<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>افکار </title>
<link>http://thoughts.blogfa.com/</link>
<description>گوله نخ گوریده اما خوش رنگ</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Apr 2008 20:51:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پذیرش و اسباب کشی</title>
<link>http://thoughts.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
خوب من مدتیه که اسباب کشی کرده ام به&lt;a href=&quot;http://persian.anarkhanoom.com&quot;&gt; این وبلاگ جدید&lt;/a&gt; اما این پست رو اینجا هم مینویسم برای اینکه اگر به هر دلیلی خواننده این وبلاگ بودید و لینک آن یکی را اضافه نکرده اید حداقل این پست را بخوانید. اگر هم لطف کنید و آدرسم را به طور دائمی در فید یا لینکتان تغییر بدهید ممنون میشوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://paziresh.info/&quot;&gt;&lt;img width=&quot;449&quot; height=&quot;67&quot; src=&quot;http://persian.anarkhanoom.com/Paziresh.JPG&quot; alt=&quot;Paziresh.JPG&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; باعث افتخار و خوشحالی من است که اعلام کنم که ویرایش جدید وب سایت &lt;a href=&quot;http://paziresh.info&quot;&gt;&quot;پذیرش&quot;&lt;/a&gt; برای بهره برداری عموم آماده است.  برای یاد آوری یا اطلاع رسانی به اون دسته از خوانندگانی که اطلاعی در مورد این وب سایت ندارند, مخاطب اصلی &quot;پذیرش&quot; دانشجویان فارسی زبانی هستند که قصد ادامه تحصیل در دانشگاههای خارج از ایران رو دارند. هدف از ایجاد &quot;پذیرش&quot; فراهم کردن بستری برای اشتراک دانش و تجربه از طرف دانشجویان یا فارغ التحصیلانی است که قبلا این روند اخذ پذیرش و ادامه تحصیل رو طی کرده اند و علاقمندد تا تجربیات و آموخته هاشون رو با &quot;سال پائینی ها&quot; به اشتراک بگذارند. &quot;پذیرش&quot; یک پروژه کاملا داوطلبانه است و هیچ نفع مادی برای گردانندگانش نداره. ایده اصلی این پروژه  در آوریل 2006 در همین وبلاگ مطرح شد و با کمک بی دریغ اهالی وبلاگستان و سایر داوطلبان این ایده پرورش پیدا کرد و پیش میره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اگر قبلا کاربر سایت پذیرش بوده باشید میدونید که بزرگترین مشکل سایت کندی سرعت به روز رسانی مطالب بود. روند قبلی به روز کردن مطالب یا گذاشتن مطالب جدید به این صورت بود که داوطلب باید نسخه اولیه مطلب رو برای مدیران سایت ارسال میکرد و بعد از تایید اولیه مدیر سایت و شخص داوطلب مطلب برای ویرایش به ویراستار سایت سپرده میشد و بعد از تایید نهایی به دست ادمین سایت سیپرده میشد تا در وب سایت گذاشته بشه. این مشکل در این نسخه از سایت حل شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهمترین مشخصه این ویرایش نصب نرم افزار مدیا ویکی بر روی وب سایته که  باعث میشه کاربران وب سایت بتونند به طور مستقیم و بدون نیاز با هماهنگی با مسئولان سایت مطالب سایت رو ویرایش کنند, تغییر بدهند یا به اونها اضافه کنند. هرکدوم از داوطلبانی که علاقمند به بهبود و گسترش مطالب سایت هستند میتونند خیلی ساده با فرستادن یک ایمیل به آدرس volunteer@paziresh.info تقاضای نام کاربری و کلمه عبور بکنند و بعد از دریافتش خیلی ساده وارد سایت بشند و تغییرات مورد نظر رو اعمال بکنند. تغییرات ارائه شده مستقیم بر روی سایت قابل رویت خواهند بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وجود ویرایش ویکی وارد کردن اطلاعات به صورت غیر متمرکز رو امکان پذیر میکنه و تضمینی است برای به روز بودن و نگهداشتن پویایی وب سایت و بی نیاز بودنش از دخالت مدیران سایت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دیگر تغییرات مثبت این نسخه ایجاد بخش خاص رشته های تحصیلی است که به کاربران کمک خواهد کرد تا جستجوی مطالب رو به دو صورت انجام بدند. یا از طریق کشور مقصد شروع کنند و موارد مختلف رو در یک کشور خاص بررسی کنند یا یک رشته خاص رو در کشورهای مختلف مقایسه کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علاوه بر اینها مطالب جدیدی درباره کشورها و رشته های مختلف اضافه شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ایجاد ویرایش جدید و رسوندنش به بهره برداری بدون کمک داوطلبانه و بی منت افراد زیرمیسر نبود که من اینجا لازم میدونم از تک تکشون صمیمانه تشکر کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابک سلامت با صرف وقت بسیار ما رو در انتخاب یک سرور جدید,  انتقال مطالب نسخه قبلی به سرور جدید, و نصب اولیه نرم افزار ویکی مدیا روی آدرس جدید یاری کرده. