سال اول که اومده بودم اینجا یه روز هِلِک و تِلِک پاشدم رفتم باشگاه و بعدش گفتم از برنامه استخر هم یه سئوالاتی بکنم ببینم ساعتهای اون چه جوریه. پاشدم رفتم پیش یارو پرسیدم "ببخشید اینجا خانومها و آقایون ساعتهای جدا دارند یا باهم میان؟"...دختره مسئول قیافه اش یه جوری شد از گیجی که انگار از عادت حمام گرفتن فضایی ها در ساحل گینه نو ازش دارم سئوال میکنم...هنوز هم فکر میکنم اصلا نفهمید چی دارم میگم...
دروغ نباشه این پست آقای سی و پنج درجه هم یادمون آورد که پنج سال آزگار طول کشید که بالاخره من بتونم خودم رو راضی کنم که تو رخت کن خانومها رخت و لباسم رو دربیارم و دوش بگیرم. یعنی از بس که دردسر بود با تن عرق کرده بعد از باشگاه دوباره راه بیفتم برم سرکلاس مجبور شدم. اما هنوز هم که هنوزه جلوی دوست و آشنا روم نمیشه. غریبه ها رو میتونم تصور کنم چوب لباسی و کمد هستند و بی خیال بشم اما جلوی آشنا حیا و نجابت شرقیم هنوز گُل میکنه.
پ.ن. توالت یونیسکس هنوز دلم نمیاد برم مگر اینکه مجبور باشم. حالا جدا از اینکه جلوی یکعالمه سیبیل کلفت آرایش درست کردن یخورده برام غریبه واقعا فکر استفاده از اون توالت فرنگی که هنوز اون صندلیش بالاست دلم رو آشوب میکنه.
اینم از افاضات بنده درباب تبادل فرهنگی در غرب.