دیروز سلمان رشدی اومده بود دانشگاه ما. قرار بود بخشهایی از کتابهاش رو روخوانی بکنه و به سئوالها جواب بده. ما هم رفتیم. چه نویسنده خوبیه. من نمیدونستم انقدر کتابهاش جالبه. بیشترش داستانه. بخشهایی از کتاب Midnight's Children رو برامون خوند که راجع به سلیم یه پسر هندیه که درست در روز استقلال هند (جدایی هند و پاکستان) به دنیا اومده. چیزی که نمیدونه اینه که درواقع یه پرستار اونو با یه بچه دیگه جا به جا کرده و اون بچه این خانواده ثروتمند نیست. بخشهایی که برامون خوند مال زمانی بود که سلیم حدودا ده ساله است و کم کم یه نشانه هایی داره میبنیه که بعدا این راز رو براش افشا میکنند.
چیزهایی که برام جالب بود این بود که بسیار فصیح و خوب صحبت میکنه. نیست که اهل هند و تحصیل کرده انگلیسه مثل اکثر انگلیسیها و هندی ها (و برخلاف اکثر آمریکایی ها) انگلیسی رو خیلی زیبا و با کلمات پیچیده حرف میزنه. خیلی هم آدم شوخ طبع و بامزه ایه. واقعا هر جوابی میداد حتما یه چاشنی طنز بهش اضافه کرده بود و ترکیب این طنز با اون لهجه فصیح انگلیسی خیلی شنیدنی بود. یه نکته جالب دیگه هم اینکه ظاهرا یه مدت توی دانشگاه میخواسته هنر پیشه بشه و حتی کلاس و اینا هم برداشته اما بعد نظرش عوض شده. ظاهرا پدرش داشته از فکر اینکه بچه اش هنر پیشه بشه و آبروشون پیش مردم بره پس میفتاده که خدا رو شکر به خیر گذشته. راجع به آیات شیطانی هم ازش پرسیدند که راستش به نظر من و بقیه دوستان سئوال بیخودی بود چون اصولا خیلی سال از ماجرا گذشته و پرسیدن نداره. اما حتی برای جواب اونم یه چیز طنز داشت که قاطی جوابش کنه. سئوال و جوابش رو هم که من اینجا نمیارم اما خودتون حدس بزنید دیگه! با کلی هم محافظ و پلیس آمده بود.
خلاصه جاتون خیلی خالی بود. مخصوصا من جای آقای هرمس مارانا رو خیلی خالی کردم.
یه خواهشی هم داشتم. کارت تلفن خوب برای زنگ زدن به ایران چی سراغ دارید؟ من از اینجا میگرفتم و همیشه خوب بود اما مدتیه اصلا نمیگیره.