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهدی یحیی نژاد از مدیران سایت&lt;a href=&quot;https://balatarin.com/&quot;&gt; بالاترین &lt;/a&gt;با سخاوت طرح سایت رو به &quot;پذیرش&quot; اهدا کردند که قدم مهمی در کاربری و ساده بودن کار با سایت بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و صد البته داوطلبانی که مطالب جدید سایت رو نوشته اند و &quot;پذیرش&quot; وجودش رو مدیون کمک این عزیزان بوده و خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما شما خواننده این مطلب چطور میتونید به &quot;پذیرش&quot; کمک کنید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1&lt;u&gt;. برای ما تبلیغ کنید&lt;/u&gt;. پذیرش از این به بعد فقط دردست خوانندگان و کاربرانش خواهد بود. هرچه برای وب سایت تبلیغ بیشتری بشه و تعداد ویزیتور های وب سایت بالاتر بره امکان اینکه افراد با انگیزه بیشتری برای به روز کردن مطالب وقت بگذارند بیشتر میشه. پس لطفا اگر وبلاگ دارید با لینک دادن تحت کلمه &quot;پذیرش&quot; امکان پیدا شدن سایت در موتورهای جستجو رو بیشتر کنید. اگر کسی رو میشناسید که مطالب سایت ممکنه به دردش بخوره حتما پذیرش رو بهش معرفی کنید و از همه مهمتر اگر کسی رو میشناسید که میتونه در بهبود مطالب سایت کمکی باشه حتما ازش بخواهید برای این کار داوطلب بشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. &lt;u&gt;شخصا آستین بالا بزنید:&lt;/u&gt; لازم نیست یک بخش کامل بنویسید یا مطلب بی نقص و کاملی تایپ کنید. همین که  شما شروع کنید و از رشته تحصیلیتون, دانشگاهتون, شهر محل اقامتتون بنویسید داوطلب دیگری هم پیدا میشه که کاملش کنه. احتمال اینکه داوطلبی یک بخش نیمه تمام رو تکمیل کنه خیلی بیشتر از اونه که بخش جدیدی رو ایجاد کنه. پس تعلل نکنید. هرچقدر اندک هم بهتر از هیچیه. ایندفعه که خواستید &quot;وب گردی&quot; کنید به جاش &quot;پذیرش گردی&quot; کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3. &lt;u&gt;به این پست لینک بدهید:&lt;/u&gt; این که توضیح نمیخواهد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روح &quot;پذیرش&quot; کمک و همکاری داوطلبانه است. &quot;پذیرش&quot; از سنگ بنای اولش به صورت کار گروهی ایجاد شده و به صورت کار تیمی پیش رفته و الان در این مرحله به معنی مطلق کلمه برآیند تلاشهای تک تک کاربرانش خواهد بود. ما امیدواریم که با فراهم کردن محیطی که نویسندگان وب سایت و کاربرانش رو دور هم جمع کرده فرصتی فراهم کنیم تا خرد و تلاش جمعی وب سایت رو به یک نمونه از کار گروهی تبدیل کنه و در رسیدن به این هدف من شخصا روی تک تک شما حساب میکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممنونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 24 Apr 2008 20:51:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thoughts&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>thoughts</dc:creator>
<guid>http://thoughts.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین پست</title>
<link>http://thoughts.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>
من &lt;a href=&quot;http://persian.anarkhanoom.com/&quot;&gt;اسباب کشی کردم اینجا&lt;/a&gt;...قدمتون سر چشم بفرمائید دم در بده...آدرسش رو هم خواهشا مثل من تنبل نباشید و عوض کنید. منم قول میدم برم بلاگرولم رو به روز کنم و لینک درست بذارم. بیایین:)
</description>
<pubDate>Tue, 15 Jan 2008 05:31:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thoughts&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>thoughts</dc:creator>
<guid>http://thoughts.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیچ جا خونه خود آدم نمی‌شه</title>
<link>http://thoughts.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این خونه‌های دانشجویی هم داستانی هستند برای خودشون. یکی از مهمترین خصوصیاتشون در و دیوار پوست پیازیشونه. الان که بنده خدمت شما نشسته‌ام این همسایه دیوار به دیوار صداش رو انداخته سرش داره آواز هندی میخونه. یک همسایه دل خجسته‌ای سه روزه صدای موزیک دامبولیش قطع نمیشه. خدا شاهده دیشب تا سه و خورده ایش رو من شنیدم. این همسایه بالایی اونوری عادت داره یه وقتهای بی‌وقتی میره دوش میگیره. تئوری واسو اینه که میره توی وان حموم خودش رو میشوره (خونه ها شلنگ ندارند و خیلی ملتها مثل ما عادت به شستن خودشون دارند)...این همسایه درست بالای سر من نمیدونم چندتا مرد خرس گنده‌اند...چند وقت پیش یکیشون انقدر سرفه میکرد که من تقریبا مطمئن بودم سل داره و الان بیشتر هم مطمئنم چون چند وقته صداش نمیاد و به گمانم مرده. یکیشون هم تازگی ها دوست دختر گرفته که الحمداالله بیشتر به بحثهای فلسفی علاقمند هستند تا تِپ تِپ کردن که خودش غنیمته....و اما آنچه که انگیزه نوشتن این پست شد باد بلند و کشداری بود که همسایه بالایی در کرد و شنیدنش در طبقه پائین انار خانوم رو به تفکر فرو برد که این خانه ها واقعا به بادی بنده.
