با اجازه تون من دارم این پست رو مینویسم که بحث پست پایین رو ختم شده اعلام کنم. از اولش بد شروع شد و منم الان متاسفانه اصلا در شرایط روحی نیستم که خیلی انتقاد پذیریم بالا باشه. خسته ام و احساس میکنم افسردگیم داره برمیگرده و باید یه کاری براش بکنم و نمیخوام این وبلاگ یه جایی باشه که بیشتر برام استرس ایجاد کنه. فقط یه مساله هست که دلم میخواد بگم: من وقتی یه مطلبی مینویسم خیلی خیلی سختمه که یه جوری بنویسم که نه زیادی شخصی باشه و نه زیادی کلی گویی. تجربه بهم ثابت کرده اگه خیلی شخصی بنویسم اصل مطلب لوث میشه و خواننده ها میخوان منو بچسبن و اصل حرف یادشون میره و اگه خیلی کلی بنویسم خوب کلی گویی میشه و اعتبار مطلب کم میشه و اصلا درست نیست...مثالهای خوب "از تجربه هامون بگیم" یا "مهاجرت" بوده که فکر میکنم تونستم تعادلش رو حفظ کنم و یه پستی شد که بقیه هم اومدن مخالف یا موافق حرفشون رو زدند بدون اینکه بخواند به من برچسب بچسبونند یا خیلی شخصی کنند نظراتشون رو(فقط هم منظورم به حبیب نیست) یا بگند انقدر جای همه حرف نزن. الان هم تلاشم رو میکنم اما میخوام بدونین که با اینکه همیشه موفق نمیشم اما نیتم اینه. همه ماها توی دنیای ذهنمون زندگی میکنم و برای همین خیلی سختمونه که نخواهیم دید خودمون رو به دنیا تعمیم بدیم واسه اینکه دنیامون همونه. و برای ماهایی که ایران نیستیم خیلی سخته که دید درست و به روزی نسبت به ایران جفظ کنیم و من سعی میکنم این نکته رو یادم بمونه. خلاصه من خواستم بگم که حداقل خواننده های دائم این وبلاگ با دید درست مطالب اینجا رو بخونند. دیگه حرفی ندارم.
پ.ن. خیلی تحویلم گرفتین خوشحال شدم گفتم بیام یه دور دیگه تلاش کنم منظورم رو بفهمونم. امیدوارم حوصله کنید و بخونید.
من گفتم "مهمترینش اینکه کم کم یاد بگیری در روزمرگی زندگی به خودت به عنوان یک انسان فکر کنی نه یک زن. زن بودن اینجا هویت آدم نیست ". منظورم چی بود؟دوتا نکته هست: اول٬ توی جامعه و عرفی که من توش بار اومدم(به بقیه هم کار ندارم) برای من خیلی از جاها دو جور استاندارد تعریف میشد. یه جور استاندارد که برای همه جامعه بود و یه جور هم که برای زنها تعریف میشد. فقط هم کار و زندگی شغلی نبود٬ زندگی جنسی هم بود٬ زندگی عاطفی هم بود٬ ازدواج و تشکیل خانواده هم بود٬ توی خیابون راه رفتن و توی دانشگاه حرف زدن هم بود. متاسفانه من هرجایی که الان یادم میاد فضایی که توسط استانداردهای مخصوص زنها تعریف میشد از فضای معمول عرف جامعه تنگ تر بود. اگر خط کش جامعه به من به عنوان یک آدم و عضوی از اجتماع اجازه/اختیار مانور رو تا ۱۰ متر بالای سرم میداد خیلی از جاها همون جامعه به من به عنوان یک زن تا ۲ متر اجازه/اختیار مانور میداد. نتیجه این شد که من همیشه باید مواظب اون چماقی که تا دو متری سرم قرار داشت میبودم وگرنه میخورد توکله ام. همه جا هم نبود...بعضی جاها وجود نداشت. اما بدیش این بود که خیلی جاها بود. انقدر زیاد که پس کله من حک شد که همیشه دو متری بالای سرت رو چک کن. و وقتی دائم مجبوری دو متری رو چک کنی دیگه نمیرسی به ده متریه فکر کنی. واسه همین من یه دو متری بار اومدم اما یه مرد با قابلیتهای مساوی ده متری بار اومد. مرز "محدوده من" برای من شد دو متر و برای اون ده متر. این اولین نکته ایست که باعث میشه من وقتی به خودم فکر میکنم زن بودنم به شخص بودنم میچربه چون جاش کمتره. سرم زودتر به مرز تعیین شده به خاطر زن بودنم میخوره تا به مرز تعیین شده به خاطر آدم بودنم.
