تبليغاتX
افکار
مقدمه. روزمره: شام نشسته ام دارم کورن فلکس و شیر میخورم. از تنبلی است و اینکه هرچی فکر کردم دیدم هوس هیچ کدام از چیزهای من‌درآوردی بیمزه‌ای که میپزم رو ندارم. این گربه نشسته روی کاناپه درست کنار من و هر قاشقی که برمیدارم کله اش همراه قاشق از کاسه میره طرف دهن من و بعد هر از گاهی هم آب دهنش رو قورت میده و سیبیلهاش رو میلیسه. کار امروز و دیروزش هم نیست ها. تازه کلی تربیتش کرده‌ایم....قدیم چهار چنگولی شیرجه میرفت توی بشقاب مردم و بعد غذا به دهن اون بدو و من بدو! گفتم اگر این کورن فلکس بعدا غده شده توی معده من شما بدونید از کجا اومده. کوفتم کرد!


یکی از مباحث جالبی که در این کتاب "هفت عادت مردمان موثر" مطرح کرده اصل تعادل در پرداختن به محصول و قابلیت تولید هست. البته این ترجمه منه از عبارت Production/Production Capability Balance. محصول شامل نتیجه دلخواه ماست و ظرفیت تولید دارایی یا قابلیتی است که آن نتیجه را تولید میکند.

میگه به طور کلی سه نوع دارایی داریم. دارایی های فیزیکی، مالی، و انسانی. فیزیکی مثل همه چیزهایی که میخریم. اغلب ما در تلاش برای رسیدن به نتایج کوتاه مدت یک دارایی فیزیکی با ارزش رو نابود میکنیم. دارایی هایی مثل کامپیوترمون، اتوموبیلمون یا حتی دارایی هایی مثل بدنمون یا محیط زیست. در صورتیکه نگه داشتن تعادل بین گرفتن نتیجه و نگهداری از دارایی که اون محصول رو تولید میکنه، در دراز مدت فرق بسیار زیادی در استفاده موثر از اون دارایی ایجاد میکنه.

در مورد دارایی های مالی نکته ای که برای من جالب بود اینه که میگه مهمترین دارایی مالی ما قابلیت پول درآوردن است. اگر به طور مستمر در راه پیشرفت این داراییمان سرمایه گذاری نکنیم در نهایت قابلیت ایجاد محصولمان را هم به شدت محدود کرده ایم.

اما جالبترین بخشش برای من بخش دارایی‌های انسانی بود....


ادامه مطلب
Balatarin + نوشته شده در 6 Jan 2008ساعت 2:1 PM توسط انار

You may have a fresh start any moment you choose, for this thing that we call 'failure' is not the falling down, but the staying down. ~ Mary Pickford

من چیزی ندارم که دیگه به پست پیش اضافه کنم و برای همین ازش گذشتم. قرار نیست کسی کسی رو قانع کنه. من جوری که فکر میکردم نوشتم و فکر میکنم این یکی از رمزهای شاد بودن این یکسالمه. خواستم قسمتش کنم.

پ.ن. نوای زندگی
Balatarin + نوشته شده در 4 Jan 2008ساعت 11:56 AM توسط انار

من این متن رو به عنوان نظر برای خانوم شین گذاشته بودم اما بعد فکر کردم اینجا هم بذارمش برای اینکه مکمل خوبی برای پستهایی نظیر "سو استفاده احساسی" هست.

"هیچ کس نمیتونه آدم رو از نظر احساسی آزار بده مگر اینکه آدم این اجازه رو بهش داده باشه. این اجازه هم میتونه از روشهای مختلف صادر بشه. یکی اینکه اصولا ضوابط و حدود و تعریف مرزهای "محدوده شخصی" تعریف نشده باشه. برای من مشخص نباشه که آدمها تا چه حدی اجازه دارند نزدیک بشند. وقتی من به صورت عامل و کنشی این مرزها رو از طربق خودشناسی و کنکاش روحم مشخص نکرده باشم مجبور میشم وقتی کشفشون کنم که از دیگران آزار میبینم. در واقع اون کاری که دیگران میکنند آزار من نیست...جلو آمدن در محدوده شخصی منه چون مرزی و تابلویی برای جلوگیری از ورودشون نبوده. فرق این دو حالت عاملیت در مقابل واکنش و مشخص کردن آگاه در مقابل کشف هست.

نوع دیگه ای از اجازه دادن وقتی صادر میشه که مرزها به نسبت مشخص هستند اما ما در اولویت بندی ذهنی دیگری رو از خودمون بالاتر میگذاریم. حالا این به علل مختلف مثل اموزشهای فرهنگی و عرفی یا کودک بودنمون(از نظر رشد احساسی) یا هرچیز دیگه میشه پیش بیاد. اما وقتی فردی در ذهن ما جایگاهش اولویت بیشتری نسبت به ما داره حرفش عین حکم حکومتی میمونه. مهم نیست ما چقدر میدونیم چی میخواهیم یا مرزمون کجاست. مرزهای اون ادم و خواسته های اون آدم همیشه برما تقدم دارند.

اگر خودشناسی کافی داشته باشیم و خودمون رو تحت هر شرایطی مقدم بر هر آدم دیگه ای بگذاریم و قبول کنیم که باید و وظیفه داریم که مراقب شادی و سلامت روحمون باشیم اونوقت دیگه به کسی اجازه نمیدیم باعث آزار ما بشه.

