تبليغاتX
افکار
صاحب این وبلاگ یک مدتی می رود به زندگی واقعیش برسد و برمیگردد. هر وقت توانست یک ماه تمام هفته ای چهار روز ورزش کند و هفته ای چهل ساعت مفید روی تحقیقش کار کند برمیگردد. تا آن وقت هم شما هم برای اینکه بی کار نباشید همراه با صاحب این وبلاگ کتاب "هفت عادت مردمان موثر" بخوانید و کارهای زندگیتان را در این جدول بچینید.

مهم است ولی فوری نیست(2)
هم مهم است و هم فوری(1)
نه مهم است و نه فوری(4)
مهم نیست اما فوری است(3)

برای اینکه رشوه هم بدهم برای خواندن کتاب:

کارهای فوری (urgent) آنهایی هستند که مهلت تحویل دارند. توجه آنی لازم دارند. میتوانند مهم باشند یا نباشند.
کارهای مهم آنهایی هستند که اگر انجامشان دهید در پیشرفت شخصی و حرفه ای شما اثر چشمگیر دارند. این کارها الزاما فوری نیستند.

ما معمولا به کارهای فوری "واکنش" نشان میدهیم در صورتیکه کارهایی که مهم هستند ولی فوری نیستند نیاز به همت بیشتر برای شروع از طرف ما دارند.

آدمها زمانشان را به چند نوع میتوانند تقسیم کنند. میتوانند اکثر زمانشان را به خانه (1) اختصاص دهند و کمی را به خانه های بعدی. اینها آدمهایی هستند که همیشه دقیقه 90 کار میکنند. دائما تحت استرس هستند و زندگیشان از این بحران به آن بحران رفتن است.

آدمهایی هستند که اکثر زمانشان را در خانه 3 مصرف میکنند. پاسخ دادن به امورات ضروری و فکر میکنند که درخانه 1 هستند. اما اشتباه اصلیشان این است که وقتشان را صرف اموری میکنند که مهم نیستند. اموری که مهم نیستند اما فوری هستند اغلب از طرف دیگران بر ما تحمیل میشوند. چون معیار مهم بودن کاری تاثیر آن در پیشبرد اهداف ماست. اگر کاری برای ما مهم نیست پس مهم نیست. آدمهایی که اکثر زمانشان را در گروه 3 صرف میکنند دید کوتاه مدت دارند، دائما در حال حل بحران هستند، حسن شهرتشان برایشان مهم است، هدف و برنامه مشخص ندارند، احساس قربانی بودن میکنند و در رابطه های کم عمق هستند.

آدمهای خانه 4 هم اکثرا زندگیشان صرف امور پبش پا افتاده میشود، اغلب به دیگران وابسته هستند و مسئولیت پذیری کمی دارند.

آدمهای موثر اکثر زمانشان را در خانه 2 مصرف میکنند. کارهایی که مهم هستند. و آنها را قبل از این که به بحران تبدیل شوند در دست میگیرند. یعنی سعی میکنند لیست خانه 1 را در حداقل نگه دارند و تمام تلاششان را میکنند که از خانه های 3 و 4 دوری کنند. چنین آدمهایی دارای دید هستند، در زندگی تعادل و انضباط دارند، احساس میکنند بر زندگیشان تسلط دارند و بحرانهای کمی دارند.

مثالهایی از هر خانه:
1. پروژه هایی که مهلت دارند. کارهایی که به مرحله بحران رسیده اند.
2. رابطه ساختن، دنبال فرصت جدید بودن، برنامه ریزی، ورزش و نگهداری از جسم سالم، پرورش فکر
3. بعضی از تلفنها و ایمیلها، بعضی از قرارها، کارهای پرطرفدار
4. وقت تلف کردن، کارهایی که خوشایند هستند، بعضی تلفنها و قرارها

جالب نبود؟ من این وبلاگم رو مطمئن نیستم بذارم توی بخش 2 یا 4. کنترل شده اش به پیشرفتم کمک میکنه اما زیادیش نه. فعلا این وبلاگ رفته توی بخش 4 تا اطلاع ثانوی. می نویسم اما هر وقت که احساس کردم که کارهایی که "مهم" هست و "فوری" نیست رو به اندازه کافی بهشون میپردازم و لیست خونه شماره 1 هم به حداقل رسیده. گفتم اینو بنویسم که آخرین پست اینجا یه چیز مفید باشه.

