینکه از کجا میشه توی تهران (انقلاب ٬ انتشارات دانشگاه٬...) تهیه کرد رو بذارید. خیلی خیلی ممنونم.

۱. مبانی دینامیک سازه ها و مهندسی زلزله (در حد اصول لیسانس) 
۲. مقاوم سازی سازه های تیپ در تهران در مقابل زلزله (میدونم انواع و اقسام نوع ساختمان داریم و احتمالا واسه هرکدومش هم کتاب جدا هست مثل ساختمانهای بتنی٬ فولادی٬ آجر٬ و پلها و ...) احتیاج دارم در مورد سازه های تهران دیدم بیشتر بشه واسه همین اگه کتاب خوبی هست بهم بگین. مخصوصا آجری.
۳. طراحی سازه های بتنی٬ طراحی سازه های فولادی.
۴. کنترل ریسک زلزله٬ آشنایی با مفاهیم بنیادین زلزله.

باز هم ممکنه به لیست اضافه کنم. خیلی خیلی ممنونم.

 

Balatarin + نوشته شده در 2 Jul 2007ساعت 0:12 AM توسط انار

یکی از مهمترین چیزهایی که میتونه به کاهش آمار مرگ و میر در هنگام زلزله کمک کنه آموزش قبل از زلزله و بالابردن آگاهیه. به عنوان شهروند  از من و شما تقریبا هیچ کاری درباره مقاوم سازی ساختمانها و طراحی شهری و مسائلی که با سیاستهای کلان بستگی دارند بر نمیاد. اما کاری که از ما برمیاد اینه که بدونیم وقتی زلزله اومد چکار کنیم یا اصولا قبل از زلزله چکارهایی باید بکنیم تا خطر صدمه برامون کمتر باشه و وقتی میاد بیشتر آمادگی داشته باشیم. من نمیدونم شهرداری تهران که از متولیان اصلی مقاوم سازی شهر در مقابل زلزله است (متولی اصلی وزارت کشوره) کلاسهایی برای آموزش عموم برگزار کرده یا نه اما توصیه میکنم که حتما یه زنگی بزنید و سئوال کنید و اگر ندارند ازشون بخواهید که دوره هاش رو بگذارند. براشون قاعدتا نباید خیلی خرجی داشته باشه اما برای من و شما موقع زلزله فرق اینکه بدونیم باید چکار کنیم و ندونیم ممکنه فرق مرگ و زندگی باشه...موقعی که دارند همه از هول جونشون میدوند دیره واسه فکر کردن...اگه قبلش توی کلاسهای تمرین عملی تخلیه ساختمان و پناهگیری رو در حین بحران یادگرفته باشید دیگه اونموقع مغز سریع فرمان صادر میکنه.

یه جای دیگه هم که من تازه پیداش کرده ام سازمان غیر دولتی جمعیت کاهش خطرات زلزله در ایران هست. به نظر میاد اصولی دارند کار میکنند. یه جزوه توی بخش آموزش دارند که حتما بخونید. من دیدم که توی یک دبستان دوره آموزشی داشته اند. باهاشون تماس بگیرید و ببینید شرایط برگزاری کلاسها رو دارند یا نه. آیا مثلا امکانش هست که توی دبستان بچه شما هم این دوره برگزار بشه؟ برای امدادگران هلال احمر دوره های آموزشی دارند...شاید اگر استقبال کافی باشه بتونند برای عموم هم دوره های آموزشی بگذارند...با رئیستون در محل کار صحبت کنید٬ شاید استقبال کردند که دوره رو برای عموم بگذارند. خودتون ابتکار عمل رو به دست بگیرید...آخرش این جون شماست که این وسط مطرحه.

به نظر من جدی بگیریدش. من همه جا دیدم که از دولت گله شده که وقت بحران آمادگی نداره و عمل نمیکنه و اینها...لااقل شما به عنوان شهروند وظیفه تون رو در مقابل خودتون و خانواده تون انجام بدید. جدی میگم...واقعا ممکنه فرقش مرگ و زندگی باشه.

و آخریش هم اینکه سواد بچه ها رو اصولا در مقابل بلایای طبیعی باید بالابرد تا یه نسل دیگه از آدمهایی مثل خودمون از همه جا بیخبر بار نیاد. جزوه و اینا که هست اما من یه چیز جالب که پیدا کردم یه بازی بود که با همکاری سازمان ملل برای آموزش بچه ها در مورد خطرات طبیعی مثل سیل و زلزله و اینا طراحی شده. بازی کامپیوتریه که شما باید به جای دولت قرار بگیرید و محله تون رو در مقابل خطر مقاوم کنید. برای اینکار هم وقت و بودجه محدود دارید و باید بهترین کاری رو که میتونید انجام بدید. طراحی گرافیکش نسبتا خوبه و در حین بازی هم نکات آموزشی گفته میشه. به نظر من بازی جالبیه. من به بزرگسالان و بچه ها هردو توصیه میکنم. یه چند دور بازی کنید تا حداقل کمی دیدتون نسبت به مقاوم سازی شهر در مقابل زلزله بیشتر بشه و میبینید که به این سادگی ها هم نیست! 

پ.ن. اگر از کلاسهایی خبر دارید و یا زنگ زدید و نتیجه گرفتید حتما به من آدرس و مشخصاتش رو بدید که اینجا بنویسم.

۱. موج پیشرو
۲. پژوهشگاه بین المللی زلزله شناسی و مهندسی زلزله
۳. آموزش مفاهیم زمین لرزه

Balatarin + نوشته شده در 22 Jun 2007ساعت 3:46 PM توسط انار

بابا هوش! بابا همه اینجا موساد و سیا رو خورده دارن!...معترفم که اولا سادگی از خودم بود که لینکهای سایتهای دیگه رو گذاشتم اینجا و دوما خیلی خوشحالم که اینجایین!

حالا از این به بعد لطفا تظاهر کنین اسم منو نمیدونین تا موقعی که من یه اسم مستعار خوب پیدا کنم. یکی برای خودم و یکی برای گربه خان. همین گربه خان چطوره اصلا؟

 

Balatarin + نوشته شده در 22 Dec 2005ساعت 3:36 PM توسط انار