تبليغاتX
افکار

سال اول که اومده بودم اینجا یه روز هِلِک و تِلِک پاشدم رفتم باشگاه و بعدش گفتم از برنامه استخر هم یه سئوالاتی بکنم ببینم ساعتهای اون چه جوریه. پاشدم رفتم پیش یارو پرسیدم "ببخشید اینجا خانومها و آقایون ساعتهای جدا دارند یا باهم میان؟"...دختره مسئول قیافه اش یه جوری شد از گیجی که انگار از عادت حمام گرفتن فضایی ها در ساحل گینه نو ازش دارم سئوال میکنم...هنوز هم فکر میکنم اصلا نفهمید چی دارم میگم...

دروغ نباشه این پست آقای سی و پنج درجه هم یادمون آورد که پنج سال آزگار طول کشید که بالاخره من بتونم خودم رو راضی کنم که تو رخت کن خانومها رخت و لباسم رو دربیارم و دوش بگیرم. یعنی از بس که دردسر بود با تن عرق کرده بعد از باشگاه دوباره راه بیفتم برم سرکلاس مجبور شدم. اما هنوز هم که هنوزه جلوی دوست و آشنا روم نمیشه. غریبه ها رو میتونم تصور کنم چوب لباسی و کمد هستند و بی خیال بشم اما جلوی آشنا حیا و نجابت شرقیم هنوز گُل میکنه.

پ.ن. توالت یونیسکس هنوز دلم نمیاد برم مگر اینکه مجبور باشم. حالا جدا از اینکه جلوی یکعالمه سیبیل کلفت آرایش درست کردن یخورده برام غریبه واقعا فکر استفاده از اون توالت فرنگی که هنوز اون صندلیش بالاست دلم رو آشوب میکنه.

اینم از افاضات بنده درباب تبادل فرهنگی در غرب.

Balatarin + نوشته شده در 28 Oct 2007ساعت 5:28 PM توسط انار

من یادمه خونه بابابزرگم یه حیاط داشت که نه تنها حوض داشت بلکه گوشه اش هم یه گلخونه بود...بچه تر که بودیم (سن همین عکسه که این پائینه) یادمه تشت رو پر میکردند و ظهرهای گرم تابستون ما رو میفرستادند توی تشت آب بازی. پریروزها یه عکس از خودم پیدا کرده بودم توی تشت آهنی لخت با شکم گنده! (راستی چرا بچه ها همه شکمشون گنده است؟). بعدا هم که بزرگتر شدم عشقی من میکردم توی این حیاط ها...انگار جنگله و من جهانگرد. پاچه های شلوارم رو میزدم بالا و میرفتم توی حوض توی گلخونه که بابا بزرگ ماهی قرمز توش بزرگ میکرد و این ماهی ها میخوردن به پاهام...برام کشف لیزی لجن ته حوض عالمی داشت...حالا بگذریم که بابا بزرگ چقدر حرص خورد که من تمام ماهی هاش رو از ترس سکته میدادم با اون هروله کردنم وسط حوض:)

 توی حیاط دوتا پنجره کنار گلخونه رو باز میکردم و روشون تیر و تخته میچیدم که مثلا سقف بشه و ساعتها توش خونه بازی میکردم. کنار حیاط بغل گلخونه بوته گوجه فرنگی بود. از این ریزها. تا مدتها مخم رفته بود سر کار که اینا چرا از بقیه گوجه فرنگی ها کوچکترند... عشقم این بود که بگن برو از حیاط گوجه فرنگی بچین...بهتون گفته بودم که یه روز بعد از کلی فکر که خودم به نتیجه نرسیدم از مامانم پرسیدم که "تخم مرغ روی درخت درمیاد یا بته؟"...یه کار دیگه هم که خیلی دوست داشتم این بود که زمستون بشه و کنار این سقف گلخونه قندیل ببنده و من برم با بدبختی و بپر بپر اینا رو دونه دونه بشکونم که بریزمشون پائین. یه بار هم یادمه اون موقع ها که تازه کبریت و آتش به کشفیاتم اضافه شده بود و تقریبا هرچی دم دستم میامد کبریت زیرش میگرفتم یه بار یه چاله گنده وسط حیاط بین باغچه های سبزی خوردن کندم و یه آتیش حسابی درست کردم...چشمتون روز بد نبینه...همون موقع بابابزرگم سر رسید و با اون صدای بلند و لهجه غلیظ ترکی انچنان دادی سرم زد که تا یه ربع بعدش طپش قلبم هنوز بالا بود...اینورش هم پر از درخت انگور بود که از صدقه سرشون ما نه تنها فرق غوره و انگور و کشمش رو خوب فهمیدیم بلکه مامانی از برگش دلمه هایی میپخت که هنوز برای من خاطره اش مونده.

مامانی دیگه بین ما نیست. بابابزرگ که ایشالا سالهای سال هنوز برامون باشه اینجا تو آمریکاست پیش اکثر بچه هاش... اون خونه رو جاش آپارتمان ساخته اند...توی میرداماد کنار برجهای اسکان٬ درست چسبیده به اون چلوکبابیه و آزمایشگاه...اونجا که برین یه تیکه بزرگ از بچگی های من اونجاست.

Balatarin + نوشته شده در 9 Sep 2007ساعت 12:32 PM توسط انار