نکته ای هم که میخوام در اخر متذکر بشم اینه که این پروسه از درون به بیرونه. یعنی اگر کسی به ما آزاری میده و حریم خصوصی ما رو زیر پا میگذاره و از ما سو استفاده میکنه جایی ما در رفتارمون یا فکرمون بهش این اجازه رو داده ایم و باهاش وارد بازی شدیم. در نتیجه راه حل پایدار اینه که به جای سرزنش اون آدم یا خودمون بگردیم ببینیم "چه چیزی در رفتار یا فکر من باعث شد من این اجازه رو بدم؟" و بعد خیلی ساده اون اصل فکری رو با اصل دیگه ای جایگزین کنیم. و بدونیم که دیگران با ما همون رفتاری رو میکنند که ما با خودمون میکنیم و اگر جایی بدرفتاریی هست و ما از درون اصلاحش نکردیم اصلا وجاهت اخلاقی نداریم که از دیگری بخواهیم رفتارش رو نسبت به ما درست کنه چون ازش داریم کاری رو میخواهیم که خودمون حاضر نشده ایم برای خودمون انجام بدیم."

علت اینکه فکر میکنم مهمه که این گفته بشه در کنار پستی مثل سو استفاده احساسی دوتاست: یکی اینه که خیلی از اوقات ما آدمها راحت ترین راه رو انتخاب میکنیم برای علت یابی مشکلاتمون و اونم اینه که دیگری رو به خاطرش سرزنش کنیم. اگر خیلی همت داشته باشیم و بخواهیم انصاف به خرج بدیم خودمون رو سرزنش میکنیم. نکته اینه که اصلا سرزنش علاج کار نیست. سرزنش کردن در واقع راه فراریه که ما ذهنا داریم برای اینکه مجبور نشیم مشکل رو حل کنیم. سرزنش در واقع اعلام استیصال ما برای حل مشکله. چه خودمون رو سرزنش کنیم و چه دیگری رو. حل مشکل یعنی پذیرش قلبی و واقعی اینکه مشکلی هست: بدون توجیه٬ بدون تنبیه٬ بدون تحقیر. حالا در مورد سو استفاده احساسی هم کسی ممکنه بخونتش و چوب سرزنش رو برداره و ببینه کی رو میتونه اول پیدا کنه که بکوبه توی سرش...اگر دموکراسی با تفنگ نهادینه میشه استقلال و عزت نفس شخصی هم با سرزنش و چماق روحی نهادینه میشه. قدم اول اینه که اون چوب رو بذاریم زمین. یا حداقل بفهمیم که باید بتونیم بذاریمش زمین. اینو حداقل قبول کنیم.

دوم اینکه من میخوام به عاملیت فردی تاکید کنم. اگر من نوعی از نظر احساسی مورد سو استفاده قرار میگیرم واسه اینه که همونطور که در بالا گفتم خودم این اجازه رو داده ام. حالا ممکنه ندونم چی شده و چرا من به آدمی تبدیل شده ام که همچین اجازه ای صادر میکنه اما قبول این نکته که من عاملیت دارم و من هستم که این اجازه رو داده ام و مهمتر از اون با صدور این اجازه اولین و مهمترین و دردناکترین سو استفاده رو خودم از خودم میکنم بسیار بسیار مهمه. و صادقانه بگم از جرات هرکسی خارجه. اما اگر کسی تونست انجام بده خودش انقدر فایده میبینه که نیاز به توضیح من نداره. تجربه آزادی بخشیه.

پ.ن. با توجه به نظر سمیرا من یه چیزی رو اضافه میکنم. محدوده این پست محدوده روابط فردیه. رابطه ای که به صورت یک به یک با افراد برقرار میکنیم و با خودمون. محدوده اش به رابطه دولت و ما، سیستمی که درش زندگی میکنیم و چیزهایی از این دست نیست. توی نظرها بیشتر بحث شد اما من فکر میکنم ذکر این نکته ضروری بود. خود بحث سو استفاده احساسی یه چیز کاملا فردیه.شاید بشه این بحث رو در مقیاس تعامل اجتماع ( به صورت یک واحد) با حکومتش باز کرد و گفت "خودمون اجازه میدیم" اما مسلم از ظرفیت یک فرد خارجه که بخواد رفتارهای یک سیستم رو تغییر بده اگرچه که باز هم افراد در مقابل یک سیستم واحد عکس العملهای خیلی متفاوتی دارند. و اون عکس العملها میتونه انتخابی باشه.

پ.ن. بی‌ریط:cafe-canape
پ.ن. بی ربط: دومین جیره کتابم رسید: تنگسیر, نوشته صادق چوبک

پ.ن. اوباما توی ایالت آیووا برنده شد. اگر میخواهید بدونید چرا مهمه میتونید این نوشته علی رو در مورد سیستم انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا بخونید(یخورده برین توی صفحه پائین تا برسید به تیتر آمریکا 5-رئیس جمهور)

 

 

Balatarin + نوشته شده در 2 Jan 2008ساعت 2:47 PM توسط انار

رندی پاش استاد دانشگاه کارنگی ملون از دانشگاههای خیلی معتبر و استخون کلفت آمریکاست. داره از سرطان میمیره. من چند وقت پیش یه لینک ویدیو (با زیر نویس انگلیسی) گذاشته بودم ازش به نام "How to live your childhood dream" که به شدت توی رسانه ها صدا کرد. شنیدن نصیحت های یک استاد خوب و درسهای زندگیش وقتی که میدونه داره میمیره و انقدر شجاعت داره که حتی وقتی چشم تو چشم مرگ دوخته به جای ناله کردن بخواد درسهای زندگیش رو با بقیه قسمت کنه فرصتیه که اگر پیش آمد باید غنیمت شمرد. آدمی که از مرگش داره دستاویزی برای بهتر کردن زندگی خیلی ها می سازه.