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jan 2008 04:12:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thoughts&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>thoughts</dc:creator>
<guid>http://thoughts.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک سئوال</title>
<link>http://thoughts.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>
شما از شغلی که دارید راضی هستید؟ بزرگ شدید هم میخواهید همین کاره بمونید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. شماره دار:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1. من بزرگ شدم نمیخوام مهندس بمونم. نمیخوام یه عمری به مانیتور کامپیوتر نگاه کنم. من بزرگ شدم میخوام یه شغلی داشته باشم که با آدمها باشم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. یکی رو میشناسم که یه عمری از رشته اش بدش میامده. خودش میگه. رشته اش حسابداریه. و از خرید و فروش و معامله خوشش میامده. آخرش میگرده و پیدا میکنه که میشه کارگزار بورس بشه. یعنی پیدا میکنه که چه جوری علاقه اش رو به رشته اش پیوند بزنه و اولین زنی شد که کارگزار بورس اوراق بهادار تهرانه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3. من از تاثیر گذاشتن بر کامپیوتر هیچ لذتی نمیبرم. کول ترین نرم افزارها و اپلیکیشنها به زیبایی اون لحظه‌ای نیستند که اشکی از چشمی پائین میاد چون تو جایی در روحش رو لمس کردی که مسیر جدید براش باز کرده. برق چشم یک آدم به صدتا سیستم عامل خفن ارجحیت داره. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4. اشتباه نشه. شما نرم افزار تولید کنید ما استفاده کنیم. صد تا گجت تولید کنیم بزاریم  توی آی-گوگلمون که همه کارمون رو برامون رد یابی کنه. اصلا تاریخ وفاتمون رو هم از الان بدونه. کی بخیله؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5. بند 3 خیلی شاعرانه شد. اما جدی شما رشته اتون، شغلتون، کارِتون رو دوست دارید؟ اصلا بهش فکر کردید؟ صبح با ذوق میرین سرکار؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6. من بالاخره یک کار خوب پیدا میکنم که به دلم بشینه. ممکنه با اولین کار یا دومی پیداش نکنم. اما سمجیت خودم رو میشناسم. بعد شماها میخونید و سر تکون میدین و میگین این انار گفت‌ها...این پستها هم میشه خاطره. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7. اوا خاک برسرم ! اینجا چرا پینگ شد؟! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8. ببخشید این فایر فاکس چرا دائم از هیستوریش صفحه ها رو میخونه؟ چکار کنم این مشکل برطرف بشه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 13 Jan 2008 04:50:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thoughts&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>thoughts</dc:creator>
<guid>http://thoughts.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزمره</title>
<link>http://thoughts.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من هی نشسته ام حساب میکنم اگر فلان گسل تکان بخورد چند نفر زیر آوار میمیرند و اگر بهمان گسل بجنبد چند نفر و نمیدانم از کدام بیشتر حرص بخورم: از اینکه سه هفته است عددها دائم اشتباه درمیاید و نمیدانم چرا, یا ترس اینکه اگر یکی از این گسلها واقعا تکان بخورد با &lt;a href=&quot;http://www.balootak.com/2008/01/815.php&quot;&gt;همچین دولت فخیمه ای&lt;/a&gt; چند نفر واقعا قرار است بمیرند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. نپرسید چند نفرها!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. شماره دار:&lt;br /&gt;1. یک اشتباه خفن پیدا کردم. بعد از دو هفته خون دل خوردن. اون هم نه توی این مقاله. توی نتایج مقاله قبلی که رفته و برگشته و انشالله اندفعه(چشمش نزنم، خدایا ایشالا نفهمند) قراره چاپ بشه. یعنی راستش اشتباه نیست فقط به درد کار این یکی مقاله نمیخوره. قرار بود نتایج اون یکی بشه اینپوت این یکی...