وبلاگ ورزشم توی خونه 2 هست. اونو مینویسم. تحقیقم توی خونه 1 ه. مسافرتهایی که به خاطر دل بقیه میرم توی خونه 3. فعلا تا همینجا رو کار کرده ام. ورزش توی خونه 2.
Balatarin + نوشته شده در 27 Dec 2007ساعت 6:58 PM توسط انار

اولین جیره کتابم دیروز رسید. خیلی با دقت و تمیز بسته بندی شده بود. این رو اونهایی که از ایران کتاب دریافت کرده اند میدونند یعنی چی. معمولا بسته که از ایران میرسه توی گونی مانندی میرسه که بعد توش یه بسته کارتن یا کاغذی مانند پاره پوره است که روش به اندازه سه صفحه تمبر چسبونده اند که من هنوز نفهمیده ام چرا پولش رو نمیگیرند و یه مهر بزنند به جاش. این اما تمیز بود با کاغذ نایلون که مرتب دور بسته پیچیده شده بود. کتاب رو هم که باز کردم علاوه بر فرم نظرخواهی یک کارت چاپ شده توش بود که خیلی شیک علاوه بر خوش آمدگویی سرویسهای دیگه ای رو هم که ارائه میدادند مثل اشتراک مجلات ایرانی توضیح داده بودند.

کتاب رو که چرخوندم دیدم پشتش نوشته:
"سال های بسیار در این گیرودار بودم که کجا زندگی کنم. کودکی را در ایل و جوانی را در شهر به سر آورده بودم. به هردو محیط دل بسته بودم. نمی توانستم از هیچ یک جدا شوم. همین که در شهر دست به کاری می زدم یاد ایل فرارم می داد. همین که مدتی در ایل می ماندم هوای شهر بی قرارم می کرد. بین ایل و شهر سرگردان بودم. به گیاهی میماندم که ریشه اش در ایل و ساقه اش در شهر بود. از یکی غذا و از دیگری هوا میخواست."

به نظر شما برای یک دانشجوی مهاجر گیج میشه کتابی با معرفی بهتر از این فرستاد؟ همون دیشب شروعش کردم و صفحه پنجاهم خودم رو مجبور کردم که دیگه نخونم چون زود تموم میشه و اونوقت تا جیره بعدی مجبورم صبر کنم.

مرتبط:
۱. درباره محمد بهمن بیگی نویسنده کتاب
۲. هزینه جیره کتاب حدود ۷۰ دلار(در اصل ۳۵ پوند) برای شش کتابه. گرونه مخصوصا برای ماها چون پولش رو به پوند میگیرند. اما برای منی که هیچ جوری دسترسی به کتابهای خوب فارسی ندارم میتونه گزینه خوبی باشه. برای اونایی که داخل ایران هستند ارزونتره. میتونید کتابتون رو خودتون انتخاب کنید یا بذارید اونا براتون انتخاب کنند و بفرستند که به نظر من بهتره چون هیجانش بیشتره. وب سایتشون خیلی منظم و به روزه که به نظر من به خودی خود یه مزیت مهمه...چیزیه که توی اکثر سرویسهای ایرانی اصلا کار نمیکنه.
۳. من هفدهم اکتبر فرم عضویت رو پر کردم و پولش رو فرستادم و دیروز که ۲۷ نوامبر بود اولین کتابم رو گرفتم. در نتیجه یه مقداری کند بوده که نمیدونم آیا در فرستادن کتابهای بعدی هم اینطور خواهد بود یا فقط کتاب اول طول میکشه. خبرتون میکنم.