دیروز من به وب سایتش سرزدم...برای اینکه ببینم زنده است یا نه. هنوز زنده است. و یه سخنرانی جدید داشته. این بار راجع به مدیریت زمان. به شدت توصیه میکنم حتی اگر شده با اینترنت نفتی مجبورید یه شب بذارید دانلود بشه اما ببینیدش. متنش به انگلیسیه. من به مرور سعی میکنم اون قسمتهاییش رو که برای خود من خیلی آموزنده بوده این پائین بیارم. اما جدا از اینکه خود مطالب عنوان شده به شدت عملیاتی و مفید هستند وقتی آدم میبره توی چهارچوب اینکه یه آدم دم مرگ داره از زمان و مدیریتش حرف میزنه ....اگه یکی بدونه زمان چقدر ارزشمنده همین آدمه.

 

پادکست برنامه رو برای گوش دادن میتونید از اینجا دانلود کنید.

پ.ن. اگر به این صفحه برید متن سخنرانی و اسلایدهاش پست شده که میتونید دانلود کنید. اینجا ویدیوش با زیر نویس چسبونده شده. برای زیر نویس انگلیسی اون پائین ویدیو سمت راست کنار اونی که صدا رو زیاد و کم میکنه روی دگمه رو کلیک کنید و بعد زبون انگلیسی رو به جای آلمانی انتخاب کنید. متاسفانه ویدیوش هنوز توی گوگله. اگر کسی کلکی بلده که چطور میشه ویدیو رو دانلود کرد من میتونم سعی دانلود کنم و جای دیگه آپلود کنم.

پ.ن.2. لینکهای دیگه برای تماشای ویدیو:

Blip.tv
Viddler.com
Vimeo
Internet Archiveاینجا هم میتونید ببینید و هم دانلود کنید.

یه خبر بدید که این لینکها بسته است یا قابل استفاده.
Balatarin + نوشته شده در 17 Dec 2007ساعت 5:51 PM توسط انار

 دیدین آدم یه مدت پشت ذهنش انگار داره یه سری فکر پخته میشه و بعد یهو در بی ربط ترین زمان و مکان به نتیجه می رسه؟ اینو یه شبی که تو سرما و تاریکی داشتم می آمدم خونه به ذهنم رسید. اینکه:
زندگی بالاخره حتما  باید جهت داشته باشه. یا آدم جرات میکنه و هدف می سازه و در جهت رسیدن به هدفهاش حرکت میکنه یا در جهت هدفهایی زندگی میکنه که به دیگران اجازه داده براش بچینند. حالت سومی نداره.

گفته بودم تازگی ها با خودم نصف انگلیسی نصف فارسی حرف میزنم دیگه؟ این نتیجه ام اصلش این بود:

You either dare to dream or you have to live other people's dreams.

بعد از این نتیجه گیری بود که با خیال راحت به هرچیزی که دوست نداشته باشم جواب رد میدم. حتی اگه به نظر بقیه دنیا خیلی موقعیت خوبی باشه. نخش توی ذهنم بسته شد.

 

Balatarin + نوشته شده در 6 Dec 2007ساعت 10:26 PM توسط انار

بعد از یک مکالمه نیم ساعته تلفنی با استاد:

انار به استاد: پس هنوز هم میخواهی که اون آنالیزها رو انجام بدم و نتیجه اش رو بهت بگم؟

فکر میکنم بهتر بود می گفتم:" من هنوز هم فکر میکنم بهتره اون آنالیزها رو انجام بدم و نتیجه اش رو نشونت بدم."

نتیجه عملی هردوتا مکالمه یکیه اما در راستای اینکه جدیدا روی جمله بندی هام دقت میکنم دارم سعی میکنم ببینم چطور میتونستم همون منظور رو با جمله ای بگم که هم به خودم احساس قدرت و کنترل بیشتری بده و هم به مخاطب برداشت بهتری از من.

جالب اینجاست که این ایده که "بهتر بود اینطوری میگفتم" درست بعد از مکالمه به ذهنم نیامد. چند ساعت بعد وقتی تازه از دویدن در دمای منفی ۱۲ درجه  برگشته بودم و حسابی اعتماد به نفسم بر اثر دویدن بالا رفته بود به فکرم رسید. روز به روز بیشتر به این نتیجه می رسم که یکی از راههای بالا بردن اعتماد به نفس اینه که از یک جای کوچکتر و در دسترس تر شروع کنیم و وقتی ساختار ذهنی " آدم وقتی اعتماد به نفسش خوبه چه جوری فکر میکنه" برامون ملموس شد اون رو در بقیه جاها شبیه سازی کنیم.

بی ربط به بالایی: میدونم فعالین حقوق زن تازه اگر کسی باشه که اینجا رو بخونه با این همه بگیر و ببند توی ایران سرشون خیلی شلوغه. اما با عرضه تر از شما هم از این راه دور نمی شناسم. کاری برای تامین هزینه درمان این بچه ها نمیشه کرد؟ نمیشه حسابی باز کرد و پول جمع کرد؟ یک عمر اینجوری مگه میشه با ماسک و صورت سوخته زندگی کرد آخه؟ اگر فکر میکنید راهی هست لطفا در میون بذارید. هزینه اش هم لابد بالاست. همه اش فکر میکنم مگه میشه هیچ کاری نشه انجام داد.

Balatarin + نوشته شده در 5 Dec 2007ساعت 6:33 PM توسط انار

صفر- عصبانیت حقی برای آدم ایجاد نمیکنه. این که کسی عصبانی باشه براش نه حق توهین ایجاد میکنه نه حق تهدید نه حق تحقیر. عصبانیت به خودی خود دلیل نمیشه که حق با آدمه. اگر بیشتر داد بزنی و صدات بلندتر باشه معنیش این نیست که حق با توئه.

