تبليغاتX
افکار - سوغات تورنتو

امیدوارم که بتونم این پست رو خوب بنویسم. من مدت زیادیه دارم فکر میکنم میخوام چکار کنم...چی بشم. مخصوصا الان که درسم داره تموم میشه و دارم دنبال کار میگردم. اصلا میخوام کجا بمونم...میخوام خانواده ام چی باشه...همه اینا...خیلی از شماها احتمالا به خاطر پست مهاجرت خواننده این وبلاگ شده اید. اون یکی از سری پستهایی بود که نشون دهنده تلاش من بود برای کنترل آینده ام...برای تصمیم گرفتن در مورد آینده ام... یه چند وقت پیش به یه نتیجه مهم رسیدم و اون این بود که باید نگاهم رو از گذشته بردارم. که باید بتونم ببخشم و بار رو از روی دوشم بگذارم زمین...که گذشته بی عیب و نقص وجود نداره و هیچ فایده ای نداره که نگاه آدم به گذشته باشه و دائم توی ذهنش این سئوال دور بزنه که "چرا؟"...چرا من؟ چرا ما؟ ...همین چند تا پست پیش راجع به پیچ و خم ذهن نوشتم و اینکه نمیفهمم چطور ذهن میتونه به بیرحمترین منتقد خودش تبدیل بشه. پرهام یه جمله خوبی برام نوشت که واقعا جرقه مهمی شد توی رسیدن به این پست و اونم این بود که "به نظر میاد ناخودآگاه قویی داری". چطور خودم حواسم نبوده؟

به نظرم میاد که وجود هرکدوم از ما از سه بخش تشکیل شده. گذشته٬ حال٬ آینده. ومیگم از سه بخش تشکیل شده برای اینکه ظاهرا هر سه تای این بخشها همیشه حی و حاضر در وجود آدم هستند. انگار سه تا انار جلسه داشته باشند  و با هم راجع به این چیزی که گذاشته اند وسط - زندگی - تصمیم بگیرند. نکته ای که هست اینه که با اینکه این سه تا قراره سر یه چیز واحد تصمیم بگیرند اما دیدگاهشون کاملا فرق داره. "گذشته" من ضمیر ناخودآگاهمه...تمام چیزهایی که برای من کمرنگ شده اند برای اون هنوز عین روز اول پر رنگ هستند. تمام اتفاقات خوب و بدی که افتاده اند. و این ضمیر ناخودآگاه اصلا ماجراجو نیست. از ریسک خوشش نمیاد. وظیفه اش حفظ و حراست از ماست و براش مهمه که سالم و بیخطر بمونیم." آینده" ام اما تمام آرزوهامه...اونیه که دلش میخواد پشیمون نمیره...اونیه که میخواد بره به جاهای بزرگ برسه٬ هم کار خوب داشته باشه هم خانواده خوب٬ هم میخواد آمریکا باشه و هم ایران..."حال" اما کدومه؟ همین لحظه...همین الان...همینی که داره اینو مینویسه. حال همون زندگیه.

مشکل میدونید چی بوده؟ که ارتباط بین این سه تا قطع شده بود. با هم حرف نمیزده اند. که " آینده" میگفته به نظر من تو باید درست رو امسال تموم کنی ...بعد شب "گذشته" میامده میگفته نه! دنیای واقعی خطر داره! ریسک داره! نمیخواد! اصلا میدونی چیه؟ به نظرم نمیاد عرضه اش رو داشته باشی...تمام وقت "حال" اونوقت میگذشت به اینکه یا به "آینده" خودش رو ثابت کنه یا به "گذشته"....مشکل اینه که این سه تا با اینکه با هم برای یه چیز باید تصمیم میگرفتند اما بلد نبودند با هم حرف بزنند و نتیجه اش این شده بود که این "حال " بیچاره دائم در حال جر و بحث -شما بخونید دلشوره و غصه و خود-سرکوفت - باشه. مشکل اینه که این سه تا جلسه داشته اند اما دور یک میز ننشته بودند روبرو حرف بزنند و ارتباط برقرار کنند.

  "گذشته" و "آینده" من درست به اندازه من خودشون رو محق میدونند که دارند حرف درست میزنند و نمیذارن حرفشون رو نشنیده بگیری....انقدر میگن و تکرار میکنند تا یا از پا بیفتی یا مطمئن بشند حرفشون رو گوش دادی. چطور تا به حال نفهمیده بودم؟ به جای تلاش برای اثبات حرفم باید سکوت کنم و دلایل گذشته رو بشنوم...به همون دقتی که به حرفهای آیدا گوش میدم. بعد که از هردو بازخورد گرفتم و به اونها هم اجازه دادم با هم حرف بزنند و به نتیجه برسند اونوقت به "حال" اجازه بدم تصمیم نهایی رو بگیره.

زندگی همین لحظه های الان هست. زندگی همون "حاله"...اما اگه آدم یاد نگیره که گذشته و آینده اش چقدر توی وجودش زنده هستند عملا خیلی کم توی زمان حالش زندگی میکنه. یا اسیر گذشته است یا مسخ آینده. یا داره برای اتفاقاتی که افتاده و تموم شده دنبال دلیل میگرده یا به خودش میگه "اگه به فلان هدف برسم خوشحال خواهم بود"...اینجوری هیچ وقت خوشحال نخواهیم بود و این اشتباهیه که اغلب ماها مرتکب میشیم...فکر میکنیم خوشحالی بعد از موفقیت میاد...درصورتی که کاملا برعکسه. آدمیزاد یا بلده در لحظه ای که هست حضور داشته باشه و هشیار باشه و زندگی کنه یا بلد نیست. اگر بلد نباشه هیچ چیزی آدم رو خوشحال نخواهد کرد...و اونوقت میشه که آدم قبل از مرگش مرده...واسه اینکه زندگی نکرده...چون زندگی همین زمان حاله.

پ.ن. اعضای میتینگ سه شنبه ها: این هفته استثنا میتینگ اینجا برگزار میشه. لطفا خبرش رو به هم دیگه بدین. من دسترسی به لینکهام ندارم.

Balatarin + نوشته شده در 16 Apr 2007ساعت 9:46 AM توسط انار