تبليغاتX
افکار - خصوصیات من

لوا یه بحث خوبی رو راه انداخته راجع به خصوصیات بد و خوب هرکس. من از امروز صبح مداد دستم گرفتم هرچی دستم اومد نوشتم. به بد و خوب قسمتش نکردم چون برای رسوندن خیلیهاش به همینجایی که هستش هم کلی زحمت کشیده ام...ممکنه هنوز باعث اذیتم باشه اما انقدر برای به همینجا رسیدنش زحمت کشیده ام که دلم نمیاد. یه چیزهاییش هم دیگه منم دیگه...بهشون انس گرفته ام. خلاصه این شما و این نویسنده این وبلاگ از دید خودش!

۱. حرف دلم رو میزنم. رو راستم.

۲. صادق هستم. اما یاد گرفته ام (اونم نه آسون!) که صداقت با حماقت فرق داره. آدم همه چیز رو به همه کس نمیگه که "میخوام خودم باشم" همونطور که لباس خوابت رو سرکار نمیپوشی که میخواهی خودت باشی...اینو تقریبا به زور دگنگ یاد گرفتم تو ایران. اینجا هم صادقه.

۳. آدمها رو دوست دارم. از کمک کردن به آدمها لذت میبرم. از ارتباط با آدمها لذت میبرم.

۴. از خلق کردن و به وجود آوردن خوشم میاد.

۵. از مدیریت کردن لذت میبرم.

۶. دلم نازکه. خیلی خیلی زود گریه ام میگیره.

۷. جدی هستم. اینو نمیدونم خوبه یا بد. اینی که خودم و بقیه آدمها رو جدی میگیرم خوبه. اما بعضی وقتها ممکنه در ترکیب با خصوصیت اول توی ذوق بعضی ها بزنه. بعضی وقتا برای مردم سخته با این جدی بودنم بخوان سر حرف رو باز کنند و ممکنه فکر کنند مغرور هستم. اما در مجموع فکر کنم خوبیهاش به بدیهاش میچربه.

۸. انقدر جلو جلو میخوام برای همه چیز زندگی برنامه بریزم که خودم رو دیوونه میکنه و به جایی هم نمیرسه. این آدم رو فلج میکنه. از نیاز آدم به این میاد که میخواهی روی زندگیت کنترل داشته باشی و ضریب اطمینانت رو در مورد آینده ببری بالا که احساس امنیت کنی...اما کار عبثیه...چون آدم نمیدونه آینده چی میشه و فقط باعث میشه تمام زندگیت به دلواپسی و حرص و جوش خوردن بیخود بگذره. بارها شده من از خودم پرسیده ام "ایا واقعا همین الان باید جواب این سئوال رو پیدا کنی که اینهمه فشار داری روی خودت میگذاری؟"

۹. من اهل زندگی روتین نیستم. به من یه خونه و یه شوهر و دوتا بچه و دوتا گربه و یه سگ بدی بهت میگم :"خوب که چی؟" یعنی اگه قرار باشه زندگی بشه همینو فقط آپگرید کردن اینا هراز گاهی من یه ثانیه هم نمیتونم تحملش کنم. حوصله ام سر میره. برای زندگی به یه هدف بیشتری احتیاج دارم. اینو یاد گرفته ام که اگه بخوام سرکوبش کنم و خودم رو مجبور کنم جور دیگه ای باشم تماسم رو با زندگی از دست میدم. اتفاقا خیلی آدم خونگی هستم و از پول هم اصلا بدم نمیاد اما فقط اینا برام کافی نیست که بگم اینا ارزش زندگی کردن داره. فعلا فقط یه چیزه که به نظرم از هرچیز دیگه ای تو دنیا با ارزش تره و اون آدمهاند. اونهایی که دوستشون داری و دوستت دارند و رابطه تون و کلا رابطه با آدمهای دنیا و با موجوداتش.(من گربه هام رو جزو فامیل میشمرم. منظورم از موجودات این سوسک و گوزنهای توی خیابونه)

۱۰. یاد گرفته ام هدفای بلند بچینم و بلند پروازی کنم اما هنوز یاد نگرفته ام برای رسیدن به هدفهای کوچیک و روزمره برنامه بریزم و بهشون برسم. یه وقتایی همچین گیر میکنم که نگو. مهارتهای برنامه ریزی کوتاه مدتم رو خیلی باید روشون کار کنم.

۱۱. روی بدن و شکل و قیافه ظاهرم تقریبا هیچی اعتماد به نفس ندارم. تازگی ها فقط یه کمی بهتر شده ام اما هنوز با تقریب خوبی همون صفره.

۱۲. وقتایی که اوضاع به هم میریزه شروع به خودخوری میکنم و تنبیه کردن خودم. کارهایی رو که میدونم باید بکنم نمیکنم انگار که با خودم لج کرده باشم. معمولا اولین چیزی که متوقف میشه ورزشه و دومیش درست غذا خوردن. اگه دیدین من دارم یه کیک شکلاتی خیلی بزرگ رو فرو میدم بدونید توی اون لحظه از خودم بدم میاد. اگه دیدین شام دارم سالاد میخورم بدونین روابطم با خودم توی اون لحظه عاشقانه است.

۱۳. از قبول عیبهام نمیترسم. از حرف زدن در موردشون هم همینطور. به موازات این هم از حرف زدن در مورد عیبهای مملکتم و...هیچ وقت فکر نکردم که کسی در موردم قضاوت بد میکنه اگه راجع به این چیزا راحت حرف بزنم. راستش یعنی اگرهم بکنه خیلی براش احترام قائل نیستم که بخواد برام مهم باشه.