پ.ن. یه کاری که به نظرم به سایتشون خیلی کمک میکنه اینه که برای اعضا پروفایل داشته باشند. یعنی اینکه هر عضو بتونه لاگین کنه و تنظیماتش رو (مثل اینکه هر چند وقت یکبار میخواد کتاب بگیره یا کتابهای محبوبش چیا هستند) رو عوض کنه یا فعالیتهاش توی وب سایت مثل مروری که به کتابهای ارسالی نوشته بتونه ببینه و همینطور ببینه که در حسابش چقدر پول باقی مونده و پولها چطور خرج شده.

Balatarin + نوشته شده در 28 Nov 2007ساعت 6:42 PM توسط انار

دیروز سلمان رشدی اومده بود دانشگاه ما. قرار بود بخشهایی از کتابهاش رو روخوانی بکنه و به سئوالها جواب بده. ما هم رفتیم. چه نویسنده خوبیه. من نمیدونستم انقدر کتابهاش جالبه. بیشترش داستانه. بخشهایی از کتاب Midnight's Children رو برامون خوند که راجع به سلیم یه پسر هندیه که درست در روز استقلال هند (جدایی هند و پاکستان) به دنیا اومده. چیزی که نمیدونه اینه که درواقع یه پرستار اونو با یه بچه دیگه جا به جا کرده و اون بچه این خانواده ثروتمند نیست. بخشهایی که برامون خوند مال زمانی بود که سلیم حدودا ده ساله است و کم کم یه نشانه هایی داره میبنیه که بعدا این راز رو براش افشا میکنند.

چیزهایی که برام جالب بود این بود که بسیار فصیح و خوب صحبت میکنه. نیست که اهل هند و تحصیل کرده انگلیسه مثل اکثر انگلیسیها و هندی ها (و برخلاف اکثر آمریکایی ها) انگلیسی رو خیلی زیبا و با کلمات پیچیده حرف میزنه. خیلی هم آدم شوخ طبع و بامزه ایه. واقعا هر جوابی میداد حتما یه چاشنی طنز بهش اضافه کرده بود و ترکیب این طنز با اون لهجه فصیح انگلیسی خیلی شنیدنی بود. یه نکته جالب دیگه هم اینکه ظاهرا یه مدت توی دانشگاه میخواسته هنر پیشه بشه و حتی کلاس و اینا هم برداشته اما بعد نظرش عوض شده. ظاهرا پدرش داشته از فکر اینکه بچه اش هنر پیشه بشه و آبروشون پیش مردم بره پس میفتاده که خدا رو شکر به خیر گذشته. راجع به آیات شیطانی هم ازش پرسیدند که راستش به نظر من و بقیه دوستان سئوال بیخودی بود چون اصولا خیلی سال از ماجرا گذشته و پرسیدن نداره. اما حتی برای جواب اونم یه چیز طنز داشت که قاطی جوابش کنه. سئوال و جوابش رو هم که من اینجا نمیارم اما خودتون حدس بزنید دیگه! با کلی هم محافظ و پلیس آمده بود.

خلاصه جاتون خیلی خالی بود. مخصوصا من جای آقای هرمس مارانا رو خیلی خالی کردم.

یه خواهشی هم داشتم. کارت تلفن خوب برای زنگ زدن به ایران چی سراغ دارید؟ من از اینجا میگرفتم و همیشه خوب بود اما مدتیه اصلا نمیگیره.

Balatarin + نوشته شده در 19 Oct 2007ساعت 2:59 PM توسط انار

من سواد موسیقی ندارم اما این آهنگ بگو بگوی نامجو با ترکیب اون عکسهای شیرین نشاط با من کاری کرد که این شش سال دوری انگار جوشید و اومد بالا. از کجا میتونم آهنگهاشو  دانلود کنم؟ خواستم از iTunes بخرم اما انگار نداره. مال بنیامین رو داشت اما این رو نتونستم پیدا کنم.