نکته دوم اینکه خیلی از این مرزها رو با زن بودن یکی کرده بودند. حداقل برای من اینطور بود. حالا مثالش هم کلیشه ایه ولی برای واضح شدن میگم. مرز تعیین شده این بود که بکارت مهمه. اما یه قدم جلوتر از این این بود که باور این باشه که اصلا زنها اونقدرا هم نیاز جنسی ندارند.
وقتی این مرزهای تنگ وجود داشته باشه آدم یاد نمیگیره بلند فکر کنه. سقف فکر آدم تا همون دو متر میمونه و اگر هم جرات کنه انقدر هزینه میده که از فکرش میگذره و از طرف دیگه وقتی جایی میری و کاری رو میخواهی شروع کنی میبینی که به صورت پیش فرض خیلی از این خصوصیات برات فرض شده چون زنی. یعنی دیگه کسی مثلا وقت نمیگذاره ببینه تو خودت آدم اهل ریسکی هستی یا نه چون فرض بر اینه و اجازه به غیر از این هم داده نمیشه که نیستی...چون زنی. و اینجوری میشه که زن بودن آدم میشه هویت آدم.
در واکنش به این مساله دوتا اتفاق میفته. اول اینکه خیلی جاها تو هم باورت میشه که زنها (که شامل خودت هم هست) واقعا این خصوصیات رو دارند. دوم اینکه جاهایی که حتی باور هم نداری یک قابلیتهای خاصی باید پیدا کنی و عادت میکنی انرژیت رو برای مبارزه یا تطابق یه جاهایی مصرف کنی که اون ده متری ها لازم ندارند اون مهارتها رو یاد بگیرند و اون انرژی رو مصرف کنند. این دو مورد از تو ذهنیتی میسازه که وقتی میذارنت توی محدوده ده متری میبینی که بلد نیستی اولا تهش رو اصلا ببینی...دیدش رو نداری. و اونجاهایی هم که میبینی توانایی رفتن نداری چون یاد نگرفته ای. اینکه یاد بگیری دیدت رو نسبت به خودت و محدوده قابلیتهات و وجودت از دو متر به ده متر تغییر بدی همون چیزیه که من بهش میگم آگاهی. به نظر من اگر انتخاب کنی که این آگاهی رو کسب کنی باید بها بدی واسه اینکه یه زمانی باید بزاری واسه یادگرفتن یک مهارتها و دیدگاههایی که مردها بلدند و اصلا لازم ندارند بهش فکر هم بکنند. و اینکه باید واسه خودت این ده متری بودن رو بشناسی٬ با موجودیت فردی خودت تطابق بدی...از خودت سئوال کنی "من با این ده متر جا میخوام چی کار کنم؟چه کار میتونم بکنم؟". سئوالی که هیچ وقت قبلا اصلا سئوال نبوده. به نظر من توی این روند آدم هزینه میده. من به نظرم تنهاییه به خاطر اینکه اولا مثل یادگرفتن یه زبون جدیده. انگار بری فرانسه اما بلد نباشی فرانسه حرف بزنی...حالا بهترین فرانسوی دنیا هم کنارت باشه...تو توانایی نداری ارتباط برقرار کنی. و دوم اینکه این تغییرات وقت و انرژی میگیره و انرژی آدم محدوده و سوم اینکه تا وقتی این خود جدیدت رو تعریف نکنی به آرامش نمیرسی و نمیتونی بگی با چه کسی میخواهی باشی چون خودت رو نمیشناسی.
امیدوارم واضح تر شده باشه. ممنونم که خوندید. دل درد میشدم اگه نمیگفتم. خوشحال میشم الان نظرتون رو بدونم.