تبليغاتX
افکار - عشق

دیروز گربه ها رو دادم واسو ببره خونه اش یه مدت. دلیلش بیشتر به خاطر خودشونه. نمیخواستند برن. از مسافرت و ماشین بدشون میاد. وقتی در ماشین رو بستم و منتظر شدم که برند انقدر دلم تنگشون بود که جاش درد میامد. الان انقدر دلم براشون تنگه که جاش درد میاد. همونجوری که وقتی صدای خنده مامان رو پای تلفن میشنوم یه جایی توی سینه ام میپیچه به هم.

میگن درد توی جنگ خوبه. چون نشونه اینه که زنده ای. این درد هم احتمالا نشونه اینه که زنده ای. روحت کرخت نیست.

بعضی وقتها فکر میکنم که این دوتا گربه هیچ وقت نمیدونند که من چقدر دوستشون دارم و چه لطفی به من کرده اند که توی زندگیم هستند. به واسو میگم "یعنی فکر میکنی میدونند چقدر عاشقشونم؟"...جواب میده منم بعضی وقتا به تو نگاه میکنم و همین سئوال رو از خودم میکنم.

آدم دنیا رو برای معشوقش میخواد. عشقی که قفس باشه عشق نیست. قفسه.

پ.ن. حالا واسه اینکه ببینید عشق من به این دوتا گربه یعنی چی...این قیافه هر روز صبح منه:)

 پ.ن.2. راستی دیدید بلاگر فارسی هوا شده؟

Balatarin + نوشته شده در 16 Dec 2007ساعت 6:33 PM توسط انار