حالا فهمیده ام اگر بنده گلاب به روتون خودم هم میرفتم اینپوت تولید میکردم به همین بیخودی و به درد نخوری میشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. خوب دیگه من فکر میکنم هیچ وقت به سلامتی قرار نیست فارغ التحصیل بشم.&lt;br /&gt;3. به این نتیجه شماره 1 که رسیدم چند تا راه حل به ذهنم رسید:&lt;br /&gt;الف - سیگار دود کنم: سیگاری نیستم و تو خونه هم نداریم.&lt;br /&gt;ب - دو پرس غذای چینی سفارش بدم همش رو بشینم بخورم: اینو جدی بهش فکر کردم. اما تا منو رو پیدا کردم و 212 آیتم رو مرور کردم از سرم افتاد.&lt;br /&gt;پ- ول کنم برم زن واسو بشم....اینو هنوز رد نکرده ام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4. نشسته ام در 6 صفحه و هفت تا جدول برای اساتید معزز توضیح میدم که اشکال چیه. اگر استادم فردا خوند و شیرش ترش شد و بچه یکماهه اش دل درد شد تقصیر شهرداری تهرانه و تقصیر من نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5. توی شهر شما کار برای من پیدا نمیشه؟ من گرین کارت هم دارم ها...حتی میتونم توی کافی شاپ کار کنم. ویزا هم نمیخوام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6. خدایا کاش نور علم بر دل من بتابانی که بفهمم چه جوری باید این  گُل عظیم که به سرم زده شده ماسمالی کنم به طرزی وجیه و قابل پوشاندن و حتی قابل چاپ کردن در ژورنالهای علمی معتبر. بگو آمین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7. به طرز احمقانه ای استرس ندارم و حالم هم بد نیست. کارم از این حرفها گذشته به گمانم...جریان مرگ و زندگیه و استرس مال اوقات سوسول بازی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8. این سیستم پست دینامیک نوشتن هم بد نیستها. هی بیایی زیرش اضافه کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 11 Jan 2008 23:00:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thoughts&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>thoughts</dc:creator>
<guid>http://thoughts.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزمره</title>
<link>http://thoughts.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>
1. هوا اینجا این چند روزه به شدت بهاری شده. یعنی قاعدتا ما باید همین هوای منفی دوازده سیزده را که تهرانی ها دارند و دارند از سرما خشک میشوند داشته باشیم. نمیدانم چی شده که شده 17 درجه بالای صفر! کل طبیعت شاسگول شده ایم. آدمها صبح صد لایه تنمان میکنیم و بعد دو قدم که راه میرویم مجبوریم دانه دانه دربیاوریم...تمام شهر پر شده از سنجابهای چاق و کون گنده ای که قرار بوده تمام زمستان بروند لانه هایشان چرت مرغوب بزنند و برای هم مَتَل بگویند تا بهار...حالا با این همه هیکل راه افتاده اند به بازی و بپر بپر. یک ذره برف روی زمین نیست. و این خواهر کوچکتر من هر روز زنگ میزند گزارش بستنی خوردنش را میدهد. هوامان را پس بدهید بابا جان. نگرانم واسه اینکه پارسال هم همینطوری ژانویه گرم شد بعد فوریه یک برفی آمد که تلافی این ماه را هم درآورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. میدانستید گربه ها هم مثل آدمها دندان شیری در می آورند؟ اولین سری دندانهایشان حدود چهار ماهگی می افتد و بعد دندانهای اصلیشان در میاید. من هیچ وقت البته دندان افتاده این دوتا پسرها را ندیدم اما بچه که بودند جای دندان افتاده را میتوانستم توی دهنشان پیدا کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3. میدانستید بین شیرها عملیات همجنسگرایانه دیده میشه؟ مخصوصا آقایون شیر ظاهرا هشت درصد موارد مشغول همدیگه هستند و تا تهش هم میرند. خانومها رو اگه با هم توی قفس بندازی مشغول میشن اما توی طبیعت دیده نشده.