پ.ن. راستی من امروز بالاخره جیره کتاب اسم نوشتم. چقدر گرون بود! شد ۷۰ دلار. کی معرفیش کرده بود راستی؟ خیلی ممنون. حالا به مرور که کتاب فرستادند مینویسم که خوب بود یا نه که اگر دوست داشتید شما هم عضو بشید. کاش سی دی هم میفرستادند.

Balatarin + نوشته شده در 17 Oct 2007ساعت 9:51 PM توسط انار

این ویدیوی کار یه آرتیسته به نام Ron Mueck که مجسمه ساز استرالیاییه و الان مقیم لندن. نکته جالب مجسمه هاش واقع گراییشونه. به شدت به جزئیات توجه شده توی ساختنشون و در عین حال ممکنه به اندازه های غیر واقعی خیلی بزرگ یا خیلی کوچک ساخته بشن...بسته به اینکه هنرمند چه پیامی رو میخواسته منتقل کنه. شاید براتون جالب باشه که بدونید که ران هیچ آموزش رسمی در زمینه هنر ندیده. برای من جالب بود گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید ببینید. ویدیوش هم در یوتیوب نیست و انشالله که فیلتر نشده.

Balatarin + نوشته شده در 24 Sep 2007ساعت 1:3 PM توسط انار

من دارم مینویسم که به علت ننوشتن طولانی توقع شماها بالا نره فکر کنید من الان دیگه باید جای پست آپولو هوا کنم که از خجالتتون در بیام!

 دارم یه کتاب میخونم به نام "هارون و دریای داستان" که حدس میزنم به فارسی ترجمه نشده چون نوشته سلمان رشدیه. کتاب قصه است برای بچه ها. خیلی قشنگه. بهترین چیزه برای قبل از خواب خوندن. من که تخصص نویسندگی ندارم بگم تکنیکی خوبه یا نه اما خیلی روان نوشته شده . مخصوصا برای من فارسی زبان جالبه چون اسامی خیلی از شخصیتهای داستان به زبان اردو هستند که اسم گذاریشون ظرافت داستان رو خیلی زیاد کرده و برای آدم انگلیسی زبان معمولی ممکنه اونقدر ملموس نباشه اما برای من قابل فهم هستند. مثلا در کتاب سرزمین قصه ها کنار یه سرزمین دیگه است به نام "چوپ والا". چوپ به زبان هندی یعنی یه چیزی تو مایه های "خفه شو!". توی این سرزمین یه حاکم هست به نام "ختم شد" که خیلی موجود ترسناکیه و همه رو سالهاست که امر به سکوت کرده. در نتیجه برخلاف سرزمین قصه ها که همه توش به شدت اهل حرافی و غیبت  هستند اینجا همیشه سکوته. حالا داستان از اینجا شروع میشه که اهالی چوپ والا پرنسس سرزمین قصه  رو دزدیده اند و میخوان در طی مراسمی دهنش رو بدوزند و قربانی موجودی بکنند به نام " بی زبان" که پرستشش میکنند. از اون طرف هم دریای قصه رو از سرچشمه آلوده کرده اند و در نتیجه اهالی سرزمین قصه با همین خل وضعی و حرافیشون فعلا لشگرشون رو برداشته اند که برند جنگ...تمام سربازهای سرزمین قصه به شکل ورق هستند و آرایش جنگی لشگرشون به صورت تقسیم بندی به "بخش" و جلد هست و فرمانده کلشون هم کسی نیست جز "ژنرال کتاب"...خلاصه من که خوشم اومد. گفتم بگم شاید شما هم کتاب آسون خوب دلتون بخواد. البته کتاب ظاهرا تلاشش رو کرده که مشکلات رایج هند و کشورهای شبه قاره هند رو در قالب داستان بیان کنه. اما حتی برای منی که خیلی از این مشکلات خبر ندارم کتاب جذابیت خودش رو داره.

متن ویکی درباره کتاب 

Balatarin + نوشته شده در 18 Sep 2007ساعت 5:53 PM توسط انار