یه مدتی بود که من به این نتیجه رسیده بودم که باید سعی کنم مثبت تر باشم. در چیزهایی که ممکنه خیلی سطحی و بی اهمیت به نظر برسه مثل حرف زدن روزمره٬ وبلاگ نوشتن٬ حتی نوعی که خودم با خودم حرف میزنم. علتش هم چند تا چیز بود: یکی اینکه دقت کردم دیدم چقدر وقتی با مثلا این آقای محترم حرف میزنم اصلا به کل شارژ میشم...چرا؟ فقط واسه اینکه هردفعه گوشی رو برداری بگی "علی چطوری؟" میگه "هیولا!عالی!". خوب همه میدونیم نمیشه یه نفر همیشه (اونم تازه تو تکزاس!) عالی و خوب و هیولا باشه که...اما همین که من با ایشون حرف میزنم سه ساعت بعدش اصلا حالم بهتره. در عوض خودم رو دقت کردم...دیدم هروقت یکی میگه "انار چطوری؟" فوری از مینیمم مطلق معادله شروع میکنم و تا بخوام به چیز مثبتی برسم دیگه مکالمه تموم شده...خدائیش دقت کردم دیدم هرکی بهم زنگ میزنه میگه چطوری به جای جواب دارم نِک و نال میکنم. خوب نیست. اصلا خوب نیست. دیدم خودم از اون جور اولی بیشتر خوشم میاد. واسه چی خودم نوع دوم باشم؟ حالا هیولا اگر نتونستم بگم لااقل بگردم یه چیز مثبت پیدا کنم. ایندفعه که تلفن زدند از دویدنم و مسابقه ماراتن نیویورک و اینکه چشم حسود کور تا حالا سرما نخورده ام تعریف کنم. پس یه دلیل این بود که مردم گناه نکرده اند میخوان با من معاشرت کنند.
دلیل دوم این بود که دیدم ناله و غصه به نظر میاد یه جایی توی مخ آدم ثبت میشه. کلمات آدم بعد از یه مدت واقعیت آدم میشن. لباس میشن و به تن آدم میشینند. من خیلی دارم به این نکته میرسم که اگر میخواهی عوض بشی الزاما نباید از درونی ترین لایه شروع کنی تا بعد در زندگی روزمره ات این تغییرات نمود پیدا کنه. میتونی یه مدت خودت رو مجبور کنی که اونجوری که میخواهی بشوی زندگی کنی...خودت رو مجبور کنی که مثبت حرف بزنی٬ با خودت مثبت رفتار کنی٬ حالت رو که پرسیدند بلند و با لبخند جواب بدی...خلاصه حتی اگر هم باور نداری آدم موفق و توپی هستی اما جوری زندگی کنی که فکر میکنی آدمهای موفق و توپ زندگی میکنند...بعدش ممکنه انقدر این مدل زندگی که نقشش رو بازی کردی برات ملموس بشه که انگیزه کافی بشه بچسبی بهش. درست عین ورزش که میگن شش ماه اول باید خودت رو مجبور کنی بری اما بعد انقدر فایده میبینی که میچسبی بهش ...و راست هم میگن.
دلیل سوم اینکه نق و ناله از آدم انرژی میگیره حتی اگر سطحی باشه. این واقعیته. رسما انرژی ذهنی که هیچی فیزیکی میگیره. و انرژی آدم محدوده.
چهارم اینکه (و اینو تازه یاد گرفتم) نق زدن راحت ترین راه برای دریافت تعریف بقیه است. ترحم آمیزترین راهه اما راحتترین راه. خیلی از ماها ناخودآگاه این راه رو انتخاب میکنیم و من فکر میکنم خیلی از زندگیم اینجوری بوده. دیگه نمیخوام باشه.
حالا نه اینکه از این به بعد هیچ موضوع غم انگیزی توی زندگیم نیست. اما میخوام سعی کنم ۱) ببینم آیا ارزش اینو دارند که من انرژی صرفشون کنم؟ ۲) چه جوری میتونم با جمله های مثبت تری تجزیه و تحلیلشون کنم. یه جوری که آخرش احساس نکنم تراکتور از روم رد شده. بلکه احساس کنم نتیجه آنالیزم یه چیز به دردبخور و کاربردیه...یا به این نتیجه میرسم که از کنترل من به کل خارجه یا لیست کنم چه کاری فعلا از دستم برمیاد. نمیگم حتی مثبت اندیشی...فقط میخوام نوع جمله بندیم رو تغییر بدم...اگر دارم یه مشکل یا یه خصوصیتم رو بهش فکر میکنم مچ خودم رو وسط جمله ها بگیرم و دوباره جمله بسازم...به همین ابتدایی و سادگی.