(&lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Lion#Reproduction&quot;&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4. من خیلی خوشحالم که زبان آموزش ما فارسی بوده و اینهمه ادبیات خوندیم. جدی میگم. همیشه باعث افتخارمه جلوی واسو. واسو از اول دبستان تمام درسهاش رو به انگلیسی خونده. براش زندگی توی آمریکا راحتتره...من هیچ کدوم مفاهیم اولیه رو به انگلیسی بلد نیستم...حتی اسم حیوانات رو خیلیهاش رو نمیدونم. اما عوضش واسو  زبان وادبیات خودشون رو خوب بلد نیست. بلده به زبون خودش درست حرف بزنه اما نمیتونه یک کتاب سنگین به زبان خودش بخونه. احساس میکنم اینجوری که ما هستیم بهتره. مدل اینا بعد از چند نسل ارتباط با گذشته قطع میشه. دیگه هیچ کس نمیتونه یک کتاب از یه شاعر و نویسنده دو قرن قبل باز کنه و بفهمه طرف چی میگفته. احساس میکنم ماها میتونیم این فاصله اینوری رو پر کنیم و برسیم اما اونطرفی رو پرکردن و ادبیات و شعر رو فهمیدن خیلی اموزش سنگین میخواد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5. میشه یکی آهنگ ای ساربان نامجو رو برای من بفرسته؟ به خدا اگر توی آیتونز بود من همه آلبوماش رو میخریدم. اینجا نیست. نداریم. دزد نیستم به خدا...شخصیت دارم. امکانات نیست. (تکمیل: &lt;a href=&quot;http://cyberjumper.blogfa.com/&quot;&gt;رساند&lt;/a&gt;. ممنون)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6. قبول کردن اینکه اعتماد به نفس نداری خودش خیلی اعتماد به نفس میخواد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7. کتاب &quot;وانهاده&quot; سیمون دوبووار اسم انگلیسیش چیه؟&lt;br /&gt; 
</description>
<pubDate>Thu, 10 Jan 2008 17:15:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thoughts&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>thoughts</dc:creator>
<guid>http://thoughts.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهارچوب این وبلاگ</title>
<link>http://thoughts.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من فکر میکنم لازمه اینو بگم. مطالب این وبلاگ تجربه های روزمره یه آدم معمولیه که شرایطش ممکنه شبیه شرایط شما باشه یا نباشه. مثل تمام 6 میلیارد آدم دیگه دنیا. من تمام کاری که میتونم بکنم, اگر خیلی همت کنم, اینه که توی چهارچوب و context زندگی خودم حرف بزنم. یعنی توی این دوتا وبلاگ روی تجربه های خودم تمرکز کنم, حرف کلی نزنم, واسه حقوق بشر ایران نسخه نپیچم, وبلاگم رو با تریبون سازمان ملل اشتباه نگیرم, فکر نکنم باید دنیا رو عوض کنم, تعمیم ندم و یک کلام تمرکز کنم روی دایره تاثیر گذاری خودم و روی خودم. هر موعظه ای میخوام برای بقیه دنیا بکنم و هر تغییری میخوام توی بقیه دنیا ببینم اول خودم ببینم عرضه اش رو دارم یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هم یه دیدی نبوده که از روز اول داشته ام. تازگی ها به دست اورده ام و فکر میکنم با توجه به شرایطم, و دور بودنم از ایران بهترین راهه برای اینکه اولا خودم کارم به جنون نرسه و ثانیا زندگیم به جای اینکه صرف سرکوبیدن به درهای بسته ای بشه که کلیدشون دست من نیست صرف رفتن راههایی بشه که ممکنه از راههای اون درها پیچ پیچی تر و تاریک تر باشه اما حداقل توی مسیره و حداقل جلو میره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا همه اینا رو چرا میگم؟ واسه اینکه وقتی یه چیزی مثل اون &quot;مکمل سو استفاده احساسی&quot; مینویسم دلم میخواد همونقدر که من تلاش میکنم خودم دائم توی چهارچوبم بمونم و دنیا رو هم توی چهارچوبش بذارم خواننده این وبلاگ هم سعی کنه مطالب رو توی همین چهارچوب نسبی ببینه و بعد با ضرب کردن اون فاکتور نسبیت ببینه چقدرش و کجاش توی زندگی خودش ممکنه به درد بخوره. و بعد هم اگر من مثالی میزنم باز ممکنه عین اون مثال نه تنها توی زندگی یه خواننده ای هیچ کاربردی نداشته باشه که حتی مسخره هم بیاد. اما شاید اگه یخورده عمیق تر بشیم و سعی کنیم  &quot;طرز فکر&quot; پشت مطلب رو بفهمیم و بعد اون رو قبول کنیم یا به چالش بکشیم خیلی خیلی پربارتر بتونیم حرف بزنیم. واسه اینکه جوری که من میبنیم همه ماها آدمیم و قاعدتا در یک سری ارزشهای بنیادی, و خصوصیات اصلی با هم یکی هستیم و با توجه به نقطه شروعمون و روش زندگیمون هرکدوم روی یک مسیر متفاوت داریم میریم جلو اما این دلیل نمیشه که نتونیم تجربه هامون رو شریک بشیم و شبیه سازی بکنیم. فقط باید حواسمون باشه که شبیه سازی کنیم نه اینکه بخواهیم عینش رو اجرا کنیم یا اگر عینش قابل اجرا نبود بیاییم بگیم &quot;فلانی, تو ایران نیستی نمیفهمی.