عصبانیت معمولا احساسات دیگه است که تغییر شکل یافته: عدم امنیت٬ استیصال٬ترس.

آدمها برای من از "چیزها" مهمتر هستند. اما خودم از بقیه آدمها مهمترم.یه وقتایی آدم لازمه پاش رو محکم بذاره زمین و بگه این خط اینجا دیگه مرزشه. من از این خط نمیذارم اونورتر بری...حتی اگه موقعی که داری پات رو میذاری زمین تمام تنت از ترس و غصه بلرزه( سه شنبه بیستم نوامبر)

یک - یه چیزی هست به اسم رشته الفت بین آدمها. هر یه کار خوبت٬ هر یه کار خوبم٬ هر یه خاطره ای که با هم میسازیم یه گره بهش اضافه میکنه. طولانیترش میکنه. گاهی انقدر بلند میشه این رشته که از مرزهای مکان یا حتی زمان میگذره. اما یه چیزی هست...این رشته منو عروسک خیمه شب بازی نمیکنه. سرش رو بکشی که بخواهی منو برقصونی منم میکشمش...زیاد هم بکشی سرش رو ول میکنم. به همین سادگی( چهارشنبه بیست و یک نوامبر)

دو- الان ساعت سه نصف شبه. من دارم کار میکنم. با یه سوم مغزم. با دو سومش دارم راجع به تو فکر میکنم. میدونستی همه این کارهایی که میکنی اسم داره؟ فکر نکنم بدونی. اسمش هست سواستفاده احساسی. میدونی درست ترین کار در مقابل یه رابطه بیمار چیه؟ اینکه ازش بیایی بیرون. من دارم یه فرصت دوباره بهت میدم. اما فقط همین یه فرصت رو خواهی داشت. برای خودت امیدوارم که بفهمی چقدر سر دو راهی مهمی وایسادی( پنجشنبه بیست و دو نوامبر)

سه- "قال رب االشرح لی صدری و یسرلی امری وحلل عقدهَ من السانی"(از یه جایی که یادم نیست توی قرآن) 

تازگی ها یه کمی کلاس یوگا میرم. وقتایی که یه تمرینهاییش عملا دوتا دست و یه پامون رو باید بالا بگیریم و یه جوری وایسیم که خیلی سخته بهمون میگن برای اینکه توازنمون رو حفظ کنیم و بتونیم بیشتر روی پا بمونیم یه نقطه روی زمین٬ سقف٬ دیوار٬...یه جایی انتخاب کنیم و بهش زل بزنیم. این تمرکز روی اون نقطه به طور مداوم و مصّر در حین اینکه تمام عضلات تنت دارند زیر فشار میلرزند خیلی کمکه که نیفتی...یه چند وقتیه که به این نتیجه رسیده ام "خدا" توی زندگی آدمهایی که بهش اعتقاد دارند کار همون نقطه تمرکز رو میکنه. در واقع باز هم خودتی که همه زحمت رو داری میکشی اما اون تمرکزی که با دعا میاد کمک میکنه نیروهات رو جمع کنی و حواست رو متمرکز کنی. و واسه همین هم خدا واسه آدمهایی که خودشون اهل تلاش نیستند کاری نمیکنه.

حالا چرا اینهمه حرف خدا زدم؟ من به دینداری و دین اعتقاد ندارم. به نظرم آفتش بیشتر از نفعشه. اما به خدا اعتقاد دارم. فقط برای اینکه احتیاج دارم. احتیاج دارم که وقتی خبر سرطان سینه عزیزم توی ایران رو میشنوم سر یکی داد بزنم. یا وقتی میترسم به ایران حمله بشه....یا وقتایی مثل امشب که میخوام تمرکز کنم و نیروهام رو جمع و جور کنم و از ته دل بخوام که فردا "سعه صدر داشته باشم و امر بر من آسان بشه و گره از زبانم باز بشه" و بتونم یه جوری حرف بزنم که تو بتونی حرف منو بشنوی. آمین.
(جمعه ۲۳ نوامبر)

 چهار-  من اومدم با فکر اینکه ممکنه از دست بدمت. واسه اینکه میدونستم اونجوری نمیتونیم معاشرت کنیم...و من هنوز تو رو دارم. با یه عالمه امید که روزهای آینده بهتر خواهد بود. معذرت خواهی صادقانه راه درازی برای جبران اشتباه میره و معذرت خواهی صادقانه که توام با یه مکالمه سه ساعته بالغانه باشه ... سربلندم کردی انقدر آدم بزرگ بودی اون شب. ممنونم.

پنج - بزرگتر شدیم هردو توی این ماجرا.

شش - مخاطب این آخری شماهایید...خواننده های اینجا و خواننده های اون وبلاگ. من روز شنبه یکی از مهمترین سه ساعتهای زندگیم رو داشتم. و تمام مهارتهایی رو که این سه سال پا به پای شما یاد گرفته بودم توی اینکه چه جوری بحث رو باز کنم٬ طرفم رو درگیر یک مکالمه سازنده بالغ-بالغ بکنم٬ گوش بدم٬ به زبونی حرف بزنم که مخاطبم بشنوه٬ از مخاطبم یاد بگیرم و براش الهام بخش باشم و از همه همه مهمتر از ته دلم صادقانه حرف بزنم به کارم اومد. ممنونم که اینجا رو میخونید و توی حرفها شرکت میکنید و به من و خودتون اجازه میدید که از هم یاد بگیریم و سعه صدر و صبر و کلام موثر و صادقانه رو تمرین کنیم و در این حین به من فرصت میدید که خودم رو تصفیه کنم و آدم بهتری بشم.. من خیلی از حرف زدن سه ساعتم رو مدیون شماها و این وبلاگم. ممنونم.
(دو شنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۷)

