من فکر میکنم لازمه اینو بگم. مطالب این وبلاگ تجربه های روزمره یه آدم معمولیه که شرایطش ممکنه شبیه شرایط شما باشه یا نباشه. مثل تمام 6 میلیارد آدم دیگه دنیا. من تمام کاری که میتونم بکنم, اگر خیلی همت کنم, اینه که توی چهارچوب و context زندگی خودم حرف بزنم. یعنی توی این دوتا وبلاگ روی تجربه های خودم تمرکز کنم, حرف کلی نزنم, واسه حقوق بشر ایران نسخه نپیچم, وبلاگم رو با تریبون سازمان ملل اشتباه نگیرم, فکر نکنم باید دنیا رو عوض کنم, تعمیم ندم و یک کلام تمرکز کنم روی دایره تاثیر گذاری خودم و روی خودم. هر موعظه ای میخوام برای بقیه دنیا بکنم و هر تغییری میخوام توی بقیه دنیا ببینم اول خودم ببینم عرضه اش رو دارم یا نه.
این هم یه دیدی نبوده که از روز اول داشته ام. تازگی ها به دست اورده ام و فکر میکنم با توجه به شرایطم, و دور بودنم از ایران بهترین راهه برای اینکه اولا خودم کارم به جنون نرسه و ثانیا زندگیم به جای اینکه صرف سرکوبیدن به درهای بسته ای بشه که کلیدشون دست من نیست صرف رفتن راههایی بشه که ممکنه از راههای اون درها پیچ پیچی تر و تاریک تر باشه اما حداقل توی مسیره و حداقل جلو میره.
حالا همه اینا رو چرا میگم؟ واسه اینکه وقتی یه چیزی مثل اون "مکمل سو استفاده احساسی" مینویسم دلم میخواد همونقدر که من تلاش میکنم خودم دائم توی چهارچوبم بمونم و دنیا رو هم توی چهارچوبش بذارم خواننده این وبلاگ هم سعی کنه مطالب رو توی همین چهارچوب نسبی ببینه و بعد با ضرب کردن اون فاکتور نسبیت ببینه چقدرش و کجاش توی زندگی خودش ممکنه به درد بخوره. و بعد هم اگر من مثالی میزنم باز ممکنه عین اون مثال نه تنها توی زندگی یه خواننده ای هیچ کاربردی نداشته باشه که حتی مسخره هم بیاد. اما شاید اگه یخورده عمیق تر بشیم و سعی کنیم "طرز فکر" پشت مطلب رو بفهمیم و بعد اون رو قبول کنیم یا به چالش بکشیم خیلی خیلی پربارتر بتونیم حرف بزنیم. واسه اینکه جوری که من میبنیم همه ماها آدمیم و قاعدتا در یک سری ارزشهای بنیادی, و خصوصیات اصلی با هم یکی هستیم و با توجه به نقطه شروعمون و روش زندگیمون هرکدوم روی یک مسیر متفاوت داریم میریم جلو اما این دلیل نمیشه که نتونیم تجربه هامون رو شریک بشیم و شبیه سازی بکنیم. فقط باید حواسمون باشه که شبیه سازی کنیم نه اینکه بخواهیم عینش رو اجرا کنیم یا اگر عینش قابل اجرا نبود بیاییم بگیم "فلانی, تو ایران نیستی نمیفهمی."....به جاش بگیم ایران اینجوریه, اونجوریه, من با توجه به حرف تو این فکر رو میکنم و اون فکر رو.
به هر حال من فقط خواستم بگم نویسنده این وبلاگ ماه می سال 2001 از ایران بیرون اومد. ژانویه 2006 برای سه هفته رفت ایران که توی اون سه هفته عمه اش از سرطان لنف فوت کرد و مادرش از سینه اش نمونه گیری کرد که خدا رو شکر به خیر گذشت. اما از ایران به جز بیمارستان دی و مرده شور خونه بهشت زهرا خیلی چیزی ندید. ادعایی هم نداره که میفهمه ایران چه خبره. دلش برای خانواده اش و خونه اش تنگ شده اما میدونه که خارج از ایران بودنش حق و فهمی براش ایجاد نمیکنه. فقط چون علاقه شدید به حرف زدن و نوشتن و "بیایید تجربه هایمان را قسمت کنیم" داره سعی میکنه مطالبش و چیزهایی که یادمیگیره رو یه جوری بنویسه که به کار تعداد آدم بیشتری بیاد و مسائل رو از زاویه ای بنویسه که شاید به خاطر خارج از ایران بودنش دید نویی باشه و برای اونی که توی ایران هم هست مفید باشه. همین. خواهش میکنم مطالب این وبلاگ رو در همین چهارچوب بخونید.
پ.ن.
1. هیلاری نیوهمشایر رو برد. داره انتخابات جالبی میشه.
2. کانتر ویزیتور رو از وبلاگ برداشتم. تبلیغاتش داشت منو خل میکرد. شما رو نمیدونم. به ازای هر کلیکی که روی سایت میکردم یه پنجره تبلیغ باز میشد. جالبش اینجاست که وبلاگ ورزشم این مشکل رو نداره. نمیدونم تعداد پنجره ها رو با تعداد ویزیتور تنظیم میکنند یا چیز دیگه ایه.