میخواستم بیام بقیه پست پیش رو بنویسم و در باب مفاهیم برابری جنسی افاضات کنم که دیدم تولد وبلاگمه. برای من سال گذشته شادترین سال زندگیم بوده. حداقل از وقتی سرم به تنم میارزیده و یادم میاد. نمیگم گریه زاری نبوده٬ ترس نبوده٬ غصه نبوده. نه. اینا بوده. اما در کنارش چیزی بود که من هیچ وقت نداشتم. و اون اینکه وقتی الان به خودم نگاه میکنم برای خودم احترام قائل هستم. وقتی راجع به آینده ام فکر میکنم به جای ترسیدن٬ ترسی که فلج میکنه٬ فکر میکنم که "حتما میتونم. فقط باید دقیق بدونم که چی میخوام. اگر واقعا بخوام راهش رو پیدا میکنم".
برای من سال گذشته سال آزادی بخشی بود. از چند تا قید مهم رها شدم. از قید اینکه نسبت به خودم تبعیض جنسیتی قائل بشم. که گوش دنیا رو کر کنم از برابری زنها و مردها اما آخر روز که خودم میرم توی خلوت خونه ام ته دلم به تواناییم شک داشته باشم چون زنم. حالا چه فرق میکنه دلیلش چی بوده؟ و فهمیدم که خودم رو مجبور میکرده ام بین زن بودنم و خانواده خوب داشتن و زندگی شغلی خوب یکی رو انتخاب کنم. فهمیدم هیچکس جز من داشت منو مجبور نمیکرد. این دوتا رو که گذاشتم زمین زن شادتری بودم. چون زنی بودم که نه دیگه در تبعیض زندگی میکرد و نه در تنهایی.
فهمیدم که اینهمه که ایران رو صبح تا شب آنالیز میکنم مال اینه که نتونسته ام مسئولیت بودنم رو قبول کنم و دارم توجیهش میکنم. و چیزهایی در زندگی هرکس هست که قابل تغییر نیست. اما اینکه یه جایی ببخشی و بگذری یا عمری آنالیز کنی انتخاب توئه. من انتخاب کردم که ببخشم و بگذرم. گذشته رو گذاشتم زمین که بتونم برای آینده ام جا باز کنم. امتداد نگاهم رو از پشت سرم برداشتم و به الان دوختم.
فهمیدم که فرق آدم ترسو با آدم شجاع این نیست که آدم شجاع نمیترسه. فرقشون اینه که آدم شجاع نمیذاره ترسش براش فاکتور تصمیم گیری باشه. که در مواقع بحران ترسوها آنالیز میکنند و شجاعان اقدام.
فهمیدم که اگر نمیتونم تصمیمی بگیرم برای اینه که سیستم ارزشیم تکمیل نیست. اگر بدونم "ارزش" دقیقا برای من چیه همیشه برمبناش تصمیم میگیرم و هیچ وقت برنمیگردم بپرسم "آیا ارزشش رو داشت؟".
فهمیدم که برای همه زندگی نمیشه از قبل برنامه ریخت. برای اینکه داده ها و اطلاعاتم کافی نیست. اما اگر به این امید بشینم که تمام زندگی رو براش برنامه بریزم و بعد اقدام کنم و شرایط مناسب باشه چیزی رو که از دست میدم همین لحظات الانه. و زندگی همین "اکنون"هست. نه آینده ای که میبایست پرفکت بشه و نه گذشته ای که در حسرت پرفکت بودنش عمری حرف میزینم.
اینها رو همه رو از بحثهامون یاد گرفتم. از این پستها:
۱. بهای آگاهی و به دنبالش توضیحش و نتیجه گیری های من
۲. سوغات تورنتو: زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است.
۳. ترس: این از اون پستها بود که واقعا نظراتش به درد میخورد با اینکه خود پست معمولی بود.
۴. چیزی برای فکر
۵. از میان کامنتهای دیگران
و در سایه اینها توانسته ام ۱۵ پوند وزن کم کنم٬ به کلی آدم دیگه کمک کنم که در راه رسیدن به هدف کاهش وزنشون گام بردارند٬ یه نیمه ماراتن بدوم٬ یک مقاله علمی تمام کنم٬ دوست خوبی برای واسو باشم٬ بیش از هر زمان دیگه برای خانواده ام موثر باشم٬ و مهمتر از همه صبح که از خواب بیدار میشم جرات کنم با روز جدید روبرو بشم و اگر جایی اشتباه میکنم به جای محاکمه خودم روی مشکل تمرکز کنم...حداقل اکثر اوقات.
من الان آدمی هستم که دارای ارزیابی مثبت و واقعی از خودم هستم. اعتماد به نفس دارم. و میخوام از تک تک شماهایی که اینجا رو میخونید و توی بحثهای پست های بالا و پستهای دیگه شرکت میکنید تشکر کنم. من همه همه اینهایی رو که گفتم بخش بزرگیش رو مدیون شما و بحثهای این وبلاگ هستم و اینکه خوب بحث میکنید و منو به فکر وا می دارید و برام فرصتی فراهم میکنید که با شوق بنویسم و ازتون یاد بگیرم. دلم میخواست این پست جمع بندی این یکسال این وبلاگ٬ من و رابطه مون باشه. سال خوبی بود.
پ.ن. اینها رو هم شما دوست داشتید: جمله بندی مثبت٬ افسردگی