&quot;....به جاش بگیم ایران اینجوریه, اونجوریه, من با توجه به حرف تو این فکر رو میکنم و اون فکر رو. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال من فقط خواستم بگم نویسنده این وبلاگ ماه می سال 2001 از ایران بیرون اومد. ژانویه 2006 برای سه هفته رفت ایران که توی اون سه هفته عمه اش از سرطان لنف فوت کرد و مادرش از سینه اش نمونه گیری کرد که خدا رو شکر به خیر گذشت. اما از ایران به جز بیمارستان دی و مرده شور خونه بهشت زهرا خیلی چیزی ندید. ادعایی هم نداره که میفهمه ایران چه خبره. دلش برای خانواده اش و خونه اش تنگ شده اما میدونه که خارج از ایران بودنش حق و فهمی براش ایجاد نمیکنه. فقط چون علاقه شدید به حرف زدن و نوشتن و &quot;بیایید تجربه هایمان را قسمت کنیم&quot; داره سعی میکنه مطالبش و چیزهایی که یادمیگیره رو یه جوری بنویسه که به کار تعداد آدم بیشتری بیاد و مسائل رو از زاویه ای بنویسه که شاید به خاطر خارج از ایران بودنش دید نویی باشه و برای اونی که توی ایران هم هست مفید باشه. همین. خواهش میکنم مطالب این وبلاگ رو در همین چهارچوب بخونید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. &lt;br /&gt;1. هیلاری نیوهمشایر رو برد. داره انتخابات جالبی میشه.&lt;br /&gt;2. کانتر ویزیتور رو از وبلاگ برداشتم. تبلیغاتش داشت منو خل میکرد. شما رو نمیدونم. به ازای هر کلیکی که روی سایت میکردم یه پنجره تبلیغ باز میشد. جالبش اینجاست که وبلاگ ورزشم این مشکل رو نداره. نمیدونم تعداد پنجره ها رو با تعداد ویزیتور تنظیم میکنند یا چیز دیگه ایه.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jan 2008 18:55:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thoughts&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>thoughts</dc:creator>
<guid>http://thoughts.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محصول و قابلیت تولید</title>
<link>http://thoughts.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>
مقدمه. &lt;span style=&quot;text-decoration: underline;&quot;&gt;روزمره:&lt;/span&gt;
شام نشسته ام دارم کورن فلکس و شیر میخورم. از تنبلی است و اینکه هرچی فکر
کردم دیدم هوس هیچ کدام از چیزهای من‌درآوردی بیمزه‌ای که میپزم رو ندارم.
این گربه نشسته روی کاناپه درست کنار من و هر قاشقی که برمیدارم کله اش
همراه قاشق از کاسه میره طرف دهن من و بعد هر از گاهی هم آب دهنش رو قورت
میده و سیبیلهاش رو میلیسه. کار امروز و دیروزش هم نیست ها. تازه کلی
تربیتش کرده‌ایم....قدیم چهار چنگولی شیرجه میرفت توی بشقاب مردم و بعد
غذا به دهن اون بدو و من بدو! گفتم اگر این کورن فلکس بعدا غده شده توی
معده من شما بدونید از کجا اومده. کوفتم کرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr style=&quot;width: 100%; height: 2px;&quot; /&gt;یکی از مباحث جالبی که در این کتاب &quot;هفت عادت مردمان موثر&quot; مطرح کرده اصل
تعادل در پرداختن به محصول و قابلیت تولید هست. البته این ترجمه منه از
عبارت Production/Production Capability Balance.  محصول شامل نتیجه دلخواه
ماست و ظرفیت تولید دارایی یا قابلیتی است که آن نتیجه را تولید میکند.&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
میگه به طور کلی سه نوع دارایی داریم. دارایی های فیزیکی، مالی، و انسانی.