توی نوشتن اینجا هم میخوام سعی کنم رعایت کنم.
مرتبط:
۱. باور (در آمریکا-حتما بخونید)
پ.ن. من لازم میدونم یه چیزی رو به این پست اضافه کنم مخصوصا با توجه به پستی که پانته آ ی عزیز لطف کرد و برای من نوشت و بعضی دیگه هم توی نظرها ذکر کردند. ببینید منظور این پست اصل تظاهر کردن نیست. جمله بندی مثبت این نیست که آدم راجع به نقاط منفی و غم انگیز زندگیش حرف نزنه یا تظاهر کنه که وجود ندارند. بلکه فقط اینه که چطور راجع به اون نقاط منفی فکر کنیم و حرف بزنیم. آیا بصورت واکنشی حرف میزنیم یا کنشی. این یکی از فایده هاش در تعامل با دیگرانه اما فایده اصلیش به طور روزمره توی زندگی خود ادمه. اینکه من در مورد اشتباهات و مشکلاتم با بقیه چطور حرف میزنم یه انعکاس کوچکی از روشیه که در گفتگو با خودم دارم. من اگر بلد نیستم مشکلم رو طوری حلاچی کنم که از تهش محکوم و بی انرژی و بدون یک ایده سازنده برای یا حلش یا کنار گذاشتنش بیرون بیام این مشکله. برای اینکه واقعیت اینه که اکثر مشکلات زندگی همونقدر مشکلند که ما مشکل بگیریمشون. واسه همینه که میبینی یه عده آرامش بیشتری توی زندگی دارند و یه عده مثل این زن همسایه بالایی ما توی تهران هردفعه پریود هم میشد همه ساختمون میدونستند انقدر که ناله میکرد...خوب این بابا انقدر پریودش و دردش(که لابد هم داشته٬ نمیگم نداشته) رو سخت گرفته بود که وقت نداشت دیگه به مشکلات و مسائل مهمتر برسه...تمام انرژیش رو صرف همون کرده بود. یه نکته ای که وجود داره اینه که هر آدمی انرژی محدودی در طول روز داره و "چسناله کردن" به قول پانته آی عزیز توی روزمره زندگی بیشتر از هر کسی از خود من انرژی میگیره بدون اینه محصول جانبی مثبتی ایجاد کنه. یه مثالش همین چند وقت پیش که من توی اتوبوس گیر افتاده بودم...میشد من یه هفته اعصابم رو خراب کنم سرش. خوب واقعا بی ملاحظه بودند که مسافر رو یادشون رفته بود٬ هزار اتفاق میشد بیفته٬ من دیرم شد٬ به کارم نرسیدم...اما من انتخاب کردم که آسون بگیرم و آخرش هم بیام واسه شماها هم بنویسم. این انتخاب من بود. اگر هم نمیکردم ایرادی بهم نبود اما این انتخاب باعث شد که در درجه اول اعصاب خودم راحت باشه و بعد بقیه هم یه خنده ای به لبشون بیاد. من منظورم اینه که آدم در طول روز از انرژی و منابعش استفاده بهینه کنه و ببینه آیا موضوع اصلا ارزش سخت گرفتن رو داره و به من اصلا مربوطه و آیا کنترلی روش دارم و بعد اگر حالا باید سخت بگیرم چه جوری میتونم آنالیزش کنم و راجع بهش فکر کنم که ازش یه چیز مثبتی برای خودم بیرون بیاد به جای اینکه ناله بیفایده بکنم.
در مورد علی هم اونجایی که شخصی آنالیزش کرده بودی رو من نمیخوام وارد بشم چون اصلا خوشم نمیاد بحثها شخصی بشه. اما در کل به نظر من خیلی آدمهای کمی مسئولیت دارند که با مشکلان آدم درگیر بشن و به نظر من حتی همونها هم حقشونه که اول آدم خودش یه قدم بذاره جلو و مسئولیت قبول کنه و بعد از دیگران مسئولیت بخواد...نک و ناله منفی و بدون حداقل تمایل به عملگرایی پشتش از نظر من یعنی من ناله میکنم و کار هم نمیکنم چون جرات تغییر ندارم. از قدیم گفته اند یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به مردم...آدم میتونه و باید از دیگران مشورت بخواد و گاهی گوش شنوا اما اختیار و مسئولیت زندگی آدم اول و آخر با خودشه.