تبليغاتX
افکار - نتیجه گیری های من

امیدوارم بتونم این پست رو خوب بنویسم. من خیلی خیلی روی نظراتی که برای پست قبل گذاشتید فکر کردم. اینکه چرا ما زنها وارد این مسابقه قدرت با مردها شدیم. حرفهایی که زدید در مورد تکامل٬ در مورد اینکه شرایط عوض شده اما انقدر سریع بوده که روند تکامل ما زنها و مردها ازش عقب مونده و نفهمیده ایم که الان شرایطمون یکسانه. که دیگه هردو میتونند نان اور باشند و طبیعیه که هردو بخواند. و اینکه یه دلیل اینکه زنها وارد این مسابقه قدرت شدند این بود که رفتار مردها مجبورشون کرد. و وارد بازی شدند که قوانینش رو خودشون ننوشته اند. و اولین کشفی که کردم این بود که دلیل تنهاییم بخشیش همینه. که احساس میکنم مجبور به انتخابی شده ام که دوست ندارم اصلا انتخاب کنم. من دوست ندارم بین قدرت و احترام اجتماعی داشتن و خانواده داشتن یکی رو انتخاب کنم. یادم اومد که همیشه به خودم میگفتم دلم میخواد ۱۳ تا بچه داشته باشم. یادم اومد که چقدر بچه ها رو دوست دارم و چقدر یه چیزی به اسم خانواده برام مهمه. دلم یهو تنگ شد برای بچه هایی که ندارم! و بحث زنانگی رو کردید....چقدر من این بخشش رو دوست داشتم. یادم اومد که همین دو ماه پیش رفتم یه کارگاه سه روزه از طرف یکی از بهترین و حرفه ای ترین کمپانی های اینجا و بعد توی وقت شام یکی از کارمندها که سرش کمی گرم شده بود شروع کرد بهم کمپلیمان دادن که خوشگلی و از این حرفها و چقدر من معذب شدم. فکر هم نکنین حرف بدی زد. اما یاد تک تک آدمهای اونجا اورد که من زنم...که این زنه...یادم اومد که همه شب حواسم پرت اون لحظه بود و انقدر از دست اون ادمه عصبانی بودم که شب اومدم توی اتاق هتل گریه کردم...همین تجربه هاست که باعث میشه زنها صبح زنونگیشون رو خونه بذارند و بیان بیرون. و یه قیافه ای بگیرن که طرف اگه چیزی هم میخواد بگه جرات نکنه. واسه اینکه میخوان به عنوان خودشون جدی گرفته بشن... و دلم برای اون بخشی تنگ شد که مجبوره خوشگلیش رو قایم کنه و سایز و انحناش همیشه باعث غصه اش بشه و فکر کنه که حالا حالاها بچه ای نداره. اگه این بخش زن بودن منه باید بگم من خیلی دلم براش تنگ شده بود. اما اینم به این معنی نیست که دلم قدرت نمیخواد. دلم احترام نمیخواد. دلم همه اینها رو میخواد و الان که فهمیدم تا حدی که این احساس تنهایی از کجا میاد بهتر میتونم باهاش کنار بیام و حداقل دائم یاد خودم بیارم که خودم رو مجبور به انتخاب نکنم. که هدف این باشه که بتونم هر دو رو داشته باشم. که حد اقل خودم به خودم فشار نیارم که باید انتخاب کنم و مواظب باشم که کسی هم این برداشت رو برام ایجاد نکنه.

