تبليغاتX
افکار - مرسی خانوم شین که یادم آورد

من یادمه خونه بابابزرگم یه حیاط داشت که نه تنها حوض داشت بلکه گوشه اش هم یه گلخونه بود...بچه تر که بودیم (سن همین عکسه که این پائینه) یادمه تشت رو پر میکردند و ظهرهای گرم تابستون ما رو میفرستادند توی تشت آب بازی. پریروزها یه عکس از خودم پیدا کرده بودم توی تشت آهنی لخت با شکم گنده! (راستی چرا بچه ها همه شکمشون گنده است؟). بعدا هم که بزرگتر شدم عشقی من میکردم توی این حیاط ها...انگار جنگله و من جهانگرد. پاچه های شلوارم رو میزدم بالا و میرفتم توی حوض توی گلخونه که بابا بزرگ ماهی قرمز توش بزرگ میکرد و این ماهی ها میخوردن به پاهام...برام کشف لیزی لجن ته حوض عالمی داشت...حالا بگذریم که بابا بزرگ چقدر حرص خورد که من تمام ماهی هاش رو از ترس سکته میدادم با اون هروله کردنم وسط حوض:)

 توی حیاط دوتا پنجره کنار گلخونه رو باز میکردم و روشون تیر و تخته میچیدم که مثلا سقف بشه و ساعتها توش خونه بازی میکردم. کنار حیاط بغل گلخونه بوته گوجه فرنگی بود. از این ریزها. تا مدتها مخم رفته بود سر کار که اینا چرا از بقیه گوجه فرنگی ها کوچکترند... عشقم این بود که بگن برو از حیاط گوجه فرنگی بچین...بهتون گفته بودم که یه روز بعد از کلی فکر که خودم به نتیجه نرسیدم از مامانم پرسیدم که "تخم مرغ روی درخت درمیاد یا بته؟"...یه کار دیگه هم که خیلی دوست داشتم این بود که زمستون بشه و کنار این سقف گلخونه قندیل ببنده و من برم با بدبختی و بپر بپر اینا رو دونه دونه بشکونم که بریزمشون پائین. یه بار هم یادمه اون موقع ها که تازه کبریت و آتش به کشفیاتم اضافه شده بود و تقریبا هرچی دم دستم میامد کبریت زیرش میگرفتم یه بار یه چاله گنده وسط حیاط بین باغچه های سبزی خوردن کندم و یه آتیش حسابی درست کردم...چشمتون روز بد نبینه...همون موقع بابابزرگم سر رسید و با اون صدای بلند و لهجه غلیظ ترکی انچنان دادی سرم زد که تا یه ربع بعدش طپش قلبم هنوز بالا بود...اینورش هم پر از درخت انگور بود که از صدقه سرشون ما نه تنها فرق غوره و انگور و کشمش رو خوب فهمیدیم بلکه مامانی از برگش دلمه هایی میپخت که هنوز برای من خاطره اش مونده.

مامانی دیگه بین ما نیست. بابابزرگ که ایشالا سالهای سال هنوز برامون باشه اینجا تو آمریکاست پیش اکثر بچه هاش... اون خونه رو جاش آپارتمان ساخته اند...توی میرداماد کنار برجهای اسکان٬ درست چسبیده به اون چلوکبابیه و آزمایشگاه...اونجا که برین یه تیکه بزرگ از بچگی های من اونجاست.

Balatarin + نوشته شده در 9 Sep 2007ساعت 12:32 PM توسط انار