Balatarin + نوشته شده در 21 Nov 2007ساعت 11:28 AM توسط انار

یه مدتی بود که من به این نتیجه رسیده بودم که باید سعی کنم مثبت تر باشم. در چیزهایی که ممکنه خیلی سطحی و بی اهمیت به نظر برسه مثل حرف زدن روزمره٬ وبلاگ نوشتن٬ حتی نوعی که خودم با خودم حرف میزنم. علتش هم چند تا چیز بود: یکی اینکه دقت کردم دیدم چقدر وقتی با مثلا این آقای محترم حرف میزنم اصلا به کل شارژ میشم...چرا؟ فقط واسه اینکه هردفعه گوشی رو برداری بگی "علی چطوری؟" میگه "هیولا!عالی!". خوب همه میدونیم نمیشه یه نفر همیشه (اونم تازه تو تکزاس!) عالی و خوب و هیولا باشه که...اما همین که من با ایشون حرف میزنم سه ساعت بعدش اصلا حالم بهتره. در عوض خودم رو دقت کردم...دیدم هروقت یکی میگه "انار چطوری؟" فوری از مینیمم مطلق معادله شروع میکنم و تا بخوام به چیز مثبتی برسم دیگه مکالمه تموم شده...خدائیش دقت کردم دیدم هرکی بهم زنگ میزنه میگه چطوری به جای جواب دارم نِک و نال میکنم. خوب نیست. اصلا خوب نیست. دیدم خودم از اون جور اولی بیشتر خوشم میاد. واسه چی خودم نوع دوم باشم؟ حالا هیولا اگر نتونستم بگم لااقل بگردم یه چیز مثبت پیدا کنم. ایندفعه که تلفن زدند از دویدنم و مسابقه ماراتن نیویورک و اینکه چشم حسود کور تا حالا سرما نخورده ام تعریف کنم. پس یه دلیل این بود که مردم گناه نکرده اند میخوان با من معاشرت کنند.

دلیل دوم این بود که دیدم ناله و غصه به نظر میاد یه جایی توی مخ آدم ثبت میشه. کلمات آدم بعد از یه مدت واقعیت آدم میشن. لباس میشن و به تن آدم میشینند. من خیلی دارم به این نکته میرسم که اگر میخواهی عوض بشی الزاما نباید از درونی ترین لایه شروع کنی تا بعد در زندگی روزمره ات این تغییرات نمود پیدا کنه. میتونی یه مدت خودت رو مجبور کنی که اونجوری که میخواهی بشوی زندگی کنی...خودت رو مجبور کنی که مثبت حرف بزنی٬ با خودت مثبت رفتار کنی٬ حالت رو که پرسیدند بلند و با لبخند جواب بدی...خلاصه حتی اگر هم باور نداری آدم موفق و توپی هستی اما جوری زندگی کنی که فکر میکنی آدمهای موفق و توپ زندگی میکنند...بعدش ممکنه انقدر این مدل زندگی که نقشش رو بازی کردی برات ملموس بشه که انگیزه کافی بشه بچسبی بهش. درست عین ورزش که میگن شش ماه اول باید خودت رو مجبور کنی بری اما بعد انقدر فایده میبینی که میچسبی بهش ...و راست هم میگن.

دلیل سوم اینکه نق و ناله از آدم انرژی میگیره حتی اگر سطحی باشه. این واقعیته. رسما انرژی ذهنی که هیچی فیزیکی میگیره. و انرژی آدم محدوده.

چهارم اینکه (و اینو تازه یاد گرفتم) نق زدن راحت ترین راه برای دریافت تعریف بقیه است. ترحم آمیزترین راهه اما راحتترین راه. خیلی از ماها ناخودآگاه این راه رو انتخاب میکنیم و من فکر میکنم خیلی از زندگیم اینجوری بوده. دیگه نمیخوام باشه.

حالا نه اینکه از این به بعد هیچ موضوع غم انگیزی توی زندگیم نیست. اما میخوام سعی کنم ۱) ببینم آیا ارزش اینو دارند که من انرژی صرفشون کنم؟ ۲) چه جوری میتونم با جمله های مثبت تری تجزیه و تحلیلشون کنم. یه جوری که آخرش احساس نکنم تراکتور از روم رد شده. بلکه احساس کنم نتیجه آنالیزم یه چیز به دردبخور و کاربردیه...یا به این نتیجه میرسم که از کنترل من به کل خارجه یا لیست کنم چه کاری فعلا از دستم برمیاد. نمیگم حتی مثبت اندیشی...فقط میخوام نوع جمله بندیم رو تغییر بدم...اگر دارم یه مشکل یا یه خصوصیتم رو بهش فکر میکنم مچ خودم رو وسط جمله ها بگیرم و دوباره جمله بسازم...به همین ابتدایی و سادگی.

توی نوشتن اینجا هم میخوام سعی کنم رعایت کنم.