فیزیکی مثل همه چیزهایی که میخریم. اغلب ما در تلاش برای رسیدن به نتایج
کوتاه مدت یک دارایی فیزیکی با ارزش رو نابود میکنیم. دارایی هایی مثل
کامپیوترمون، اتوموبیلمون یا حتی دارایی هایی مثل بدنمون یا محیط زیست. در
صورتیکه نگه داشتن تعادل بین گرفتن نتیجه و نگهداری از دارایی که اون
محصول رو تولید میکنه، در دراز مدت فرق بسیار زیادی در استفاده موثر از
اون دارایی ایجاد میکنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
در مورد دارایی های مالی نکته ای که برای من جالب بود اینه که میگه
مهمترین دارایی مالی ما قابلیت پول درآوردن است. اگر به طور مستمر در راه
پیشرفت این داراییمان سرمایه گذاری نکنیم  در نهایت قابلیت ایجاد محصولمان
را هم به شدت محدود کرده ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اما جالبترین بخشش برای من بخش دارایی‌های انسانی بود....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Jan 2008 19:01:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thoughts&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>thoughts</dc:creator>
<guid>http://thoughts.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز یه جمله خوب خوندم</title>
<link>http://thoughts.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;Times&quot;&gt;&lt;i&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;You may have a fresh start any moment you choose,
for this thing that we call &apos;failure&apos; is not the falling down, but the
staying down. ~ Mary Pickford&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;من چیزی ندارم که دیگه به پست پیش اضافه کنم و برای همین ازش گذشتم. قرار نیست کسی کسی رو قانع کنه. من جوری که فکر میکردم نوشتم و فکر میکنم این یکی از رمزهای شاد بودن این یکسالمه. خواستم قسمتش کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. &lt;a href=&quot;http://www.navanevesht.blogspot.com/&quot;&gt;نوای زندگی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 04 Jan 2008 16:56:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thoughts&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>thoughts</dc:creator>
<guid>http://thoughts.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مکملی برای پست سو استفاده احساسی</title>
<link>http://thoughts.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;من این متن رو به عنوان نظر برای &lt;a target=&quot;_Self&quot; href=&quot;http://mrsshin.blogspot.com/&quot;&gt;خانوم شین&lt;/a&gt; گذاشته بودم اما بعد فکر کردم اینجا هم بذارمش برای اینکه مکمل خوبی برای پستهایی نظیر &quot;&lt;a target=&quot;_Self&quot; href=&quot;http://thoughts.blogfa.com/post-104.aspx&quot;&gt;سو استفاده احساسی&lt;/a&gt;&quot; هست.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&quot;هیچ کس نمیتونه آدم رو از نظر احساسی آزار بده مگر اینکه آدم این اجازه رو بهش داده باشه. این اجازه هم میتونه از روشهای مختلف صادر بشه. یکی اینکه اصولا ضوابط و حدود و تعریف مرزهای &quot;محدوده شخصی&quot; تعریف نشده باشه. برای من مشخص نباشه که آدمها تا چه حدی اجازه دارند نزدیک بشند. وقتی من به صورت عامل و کنشی این مرزها رو از طربق خودشناسی و کنکاش روحم مشخص نکرده باشم مجبور میشم وقتی کشفشون کنم که از دیگران آزار میبینم. در واقع اون کاری که دیگران میکنند آزار من نیست...جلو آمدن در محدوده شخصی منه چون مرزی و تابلویی برای جلوگیری از ورودشون نبوده. فرق این دو حالت عاملیت در مقابل واکنش و مشخص کردن آگاه در مقابل کشف هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوع دیگه ای از اجازه دادن وقتی صادر میشه که مرزها به نسبت مشخص هستند اما ما در اولویت بندی ذهنی دیگری رو از خودمون بالاتر میگذاریم. حالا این به علل مختلف مثل اموزشهای فرهنگی و عرفی یا کودک بودنمون(از نظر رشد احساسی) یا هرچیز دیگه میشه پیش بیاد. اما وقتی فردی در ذهن ما جایگاهش اولویت بیشتری نسبت به ما داره حرفش عین حکم حکومتی میمونه. مهم نیست ما چقدر میدونیم چی میخواهیم یا مرزمون کجاست. مرزهای اون ادم و خواسته های اون آدم همیشه برما تقدم دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر خودشناسی کافی داشته باشیم و خودمون رو تحت هر شرایطی مقدم بر هر آدم دیگه ای بگذاریم و قبول کنیم که باید و وظیفه داریم که مراقب شادی و سلامت روحمون باشیم اونوقت دیگه به کسی اجازه نمیدیم باعث آزار ما بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;نکته ای هم که میخوام در اخر متذکر بشم اینه که این پروسه از درون به بیرونه. یعنی اگر کسی به ما آزاری میده و حریم خصوصی ما رو زیر پا میگذاره و از ما سو استفاده میکنه جایی ما در رفتارمون یا فکرمون بهش این اجازه رو داده ایم و باهاش وارد بازی شدیم. در نتیجه راه حل پایدار اینه که به جای سرزنش اون آدم یا خودمون بگردیم ببینیم &quot;چه چیزی در رفتار یا فکر من باعث شد من این اجازه رو بدم؟