۱. هیچی به اندازه تلویزیون وقت آدم رو تلف نمیکنه. حتی وبلاگ! خدا رو شکر از پریروز این کنترل تلویزیون عمرش رو داده به شما و بنده هم که مشکل کالیبر دارم نمیتونم نیم متر راه رو برم و در نتیجه مشکل تلویزیون نگاه کردن شبانه به طرز قابل ملاحظه ای کم شده. اگر خدا بخواد صاعقه بزنه و اینترنت ناحیه هم قطع بشه احتمال فارغ التحصیلی من در آینده نزدیک یهو جهش پیدا میکنه.
۲. گربه ها این چند وقته خونه واسو هستند. دو هفته است که ندیدمشون و دو هفته دیگه هم قرار نیست ببینمشون. دلم انقده شده واسه این دوتا فینقیلیها.
۳. این هفته رفتم دوتا کلاس یوگا فهمیدم انعطاف پذیریم درست به اندازه یه دونه تیر آهن گنده است.
۳. من میترسم بچه دار که بشم ول کنم بشینم خونه به بچه داری. واسه دوتا گربه که جونم اینجوری میره نمیدونم قراره واسه بچه هام چکار کنم. من واسه تربیت این دوتا گربه حداقل سه چهارتا کتاب خوندم. حالا نه که فکر کنید هیچ کار خارق العاده ای یادشون دادم یا مثلا بلدند بیان دم در کتتون رو بگیرند و براتون چایی بیارند...فقط بلدند مثل گربه های خوب کنار میز بنشینند و کله شون رو دائم نکنند توی ظرف غذای مهمون. البته کافیه یه سر از اتاق برید بیرون...خوب میخواستید نرید! کلا حاصل تربیت این بوده که کارهایی که میدونند زشته رو جلوی ماها نمیکنند٬ پشت سرمون میکنند.
این بزرگه خیلی اصولا به درد جلوی مهمون آوردن میخوره...میاد قشنگ بو میکنه٬ بعد یه خورده دور و اطراف طرف میپلکه که خوشبحال مهمون بشه چقدر حیوانات بهش علاقمندند بعد میاد قشنگ پهن میشه اون وسط روی پای یکی با یه قیافه ای که "خودت میدونی چه افتخاری دارم بهت میدم"...اون کوچیکه عوضش بچه ذاتش بیشتر به توله سگ میره تا گربه...بهترین تفریحش اینه براش اسباب بازیش رو پرت کنی بره بیاره. اصلا هم خوشش نمیاد بلندش کنی و هیچ کدوم از ناز و ادا و موزمار بازیهای گربه ها رو نداره. همه خراب کاری ها رو اون بزرگه میکنه و دائم میفته تقصیر کوچیکه. از بس که بزرگه کلکه...هر اسباب بازی جدیدی هم بخریم اول بزرگه قبضه میکنه و اگه این کوچیکه بخواد بازی کنه یک کتک مفصل بهش میزنه...واسه همین بیچاره دائم داره با دست دومی ها که از چشم اون افتاده بازی میکنه....هی هی هی معلومه دلم تنگ شده براشون نه؟ برم بخوابم شماها هم معاف بشید از خوندن این اراجیف.
پ.ن. فردا چک حقوقمون رو میدند. هورا!