مرتبط:

۱. باور (در آمریکا-حتما بخونید)

پ.ن. من لازم میدونم یه چیزی رو به این پست اضافه کنم مخصوصا با توجه به پستی که پانته آ ی عزیز لطف کرد و برای من نوشت و بعضی دیگه هم توی نظرها ذکر کردند. ببینید منظور این پست اصل تظاهر کردن نیست. جمله بندی مثبت این نیست که آدم راجع به نقاط منفی و غم انگیز زندگیش حرف نزنه یا تظاهر کنه که وجود ندارند. بلکه فقط اینه که چطور راجع به اون نقاط منفی فکر کنیم و حرف بزنیم. آیا بصورت واکنشی حرف میزنیم یا کنشی. این یکی از فایده هاش در تعامل با دیگرانه اما فایده اصلیش به طور روزمره توی زندگی خود ادمه. اینکه من در مورد اشتباهات و مشکلاتم با بقیه چطور حرف میزنم یه انعکاس کوچکی از روشیه که در گفتگو با خودم دارم. من اگر بلد نیستم مشکلم رو طوری حلاچی کنم که از تهش محکوم و بی انرژی و بدون یک ایده سازنده برای یا حلش یا کنار گذاشتنش بیرون بیام این مشکله. برای اینکه واقعیت اینه که اکثر مشکلات زندگی همونقدر مشکلند که ما مشکل بگیریمشون. واسه همینه که میبینی یه عده آرامش بیشتری توی زندگی دارند و یه عده مثل این زن همسایه بالایی ما توی تهران هردفعه پریود هم میشد همه ساختمون میدونستند انقدر که ناله میکرد...خوب این بابا انقدر پریودش و دردش(که لابد هم داشته٬ نمیگم نداشته) رو سخت گرفته بود که وقت نداشت دیگه به مشکلات و مسائل مهمتر برسه...تمام انرژیش رو صرف همون کرده بود. یه نکته ای که وجود داره اینه که هر آدمی انرژی محدودی در طول روز داره و "چسناله کردن" به قول پانته آی عزیز توی روزمره زندگی بیشتر از هر کسی از خود من انرژی میگیره بدون اینه محصول جانبی مثبتی ایجاد کنه. یه مثالش همین چند وقت پیش که من توی اتوبوس گیر افتاده بودم...میشد من یه هفته اعصابم رو خراب کنم سرش. خوب واقعا بی ملاحظه بودند که مسافر رو یادشون رفته بود٬ هزار اتفاق میشد بیفته٬ من دیرم شد٬ به کارم نرسیدم...اما من انتخاب کردم که آسون بگیرم و آخرش هم بیام واسه شماها هم بنویسم. این انتخاب من بود. اگر هم نمیکردم ایرادی بهم نبود اما این انتخاب باعث شد که در درجه اول اعصاب خودم راحت باشه و بعد بقیه هم یه خنده ای به لبشون بیاد. من منظورم اینه که آدم در طول روز از انرژی و منابعش استفاده بهینه کنه و ببینه آیا موضوع اصلا ارزش سخت گرفتن رو داره و به من اصلا مربوطه و آیا کنترلی روش دارم و بعد اگر حالا باید سخت بگیرم چه جوری میتونم آنالیزش کنم و راجع بهش فکر کنم که ازش یه چیز مثبتی برای خودم بیرون بیاد به جای اینکه ناله بیفایده بکنم.

در مورد علی هم اونجایی که شخصی آنالیزش کرده بودی رو من نمیخوام وارد بشم چون اصلا خوشم نمیاد بحثها شخصی بشه. اما در کل به نظر من خیلی آدمهای کمی مسئولیت دارند که با مشکلان آدم درگیر بشن و به نظر من حتی همونها هم حقشونه که اول آدم خودش یه قدم بذاره جلو و مسئولیت قبول کنه و بعد از دیگران مسئولیت بخواد...نک و ناله منفی و بدون حداقل تمایل به عملگرایی پشتش از نظر من یعنی من ناله میکنم و کار هم نمیکنم چون جرات تغییر ندارم. از قدیم گفته اند یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به مردم...آدم میتونه و باید از دیگران مشورت بخواد و گاهی گوش شنوا اما اختیار و مسئولیت زندگی آدم اول و آخر با خودشه.

Balatarin + نوشته شده در 9 Nov 2007ساعت 6:52 PM توسط انار

این روزها دارم یک کار را تمرین میکنم: کاری رو که شروع میکنم تمام کنم.

یه چیزی که تازگی ها فهمیده ام: بیشتر از ۹۰ درصد مواقع اگر بهترین کاری که از دستت برمیاد انجام بدی کافیه. مشکل اینه اکثر ماها به جای بهترین تلاشی که برامون قابل انجامه انرژیمون رو تلف دلشوره یا رویا پردازی یا برنامه ریزی برای کیفیت در حد توانایی که دوست داشتیم داشته باشیم میکنیم و اینجوری میشه که روز تموم میشه و هیچ کاری انجام نشده.

Balatarin + نوشته شده در 23 Oct 2007ساعت 8:38 PM توسط انار

در راستای اینکه من همین الان یک گیر از تحقیقات عالیه ام حل شد گفتم بیام اینجا افاضات کنم.

یه چیزی که چند وقته ذهنم رو به خودش مشغول کرده تاثیر محیطه. همه مون میدونیم که محیط در شکل گیری ارزشهای آدم٬ هل دادن یا عقب نگه داشتن آدم٬ تشکیل حلقه معاشرین آدم٬ ایجاد امکانات برای بالفعل کردن استعدادهای آدم٬ و هزارتا مورد دیگه نقش مستقیم داره. حالا روی این مورد خوب آدم ممکنه نتیجه بگیره که هرچی محیطش بهتر باشه براش بهتره. یه مدته که دارم فکر میکنم شاید مساله به این سادگی هم نباشه. یعنی در شکل گیری شخصیت درونی فرد٬ موقعیت نسبی فرد نسبت به جامعه اطرافش  مهمتر از بستر محیط مناسب باشه.

