این خونههای دانشجویی هم داستانی هستند برای خودشون. یکی از مهمترین خصوصیاتشون در و دیوار پوست پیازیشونه. الان که بنده خدمت شما نشستهام این همسایه دیوار به دیوار صداش رو انداخته سرش داره آواز هندی میخونه. یک همسایه دل خجستهای سه روزه صدای موزیک دامبولیش قطع نمیشه. خدا شاهده دیشب تا سه و خورده ایش رو من شنیدم. این همسایه بالایی اونوری عادت داره یه وقتهای بیوقتی میره دوش میگیره. تئوری واسو اینه که میره توی وان حموم خودش رو میشوره (خونه ها شلنگ ندارند و خیلی ملتها مثل ما عادت به شستن خودشون دارند)...این همسایه درست بالای سر من نمیدونم چندتا مرد خرس گندهاند...چند وقت پیش یکیشون انقدر سرفه میکرد که من تقریبا مطمئن بودم سل داره و الان بیشتر هم مطمئنم چون چند وقته صداش نمیاد و به گمانم مرده. یکیشون هم تازگی ها دوست دختر گرفته که الحمداالله بیشتر به بحثهای فلسفی علاقمند هستند تا تِپ تِپ کردن که خودش غنیمته....و اما آنچه که انگیزه نوشتن این پست شد باد بلند و کشداری بود که همسایه بالایی در کرد و شنیدنش در طبقه پائین انار خانوم رو به تفکر فرو برد که این خانه ها واقعا به بادی بنده.