گاهی وقتها وحشتم میگیره از اینکه عمر چقدر سریع میگذره و من چقدر گاهی برای کوچکترین تغییرات زمان لازم دارم. وقتی یه روزی مثل این شنبه پیش ۱۴.۴ کیلومتر میدوم حس میکنم چقدر اراده دارم و چقدر ذهنم قویه که تونستم تصمیم بگیرم که میخوام بدوم و برم اسمم رو برای نیمه ماراتن بنویسم و نترسم از شکست. گاهی وقتها هم مثل امروز احساس یک حلزون بی استخون رو میکنم چون علی رغم همه کلنجار و شرط و شروطی که شب قبلش با خودم گذاشتم دوباره صبح دیر از خواب پاشدم. دوباره نتونستم بشم اون آدمی که فکر میکنم باید باشم. که صبح ساعت ۶ پامیشه میره ورزش و روزش رو خوب شروع میکنه. حالا چطوریه که ذهن من میتونه یک روزه تصمیمی به سختی تمرین برای ماراتن رو بگیره اما از پس ساعت خواب من هنوز برنیامده...این معماییه که من نتونستم حل کنم...حداقل هنوز.
من وقتی شروع کردم این بار وزن کم کردن و اون وبلاگ رو زدم مهمترین اتفاقی که افتاد این بود که یاد گرفتم با بدنم توی یه جبهه باشیم. این واسه اونایی که مشکل اضافه وزن (یا کمبود) ندارند مشکله درکش اما واسه اونایی که حالشون از ریختشون بهم میخوره و با ظاهرشون مشکل دارند خیلی ملموسه. این مشکل با ظاهر خیلی ذهنیه...حالا واسه یکی دیگه ممکنه مشکل با تحصیلش باشه یا کارش یا هرچی. چیزی که برای من جالبه اینه که چطور ذهن میتونه به بی رحم ترین دشمن و بی انصاف ترین منتقد خودش تبدیل بشه. که چطور همین ذهن میتونه ساعتها منو مواخذه کنه واسه اینکه زیاد خورده ام و دقیقا همین ذهن دو ساعت بعد منو مجبور کنه یه عالمه غذا بخورم. چطور این ذهن میتونه تمام روز منو سرزنش کنه که چرا دیر از خواب پاشدم و فردا صبح همون ذهن منو بخوابونه علی رغم اینکه خوابم هم خیلی نمیاد.
یکی از چیزهایی که یادگرفته ام اینه که خیلی از این عادات سیستمهای دفاعیی هست که ذهن اجرا میکنه و حتما در بازه ای از زمان کاربرد داشته اند. خواب زیاد و خارج از نرم سیستم دفاعیه٬ همونطور خوردن و سیگار کشیدن. اما مشکل اینه که اینا انقدر عمیق میشند که کاملا به ناخودآگاه میرند و اونوقت حتی وقتی که دیگه اون شرایط اولیه نیست بازهم سر باز میکنند.
نمیخوام این پست خیلی طولانی بشه. نوشتم که یادم باشه این روزها رو که دارم تمرین میکنم که پیچ و خم کارکرد ذهنم رو بشناسم و رفتارش دستم بیاد. که کلید سیستم دفاعیش رو من دستم بگیرم و رئیس من باشم. اگر بتونم بفهمم چرا عکس العملی رو نشون میدم که میدم برام تغییر دادنش خیلی ساده میشه. کما اینکه دیگه زیاد نمیخورم٬ نسبت به ظاهرم احساس بدی ندارم و دارم اون ورزشکاری میشم که همیشه دوست داشتم بشم. یه روزی انگار حجاب افتاد و حقیقت مشکل رو دیدم و خودش حل شد. ذهنم از گذشته و آینده به حال اومد.
الان شش ماهه که دیگه برای ظاهرم گریه نکرده ام.