به نظرم میاد که خیلی از شناخت فرد از خودش در راستای موقعیت نسبیش با اطرافیانش شکل میگیره و این شناخت بعدا به صورت مطلق درمیاد و در فرد درونی میشه. یعنی چی؟ یعنی اینکه اگر من وقتی بزرگ میشم از طریق محیطم بهم القا بشه که نسبت به آدمهای اطرافم باهوشترم و اینو به کرّات ببینم به این نتیجه میرسم که من باهوشم. نکته اینجاست که به این نتیجه نمیرسم که من از این آدمهای دورم باهوش ترم...بلکه نتیجه گیری مطلق میکنم که باهوشم....بعد به خودم به چشم یه آدم باهوش نگاه میکنم٬ زبان بدنم زبان بدن یه آدم باهوش میشه٬ با مسائل با اعتماد به نفس یه آدم باهوش برخورد میکنم٬ مثل یه آدم باهوش زندگی میکنم. یا مثال دیگه اش بچه هایی که توی خانواده های مرفه به دنیا میان. اینا دیدگاه یه آدم مرفه رو دارند. حالا ممکنه مقدار عددی و مطلق مفهوم مرفه بین ایران و آمریکا دلاری ۹۰۰ تومن فرقش باشه اما جوری که این طبقه از آدمها به بقیه جامعه٬ به خودشون٬ به زندگیشون نگاه میکنند و توقعی که دارند یه تیپ شخصیته. یه جوره. یه جور آدمه.

حالا چی میخوام نتیجه بگیرم؟ دوتا نتیجه به ذهنم میاد: اول اینکه شاید خیلی مهم باشه که به تغییر پله پله محیط فکر کنیم. به جای اینکه یک راست بخواهیم بزنیم توی یه محیطی که پر از آدمهاییه که ما در نهایت دوست داریم باشیم(و با اینی که الان هستیم خیلی فاصله داره) شاید بهتر باشه با قدمهای کوچکتر شروع کنیم و سعی کنیم محیطمون رو کم کم عوض کنیم چون محیطی که خیلی از ما جلوتره ممکنه بیشتر از اینکه برامون انگیزه و الگوی مثبت ایجاد کنه آفتی بشه برای اعتماد به نفسمون.

نتیجه دوم اینکه: آیا واقعا لازمه که همه در بهترین محیطها قرار بگیرند؟ اگر فرض کنیم هدف از تکامل انسانی این باشه که آدم بتونه در زمان حال زندگی کنه و اعتماد به نفس داشته باشه شاید یه گزینه هم این باشه که آدم اتفاقا در محیطی با امکانات کمتر قرار بگیره اما در عوض نسبت به خودش اعتماد و اعتقاد بیشتری داشته باشه و در کل زندگی خوشحالتری داشته باشه به جای اینکه تمام عمرش رو صرف این کنه به آدمهایی برسه که در مواردی پتانسیل بیشتری ازش دارند و درنتیجه از زندگی و حال هم نتونه لذت ببره.

فکر میکنم نکته کلیدی اینجا فاکتور اعتماد به نفسه. تا جایی که من دیده ام آدمهای با اعتماد به نفس به دلیل اینکه ارزیابی مثبت و واقعی از خودشون دارند به طور اتوماتیک اکثر اوقات خودشون رو در محیط مناسب و متناسب قرار میدند. محیطی که کمی جلوتر از اوناست اما خیلی جلوتر نیست. اما سئوال من اینه که وقتی اعتماد به نفس کافی در موردی نداریم و در واقع از این بینش محروم هستیم چطور میتونیم تصمیم بگیریم که چه زمانی به جای اینکه سعی کنیم خودمون رو با محیط وقف بدیم باید بگردیم و محیط مناسب خودمون رو پیدا کنیم؟ و اگر محیط روی اعتماد به نفس و اعتماد به نفس روی انتخاب محیط تاثیر داره برای شکستن چرخه باطل باید چکار کرد؟

 پ.ن. این هم در راستای همونه که گفتم دارم کار میکنم که بپذیرم ظرفیتم محدوده.

 به نظر من مرتبط: ۱. رقابت (ابلق) ۲. اگر (در آمریکا) ۳. آدمهایی مثل من نیاز دارند با محیطشان رشد کنند(همین وبلاگ)

  اینو از دست ندید: + ( Really achieving your childhood dreams: The last Lecture of Andy Pausch)

Balatarin + نوشته شده در 8 Oct 2007ساعت 2:15 PM توسط انار

من قرار بود مرخصی باشم اما فکر کردم نوشتن این متن ضرورت داره مخصوصا به خاطر این دوست خوبم. خیلی وقته دلم میخواسته بشینم بنویسمش. 

توجه: این فقط و فقط چیزهاییه که من بر اثر دوتا تجربه چند ساله از افسردگی خودم یادگرفته ام و قرار نیست به جای مشاوره پزشکی باشه. قراره اگر افسردگی دارید کمکتون کنه که ببینید حالتهاتون طبیعیه و یه نفر دیگه توی شرایط مشابه چه کار کرده. اگر شما هم تجربه افسردگی دارید حتما از تجربه تون بگین(میدونم سخت و حتی ترسناکه). اگه پستی در این مورد نوشتید خواهش میکنم برام لینکش رو بذارید که اضافه کنم.

افسردگی چیه؟ من اگه بخوام افسردگی رو توی یه جمله خلاصه کنم میگم یک غم بی انتها و سنگینیه که هیچ وقت از دل آدم بیرون نمیره. اما فقط اون غم نیست که افسردگی رو به معضل تبدیل میکنه...آدم انگار بی اراده میشه٬ تماسش با دنیا قطع میشه٬ سنسورهاش حساسیتشون نسبت به زندگی کم میشه...میدونی یه سری کارها رو باید بکنی اما نمیکنی...میدونی باید درس بخونی اما نمیخونی٬ میدونی باید با دوستت بری بیرون اما نمیری٬ از چیزی لذت نمیبری٬ چیزی به هیجانت نمیاره و غمگینی٬ غمگینی٬ غمگینی٬ بی دلیل و با دلیل میزنی زیر گریه٬ احساس تهی بودن میکنی...و خودت رو دوست نداری....تمام اینا هست و هر روز به خودت میگی که فردا یه آدم متفاوت میشی اما باز هم فردا همونه و پس فردا و بقیه روزها...و با خودت فکر میکنی که چقدر بی اراده و ضعیفی...زندگی خاکستریه وقتی آدم افسرده است.

