بالاخره نفهمیدم من دین و ایمون داشتن رو قبول دارم یا ندارم. به خودم باشه میگم خدا رو قبول دارم فقط واسه اینکه لازم دارم یه چیزی باشه که هر وقت از دست احمدی نژاد یا بوش عصبانی میشم یا مامانم اونور دنیا مریض میشه سرش غرغر کنم. اما دین داشتن رو قبول ندارم. یعنی فکر میکنم دین داشتن دیگه ضرورتی نداره و آدم برای اینکه زندگیش میزون (از نظر روحانی) باشه حتما لازم نیست معتقد به یه دین خاصی باشه و طبق اون عمل کنه. به مغز و قلب خودم بیشتر اطمینان دارم.
حالا اینو گفتم....به مجرد اینکه یه جای کارم گیر میکنه یا خسته ام یا حوصله ام سر میره از اینهمه بدو بدو گوشی رو بر میدارم و به بابام میگم بابا جون نماز میخونی منو یادت نره (این نماز خوندن بابای منم یه داستانیه تو مایه های خدا پرستی من!). یه خانومی هست که واقعا ما رو از بچگی بزرگ کرده. دیشب زنگ زده بود به من که گوشی رو دم گوشت نگه دار برات آیت الکرسی بخونم...منم نگه داشتم. کلی هم خوشحالم کرد این کارش. بعدش داشتم فکر میکردم مثل منی واقعا چقدر دین رو قبول دارم؟ اینکه من از این ادمها میخوام برام دعا کنند یعنی من دین رو ته دلم قبول دارم؟ خودم به این نتیجه رسیدم که نه. به دو دلیل: اول اینکه من خودم نمیرم سراغ این چیزها. یعنی خودم برای خودم نمیتونم کتاب دعا باز کنم یا آیه و سوره بخونم. برای هیچ کس دیگه هم نمیکنم. دوم اینکه من فقط به کسایی میگم که میدونم بهش اعتقاد دارند. یعنی در واقع به هرکس جوری میگم به فکرم باشه که میدونم براش عمیق ترین و درونی ترین راهه. مثلا به مامانم همیشه میگم واسه من تمرکز دادی؟ حالا شما بگو این تمرکز دادن دقیقا چیه من خودم هم نمیدونم اما میدونم که مامان من که مدیتیشن میکنه وقتی میگه واست تمرکز دادم یعنی که تو خیلی واسم مهمی و دیگه اینجوری بیمه ات کردم. دقیقا معادل نماز خوندن بابامه و آیت الکرسی خوندن اون خانومه.
فکر کنم آدمها برام مهمند و اینکه بدونم به فکرم بوده اند و توی عمیق ترین لحظاتشون منو یادشون بوده بهم دلگرمی میده. نمیدونم والا! بعضی وقتا هم فکر میکنم ماها بد شانسی آوردیم توی یه حکومتی بزرگ شدیم که انقدر دین رو به زور به خوردمون داد که مجبور شدیم بیاریمش زیر ذره بین و آنالیزش کنیم و مجبور شدیم ببینیم چه چیز اشکال دار و ناکاملیه....اینو میگم واسه اینکه میبینم اینجا همه دور و اطرافیانم یه دین کوچولویی دارند که واسشون خوبه و جزئی از فرهنگشونه و موقع عزا و عروسی و سختی یادشن و در عین حال اینقدر هم درگیری با دین ندارند که من دارم. به خدا حسودیم میشه به این آرامش ذهنیشون.