تبليغاتX
افکار - زندگی

پست پیش رو که نوشتم اومدم خونه و سر راه هم یه بستنی سوپر رژیمی خوشمزه خریدم و فیلم هم گرفتم و امدم خانه که به خودم رسیدگی کنم... چمبره زده بودم جلوی کامپیوتر که واسو سرزده رسید...سورپریزم کرد با چهار ساعت رانندگی وقتی دید پای تلفن برای نیامدن مامان گریه ام گرفته...گربه ها رو هم آورده بود و یک تلفن اضافه که از قبل داشت.

باید سعی کنم همونطور که آیدا گفت شمردن چیزهایی که دارم یادم نرود. واسو و بودنش٬ این عروسک که به واسو میگه "Hi Amoo"٬ و مادرش که دوستی شده که میشود ساعتها بشینی و حرف بزنی یا اصلا حرف نزنی اگر حوصله نداری.

از نظرهاتون توی پست پیش خیلی خیلی ممنونم. چسبید!

 

Balatarin + نوشته شده در 20 May 2007ساعت 1:54 PM توسط انار