مهمترین چیزی که باید بدونیم اینه که افسردگی یک اتفاق فیزیکیه...مواد شیمیایی داخل مغز آدم سطحشون جابجا میشه و واسه همینم هست که علی رغم اینکه هر روز به خودمون میگیم که عوض خواهیم شد نمیتونیم عوض بشیم...به خاطر اینکه افسردگی یک حالت روحی نیست که بخواهیم تصمیم بگیریم که عوضش کنیم. اصلا با تصمیم ما به وجود نیامده که با تصمیم ما بخواد از بین بره...عکس العمل فیزیکی/روانی بدنه نسبت به مسائل زندگی...همونطور که سرماخوردگی عکس العمل بدنه نسبت به سرما و درد عکس العمل بدنه نسبت به ضربه.


ادامه مطلب
Balatarin + نوشته شده در 20 Jul 2007ساعت 11:3 PM توسط انار

امروز یک ساعت و نیمی با یک دوست خیلی خوبم حرف میزدم. با هم به نتیجه ای رسیدیم:  در زندگی همه آدمها لحظه هایی میرسد که اجبارا با خودشان رو در رو میشوند...و در این لحظه ها آدمیزاد تنهای تنهاست ...خودتی و واقعیتت که هستی. اما فقط معدودی از آدمها انتخاب میکنند که آنچه را که میبینند  قبول کنند و بپذیرند..بدون قید و شرط٬ توجیه٬ یا انکار. اکثر آدمها رو برمیگردانند و به گذشته یا آینده پناه میبرند و در نتیجه فرصت تغییر شرایط موجود را از دست میدهند...و تصمیم همین لحظه هاست که میتواند سرنوشت آدمیزاد را  برای همیشه تغییر دهد.

وقتی امشب به دوست دیگرم٬ مادرم٬ از مکالمه مان میگفتم اضافه کرد: " هیچ وقت پناه نبر...به هیچ کس و هیچ چیز پناه نبر. این درسیست که من با مرور زندگیم میبینم. هیچ وقت پناه نبر."

Balatarin + نوشته شده در 4 Jul 2007ساعت 1:41 AM توسط انار

من نمیدونم بقیه زنهای دنیا چه جورین؟ انقدر که من سر خودم غر چاقی و لاغری میزنم اونها هم میزنند؟ با عث تاسف نیست که حتی در مخیله من هم نمیگنجه که چه جوری میشه یه نفر از همین بدنی که داره راضی باشه؟ هر روز نخواد خودش رو با مردم مقایسه کنه و غصه بخوره؟ من معمولا توی بقیه ابعاد زندگیم اینجوری نیستم. خودم رو با بقیه مقایسه نمیکنم. برای خودم هدف میچینم و خودم را با اونها میسنجم. خودم با خودم رقابت میکنم نه با بقیه دنیا. آدم که نمیتونه با همه دنیا رقابت کنه...همیشه یکی هست که از آدم بهتره. نمیدونم چه جوری میتونم بدنم رو بپذیرم. با همه خوبی هاش و بدیهاش. این گذشت و پذیرش رو نسبت به آدمهای دورم دارم. در خیلی موارد نسبت به خودم دارم. انتظار بی عیب و کامل بودن ندارم. دائم بقیه دنیا رو به رخشون نمیکشم اما در مورد ظاهر اندامم بی رحمم. من الان یه 15 کیلو اضافه وزن دارم. اما احساسم در مورد خودم همونه که وقتی اصلا اضافه وزن نداشتم. همیشه فکر کرده ام که چاق و بی ریختم. حتی فکر کنم الان هم جوری که خودم رو میبینم با اضافه وزن خیلی بیشتریه. چند وقت پیش به این نتیجه رسیدم که من هیچ وقت تو زندگیم احساس نکرده ام که آدم جذابی هستم. میدونستم زشت نیستم اما هیچ وقت احساس نکردم جذابم. به نظرم خیلی وحشتناک اومد. بعضی وقتا فکر میکنم که شاید نا خود آگاه زیباییم رو انکار میکنم چون از موقعی که یادم میاد برام فقط باعث درد سر بوده. باعث شده آدمها به حریمم تجاوز کنند و بخواند خودشون رو بهم تحمیل کنند. از متلک و احساس عدم امنیت تو خیابون بگیر تا مسائل ریز تر. اما اگر هم این باشه خیلی عمیقه. نمیتونم رد فکرش رو توی اون صفحه پشت ذهنم بگیرم. گاهی هم فکر میکنم شاید نا خود آگاه زیباییم رو انکار میکنم چون نمیخوام مردم اونو به عنوان مشخصه اصلیم ببینند. راستش نمیدونم. اصلا نمیدونم. تنها چیزی که میدونم اینه که خیلی خودم رو اذیت میکنم. نمیدونم تا کی بشه اینجوری ادامه داد. مشکل اینه که من تا وقتی تو ذهنم چاق و زشت و بد هیکلم حتما شکل یه آدم بد هیکل لباس میپوشم و رفتار میکنم و راه میرم. چون تو ذهنم تصویرم همون شکلیه. نمیدونم چی کار میشه کرد. میفهمم که به خاطر بی انصافی رسانه ها همه مون کم و بیش دچار این مشکلیم اما فکر کنم مال من یه کم زیادی شده دیگه.
Balatarin + نوشته شده در 28 Dec 2005ساعت 3:58 AM توسط انار