اما نکته ای که خیلی برام مهم بود و فهمیدنش رو هم مدیون ماهی هستم اینه که منی که اینهمه سنگ برابری به سینه میزنم و از نگاه جنسیتی مینالم خودم به خودم نگاه جنسیتی دارم. خودم باور ندارم که میتونم. وقتی خوندم که ماهی میگه من وقتی وارد کاری میشم اگر هم اتفاقی میفته و موفق نمیشم فکر نمیکنم که به خاطر زن بودنم بود. فکر میکنم به خاطر این بود که به اندازه کافی خوب نبودم. میگه من خودم اعتقاد دارم به هرجا میخوام میرسم...همینه! فرق اصلی من با یه ادمی مثل ماهی همینه. در شرایط اطرافمون نیست. در چیزهایی که روزمره باهاش دست و پنجه نرم میکنیم نیست. در نگاهمون به اون مساله است و مهمتر از اون در نگاهمون به خودمون. من توی مغز خودم هنوز خودم رو به عنوان یک زن آنالیز میکنم نه یک آدم. وقتی من به خودم اینجوری نگاه میکنم حالا همه جور دیگه ببیننند مهم نیست. دنیای من داخل ذهن منه. من که از ذهن خودم نمیتونم بیشتر ببینم. چیزی که باید عوض بشه دنیای ذهن منه. اگه من باور کنم که مهم نیست واقعا دیگه مهم نیست. چون من مهم نمیبینمش. من اگه به خودم باور داشته باشم به عنوان یک انسان و خودم رو جنسیتی آنالیز نکنم دیگه برام اصلا مهم نخواهد بود که بقیه چه میکنند. واسه اینکه دیگه روی من نفوذ نخواهد داشت....چطور تا حالا ندیده بودم که هنوز خودم و مردها رو باطنا یکی نمیبینم؟ چطور ندیده بودم که هنوز خودم دارم بزرگترین فیلتر جنسیتی رو توی زندگیم اعمال میکنم؟ چرا دارم اینجوری میکنم؟

جوابم به خودم این بود که واسه اینکه هنوز نتونستم نگاهم رو از گذشته ام بردارم. وطن آدم عین پدر و مادر آدم میمونه. آدم هیچ کنترلی نداره روی اینکه کجا دنیا بیاد و اون محیط چه تاثیری روش بذاره همونطور که کنترلی نداره روی اینکه توی چه خانواده ای و با چه سیستم ارزشی دنیا بیاد. اما از یه سنی به بعد دیگه هیچ کس از آدم قبول نمیکنه که بخواد مشکلاتش رو تقصیر مامان و باباش بندازه. اونا هرچی که بودن باید آدم زندگیش رو پیش ببره و مسئولیت زندگیش رو قبول کنه. من این کار رو اما با وطنم نکرده ام. هنوز نگاه من به گذشته است. من هنوز دارم اون جامعه رو با خودم میکشم. من هنوز به صلح نرسیده ام. هنوز قبول نکرده ام که با همه خوبیها و بدیهاش بگذارم توی گذشته بمونه و ببینم حالا با اینکه هستم و دارم برای آینده چه میخوام بکنم. تا وقتی من نتونم جامعه ام رو به خاطر اتفاقاتی که افتاده واقعا و از ته دل ببخشم و گذشته رو به گذشته بسپرم نمیتونم به آرامش برسم.الانم که دارم اینا رو مینویسم دارم گریه میکنم واسه اینکه نفهمیده بودم چقدر عصبانیت تو وجودم هست و چقدر غصه که نذاشتم زمین. و این معنیش این نیست که ببرم از اونجا. مگه آدم از خانواده اش میبره؟ یا وقتی بزرگ میشه دیگه عضو خانواده نیست؟ نه. فقط عمیقا باور داره که خودش کنترل زندگیش رو داره و خانواده اش نه کنترلی دارند و نه مسئولیتی و اگر هم اشتباهی کرده اند میپذیری و سعی میکنی درستش کنی. اما وقتت رو با سرزنش خانواده ات تلف نمیکنی. من باید به همین آرامش ذهنی در مورد ایران برسم. انوقته که دیگه به خودم نگاه جنسیتی نخواهم داشت و اونوقته که میتونم جهت نگاهم رو به از گذشته بردارم و به اینده بدوزم و گذشته رو به عنوان بخشی از اینی که هستم قبول کنم و ببخشم و دوستش داشته باشم. اونموقع احتمالا میتونم آینده رو با مرد خوبی تقسیم کنم.

اگه حرفی دارین خوشحال میشم بشنوم. ممنونم از بحث خوبی که همگی شرکت کردید و به من کمک کردید اینا رو بفهمم.

from: http://postsecret.blogspot.com/#116812601677316517

Balatarin + نوشته شده در 12 Jan 2007ساعت 1:52 AM توسط انار