&quot; و بعد خیلی ساده اون اصل فکری رو با اصل دیگه ای جایگزین کنیم. و بدونیم که دیگران با ما همون رفتاری رو میکنند که ما با خودمون میکنیم و اگر جایی بدرفتاریی هست و ما از درون اصلاحش نکردیم اصلا وجاهت اخلاقی نداریم که از دیگری بخواهیم رفتارش رو نسبت به ما درست کنه چون ازش داریم کاری رو میخواهیم که خودمون حاضر نشده ایم برای خودمون انجام بدیم.&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;علت اینکه فکر میکنم مهمه که این گفته بشه در کنار پستی مثل سو استفاده احساسی  دوتاست: یکی اینه که خیلی از اوقات ما آدمها راحت ترین راه رو انتخاب میکنیم برای علت یابی مشکلاتمون و اونم اینه که دیگری رو به خاطرش سرزنش کنیم. اگر خیلی همت داشته باشیم و بخواهیم انصاف به خرج بدیم خودمون رو سرزنش میکنیم. نکته اینه که اصلا سرزنش علاج کار نیست. سرزنش کردن در واقع راه فراریه که ما ذهنا داریم برای اینکه مجبور نشیم مشکل رو حل کنیم. سرزنش در واقع اعلام استیصال ما برای حل مشکله. چه خودمون رو سرزنش کنیم و چه دیگری رو. حل مشکل یعنی پذیرش قلبی و واقعی اینکه مشکلی هست: بدون توجیه٬ بدون تنبیه٬ بدون تحقیر. حالا در مورد سو استفاده احساسی هم کسی ممکنه بخونتش و چوب سرزنش رو برداره و ببینه کی رو میتونه اول پیدا کنه که بکوبه توی سرش...اگر دموکراسی با تفنگ نهادینه میشه استقلال و عزت نفس شخصی هم با سرزنش و چماق روحی نهادینه میشه. قدم اول اینه که اون چوب رو بذاریم زمین. یا حداقل بفهمیم که باید بتونیم بذاریمش زمین. اینو حداقل قبول کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دوم اینکه من میخوام به عاملیت فردی تاکید کنم. اگر من نوعی از نظر احساسی مورد سو استفاده قرار میگیرم واسه اینه که همونطور که در بالا گفتم خودم این اجازه رو داده ام. حالا ممکنه ندونم چی شده و چرا من به آدمی تبدیل شده ام که همچین اجازه ای صادر میکنه اما قبول این نکته که من عاملیت دارم و من هستم که این اجازه رو داده ام و مهمتر از اون با صدور این اجازه اولین و مهمترین و دردناکترین سو استفاده رو خودم از خودم میکنم بسیار بسیار مهمه. و صادقانه بگم از جرات هرکسی خارجه. اما اگر کسی تونست انجام بده خودش انقدر فایده میبینه که نیاز به توضیح من نداره. تجربه آزادی بخشیه.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پ.ن. با توجه به نظر سمیرا من یه چیزی رو اضافه میکنم. محدوده این پست محدوده روابط فردیه. رابطه ای که به صورت یک به یک با افراد برقرار میکنیم و با خودمون. محدوده اش به رابطه دولت و ما، سیستمی که درش زندگی میکنیم و چیزهایی از این دست نیست. توی نظرها بیشتر بحث شد اما من فکر میکنم ذکر این نکته ضروری بود. خود بحث سو استفاده احساسی یه چیز کاملا فردیه.شاید بشه این بحث رو در مقیاس تعامل اجتماع ( به صورت یک واحد) با حکومتش باز کرد و گفت &quot;خودمون اجازه میدیم&quot; اما مسلم از ظرفیت یک فرد خارجه که بخواد رفتارهای یک سیستم رو تغییر بده اگرچه که باز هم افراد در مقابل یک سیستم واحد عکس العملهای خیلی متفاوتی دارند. و اون عکس العملها میتونه انتخابی باشه.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پ.ن. بی‌ریط:&lt;a title=&quot;کتاب، موسیقی، فیلم&quot; href=&quot;http://www.cafe-canape.sunjoon.com/&quot;&gt;cafe-canape&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. بی ربط: دومین &lt;a href=&quot;http://jireyeketab.com&quot;&gt;جیره کتابم&lt;/a&gt; رسید: تنگسیر, نوشته صادق چوبک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. اوباما توی ایالت آیووا برنده شد. اگر میخواهید بدونید چرا مهمه میتونید این نوشته علی رو در مورد &lt;a href=&quot;http://manintexas.persianblog.ir/1386_10_manintexas_archive.html#7520213&quot;&gt;سیستم انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا&lt;/a&gt; بخونید(یخورده برین توی صفحه پائین تا برسید به تیتر آمریکا 5-رئیس جمهور)&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Jan 2008 19:47:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thoughts&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>thoughts</dc:creator>
<guid>http://thoughts.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
