این چند روز اسباب کشی داشتم و انقدر حمالی کرده ام که تمام دست و پام از خستگی کبود شده. آدم فکر میکنه مگه چقدر آشغال میشه توی یه خونه جمع بشه! خوبه مادر من فکر جهاز جمع کردن واسه من نبوده وگرنه چقدر میخواستم خنزر پنزر بار خودم کنم؟ یکی نیست بگه تو اینهمه استکان رو میخواهی چه کار آخه؟ میتونم واسه کل دانشکده مهمونی عصرانه چای راه بندازم! این وسط هم راستش از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان من از این فامیلای مامانم که شامل خاله ها میشه میترسم و جرات نمیکنم آشغالهاشون رو بندازم دور. اون موقع که بالتیمور بودم اون خاله بزرگه دوتا صندلی پایه شکسته توی اون خونه امانت پیش خواهر بزرگ گذاشته بود که من تقریبا داشتم مینداختم دور که خدا رحم کرد و خواهرجان جلوگیری کرد...از اون بد تر یه چمدون قرمز واقعا پاره(کور شم اگه دروغ بگم!) که ده دفعه سراغش رو گرفتند...از قرار معلوم اون خاله توی کالیفرنیا به این خاله توی نیویورک قرض داده بوده و من نمیدونم چه جوری سر از خونه من در آورده بود....نیست که ظاهرا خودشون هم از هم حساب میبرند...هیچ کس نمیذاشت ما این قراضه رو بندازیم دور تا اینکه یادم نیست کی بالاخره بردش کالیفرنیا. ایندفعه که اسباب کشی داشتم خودم دیگه حساب کار دستم اومده بود. بابا بزرگم ایندفعه با یه چمدون دستی اومده بود که غلط نکنم همونی بوده که ناصرالدین شاه باهاش فرنگ رفته بود...انقدر قراضه بود که با چسب اینو بسته بودند که در نره از هم...حالا اگه فکر میکنید من انداختمش دور که اشتباه کردید..."پ" میگفت آخه این چیه؟ گفتم اگه میخواهی کل فامیل مادر من بریزند سرت بریزش دور...تا قیام قیامت تو هر عزا و عروسی به روت میارند. چه کنیم دیگه؟ بچه از الان با فامیل آشنا بشه بهتره. بدونه چه کار داره به سر خودش میاره!
این ماه خیلی کمتر از اونی که فکر میکردم روی تحقیقم کار کردم و الان از دلشوره دلم داره میاد توی دهنم.یک عالمه کار نکرده دارم. داوطلبی٫ اجباری٬ دلشوره...میبخشید اما الان نه وقت دارم وبلاگ بنویسم و نه تمرکزش رو.
من و "پ" ممکنه هفته دیگه توی خطه اتاوا-تورنتو یا مونترال باشیم. کجاها بریم خوبه؟
از خوانندگان این وبلاگ کسی هست که برنامه روتین دویدن داشته باشه؟ میشه از روتینتون برای من بنویسید؟