۱۴. از بازنگری توی خودم وشخصیتم لذت میبرم. اگر یه چیز باشه که بهش افتخار کنم اونه که آگاهانه چقدر تلاش میکنم که ببینم کی هستم و کجاها کم دارم و چی میخوام باشم و از درد این کار نمیترسم. نمیترسم از روبرو شدن با خودم. فکر کنم واسه همینم هست که با پیش مشاور رفتن هم راحتم.

۱۵. اگه دوست خوب داشته باشم دو دستی میچسبمش اما هیچ وقت از اونایی نبوده ام که یه عالمه دوستای جور و واجور دارند ودائم پارتی و شب تعطیل همیشه یه کاری دارند. همیشه از معاشرت با اونایی که فکر کرده ام دوستامند لذت برده ام و براشون احترام قائل بوده ام اما هیچ وقت دورم شلوغ نبوده. گاهی وقتا احساس تنهایی میکنم اما اگه زیادم آدم دورم باشه دلم برای تنهاییم تنگ میشه. هنوز تعادل این وسط رو پیدا نکرده ام.

۱۶. خیلی وقتا انگار از سر لج با خودم یه کاری رو انقدر انجام نمیدم تا واقعا دیر بشه و دم مهلتش بشه. یه بار یه جا خوندم یه آدمهایی تو استرس بهتر کار میکنند. اما من فکر نکنم اونجوری باشم. فکر کنم بیشتر موقعهایی که با خودم خوب نیستم این کارو میکنم. 

۱۷. فقط در مورد هیکل و ظاهرم خودم رو خیلی با بقیه مقایسه میکنم. این مخصوصا باعث میشه اطراف اونایی که فکر میکنم خوشگل و خوش هیکل هستند سه برابر مقدار عادیم غذا بخورم!

۱۸. شلخته ام.

۱۹. خیلی چیز میز گم میکنم.

۲۰. هیچ وقت پول ندارم.

۲۱. تو انگیزه دادن به بقیه خوبم. و اینکه اگه یه چیزی برای خودم مهم باشه میتونم انگیزه ام رو به بقیه هم منتقل کنم.

۲۲. خیلی خوابالو هستم. حتی اگر خوابم هم نیاد از تو تخت بودن و الکی خوابیدن خوشم میاد. صبح زود یا حتی به موقع پاشدن برام مصیبته.

۲۳. حواسم زود از روی هدفم یا کارم پرت میشه. در آن واحد میخوام چند تا کار رو با هم بکنم که خوب نتیجه اش این میشه که یه کارهایی اون وسط به مقصد نمیرسه.

۲۴. پشتکارم خوبه اگه بتونم شماره ۲۳ رو کنترل کنم.

۲۵. اعتماد به نفسم کمه. شده ام دو تیکه: یه تیکه اون نیروی خلاقمه که بعد از اینهمه زحمت آزاد شده. همونی که زندگی روتین دوست نداره. اما این تیکه تازه کاره...عین میمون از این ایده به اون ایده میپره. هدفهای بزرگ بزرگ میچینه. اما یه بخش هم هست که بخش اجراییه. این بخش اجرایی خیلی محدودتره و وقتی این بخش خلاق عین میمون (شماره ۲۳) رفتار میکنه عاصی میشه و اعتماد به نفسش حتی کمتر هم میشه. یا وقتایی که هدف خیلی بزرگه به جای اینکه تیکه تیکه اش کنه و براش برنامه ریزی کنه چون بلد نیست (شماره ۱۰) خودش رو زیر سئوال میبره.  اعتماد به نفسم قبلا یکپارچه کم بود (یعنی تقریبا وجود نداشت!) الان قسمتی ازذهنم اعتماد به خودش داره و قسمتی نداره. اگه بتونم این دو بخش رو هماهنگ کنم و بینشون پل بزنم که با هم ارتباط داشته باشند مطمئنم آدم موفقی میشم.

خوب این از من! اگه چیزی در مورد من هست که میخواهید اضافه کنید حتما بگین. حداقل سعی میکنم که انتقاد پذیر باشم:)

پ.ن. من راجع به پست قبل یه توضیحی بدم: مجبور نیستید کامنتهای معمولی رو زبان غیر محاوره ای بنویسید. فقط اون نظری که مخصوص برای "پ" میگذارید رو لطفا محاوره ای ننویسید. دیروز مجبور شدم توضیح بدم "دمت گرم!" یعنی چه: may your breath be warm!(تا اون ثانیه به مفهوم لغویش فکر نکرده بودم!) بعد چون "ایول!" رو قبلش توضیح داده بودم گفتم مترادف همونه اما خداییش اینا خیلی پیشرفته است. این دوست ما تازه شروع کرده.

پ.ن.۲. من این تستی که روشنک توی نظر خواهی گذاشته بود رو زدم و شدم ENFJ. انگلیسی سئوالاش یخورده پیچ پیچیه اما آنالیزش جالبه. 

مرتبط: (اینا هم از خودشون نوشته اند)

۱. آزاده (روز بر می آید) ۲. تغییرات مثبت و منفی (بلوط) ۳. پست اول (سیم ظرفشویی) ۴. خب منم خودمو لو دادم (آذرستان)

Balatarin + نوشته شده در 12 Jul 2006ساعت 0:53 AM توسط انار